میو·۱ ماه پیشآنجا که روح آزاد می شودمیانه روز در هوای لذت بخش دشت روی چمن های حیاط خونه مادرجون نشسته بودم. تازه به خود آمدم با دیدن پرتو های نارنجی خورشید کتاب سینوهه را بردا…
میو·۱ ماه پیشکتابخانه چوبی منبه انگار بمبی در میان اتاق منفجر شده بود. ترس از قلبم پمپاژ شد. به دنبال کاغذ هایی بودم که برای بقیه بی ارزش بود. از میان پتو های روی زمین…