الان داشتم یه نوشته میخوندم درمورد عشق و عاشقی ، بعد آنقدر لجم گرفت که گفتم : زارت .
مامانم چند بار بهم گفته که هیچ وقت ازین کلمه استفاده نکنم و بارها بهم گوشزد کرده که از دهنم بِندازمش !
میگفت من و تو بودیم و روستا و چمن و دشت و دمن ، با یه دبه آب از چشمه و یه چراغ کوچیک کم سو و قالی خاکی زوار در رفته ! اما فقط من و تو باشیم و بس ..
حالم بهم خورد، چرت و پرت از این بیشتر نمیتونست باشه.
اصلا اینا چیزی از زندگی میدونند؟! یا فکر کردن زندگی خلاصه میشه تو رویاپردازی و فیلم های ترکی با گردنبند های رنگی رنگی !
آه عزیزِ نادانم ، اگه یک روز حمام نری ، اعصاب داری؟!
اگر یک روز از سرما یخ زدی ، باز اعصاب داری؟
اینها هنوز فکر میکنند اگر عشق باشد ، شکمشان سیر میشود .یا اگر عشق باشد ، میتواند در چشم بهم زدن خودش را به مایع ظرف شویی پِریل با طعم لیمو ، تبدیل کند و بگویند دیری دیرینگ، حالا چربی های ظرف رو بشور ، حتما بجای این هم از خاک میخواد بنویسه .
آه ، مزخرف .
اینکه آدم های نرسیده ای هستید ، شاید غمناک باشه اما اصلا هیچ وجه تشابهی با اصل زندگی و زیستن نداره .
باور کنید اگر عشق هم باشه ، آب نباشه ، نون نباشه ، برق نباشه ، همدیگه رو تیکه و پاره میکنید .
چرا فکر میکنید از عشق سر در میارید؟!
بزار یکبار بحث عشق را بنویسم و تمامش کنم .
عشق معنی ندارد ، فهمیدی؟
عشق تعریف ندارد ، عشق زبان ندارد ..
عشق نه مادر و فرزندیه ، نه خدا و بندگی ، نه زن و مرد !
عشق افسانه ای بود تو کتاب ها
که همون مکتوب شده اش هم جزو افسانه بود و هست !
اما چرا ، اگر یک روز بیای بهم بگی ، از وابستگی بگو تا خود صبح برات حرف میزنم ...