امروز بالای ده بار به اینجا سر زدم که بنویسم !
هربار نشد و گوشیم زنگ خورد ، ظرف ها تلنبار شده بودند ، لباس ها روی بند بود ، تک فرش خونه پر خورده نون بود ..
چقدر مزحک و کلافه کننده !
به یاد دارم چقدر دست به نوشتنم اینجا زیاد بود ، برای خودم قلمرو تشکیل داده بودم ، شاید سه یا چهار سال از اون زمان ها گذشته باشد !
مادرم زنگ میزند از درد دستش میگوید که با شانه روی زمین افتاده است و من حیرت میکنم از این همه دوری خودم ! نمیدونم ، چطوری میتونم هواسم را به آدم های مورد علاقم منعطف کنم ، اونم جوری که آسیبی نبینند .
اصلا میشود !؟
توی سالن سرد و براق محوطه که رفته بودم ، یه خانوم ، یه دختر ، یه پیر ، یه پیر دختر آماده بود.. همه اینها یک نفر بودند ، درست زبانش را متوجه نمیشدم ، به یک خانومی اصرار داشت که دستام رو ببین چی شده !
بعد هم ناله میکرد میگفت به بابا گفتم مراقب مامان باشد.
مادرش کجا بود؟!
بهشت الهی خودشان !
البته بدگمان نباشم بگویم خانه بوده!
اما ناله میکرد ، امان میخواست ، نگاهش میکردم ، هربار نگاهم را میگرفت سریع چشمانم را میدزدیدم ..
شاید اونجا به این نتیجه رسیدم این دختر ، از من خیلی تنها تر هست !
جدیدا یاد گرفتم سیب گلاب را خورد کنم با پنیر و نون صبحانه بخورم ، بعد هم فاز آدم هایی را بگیرم که به سلامت خود اهمیت میدهند !
البته که درست چند روزی هست که دندان درد دارم ، شب ها عروسک آنجل را از گوش هایش محکم دور سرم میپیچونم و درست نقطه صورتش روی لپم قرار میگیرد ، احمقانه است ، اما انگار درد را کمتر حس میکنم .
انگار بیشتر از مسکن ، به محبت نیاز دارم .
آه .
آه دوست غریبه من .
روزگار است دیگر ، میگذرد و میگُذَرانَد و می گریاند مرا.