به انگار بمبی در میان اتاق منفجر شده بود. ترس از قلبم پمپاژ شد. به دنبال کاغذ هایی بودم که برای بقیه بی ارزش بود. از میان پتو های روی زمین گوشه ای از کتاب محبوبم را دیدم. اولین کتابی که خواندم. نام زیبایش هنوز هم برایم شیرین بود. کتاب دزد. به انگار خودم بودم که هر لحظه را به دنبال خلوتی کوتاه برای خواندن صفحه ای از کتاب بودم. با دلی رنجور به دنبال بقیه تاب هم گشتم. مامان برای پیدا کردن موش در اتاق همه جا را بهم ریخته بود و انگار مقصر من بودم که گه گاهی صدایش می آمد که میگفت:اتاق را جمع کن.هشت کتابم را به هر سختی که بود پیدایشان کردم. روی تخت چیدمشان تا برایشان فکری بردارم. بعد از کلی فکر با دیدن جعبه های چوبی میوه فکری به ذهنم رسید. قوطی رنگ قهوه ای را برداشتم و به جان جعبه بدبخت افتادم تا ظاهری زیبا و قدیمی بگیرد. بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با آن شبیه آنچه شد که در سر داشتم. تیکه چوب های گردو را حلقه طور برش زدم تا با آن جعبه را زیبا تر کنم. آن را با عسلی تختم جا به جا کردم. من کتاب هایم را درون چوب هایی گذاشتم که از آن ها جان گرفتن.
ایده ای برای کتاب های ارزشمندم
میووووو