دوستی را دیدم که از پائیز نوشته بود؛ فصلی که مَعَهدِ عشّاق و شاعران است؛ فصلی که با چشم دل باید با آن ارتباط گرفت. راستش را بخواهی اصلا هرچقدر در وصف پائیز بنویسی باز هم کم است.
یادم هست که فصل پائیز که میشد، راه میافتادم توی باغستانها و خصوصا پارک بزرگِ «شاهگلی» در تبریز و برگهای پهنِ درختها را که زمین را خزانپوش کردهاند، برمیداشتم و با خود میبردم... با سشوار و حرارت بخاری رطوبتشان را میگرفتم و با چسب قطرهای میچسباندم روی دیوار اتاقم و همهجا را مبتلای پائیز میکردم...
آیا شده که مبتلای پائیز باشی؟
دوست دارم بیشتر در اینباره بنویسم؛ الآن باید بروم و مجالم نیست؛ غروب که برگشتم، مینویسم... إنشاءالله