نفسم سخت بالا میآمد تا کنون به تنهایی پا درون این کافه نگذاشته بودم حالا که روی پله سوم کفش هایم را میکشم سعی میکنم به یاد بیاورم اول باید چه بگویم!
سلام کنم؟
آره حتما اول هرچیزی باید سلام کنم !
بعدش چی !
اصلا مگر بعدی هم وجود داشت!
خودم رو جمع و جور کردم
پله چهارم را محکم تر برداشتم که صدای قدم هایم آواز آمدنم را بدهد .
چشمانم را لحظه ای بستم و وارد شدم
پرده ی مدل بافت از روی صورتم کنار رفت و به دنباله کُتم کشیده شد
لحظه ای فکر کردم به ساعتم گیر کرد اما به راحتی ازش گذشتم
اطرافم را نگاه کردم
انگار انقدرام سخت نبود ، همین که کسی پشت دخل یا صندوق به انتظار مشتری نبود نفسم را به جا میآورد .
فرصت غنیمت شمردم و پاهایم را تکان دادم و به سرعت سمت آخرین چیدمان میز دو نفره رسیدم
کمی نزدیک صندلی تعلل کردم ..
دو نفره؟!
اما هرچقدر اطراف را نگاه کردم صندلی برای یک آدم تنها در کافه نبود !
نفسی گرفتم و نشستم .
بوی عود از لحظه ورود اعصابم را خدشه دار کرد .
کاش اون لعنتی رو یکی از پنجره بیرون پرت میکرد و پنجره را باز میگذاشت تا اکسیژن برسد ..
پشتم به صندوق بود و هیچ دیدی نسبت به کافه چی نداشتم حتی اگر لحظه ای میآمد متوجه نمیشدم .
بی حوصله از افکارم مِنو را تکان دادم انگشت اشاره را روی هر کلمه اش کشیدم تا قیمت !
لبم کشیده شد همیشه آنچنان از قهوه نگاه میگرفتم که انگار قرار است بخورم !
روی واژه شیر کاکاعو داغ انگشتم را دوبار ضرب گرفتم و چشمانم را بستم تا بتوانم هوس انگیز ترین لیوان را تصور کنم !
با چشمان بسته صدای پا شنیدم !
آنچنان پلک هایم تکان خورد که حتم دارم تا کنون این ورزش را به خود ندیده بود !
صدای پاهایش سریع بود اما نمیرسید .
انگار بین چند تا کار مرا اولیت آخر گذاشته بود .
درست گرمای خودش را در چهار پنج قدمی خودم حس کردم و در کثری از ثانیه پاهایش را نزدیک میز دیدم
گفت :
درود ، خوش اومدید .
به آرامی نگاهش کردم واژه درود برایم دلچسب بود آنقدر که واقعا هوس شیر کاکاعو کردم .
کفش های اسپرت مشکی براق ، شلوار کتان مشکی و یه هودی بسیار سفید تنش بود ، چشمانش را ریز کرد و سرش را کمی جلو آورد و گفت :
امر کنید چی میل دارید !
به لکنت افتادم لبم را سریع با زبانم تر کردم شاید شوک را از تنم بیرون کند
طبق حرکات قبلیم ، انگشتم را روی واژه کلیدی شیر کاکائو داغ دوبار ضربه زدم .
چشمانش را بست و لبخند زد .
فکر کنم کمی شک کرد که من اصلا بلد باشم سلامش کنم !
عرق سرد را پشت تیغه کمرم حس میکردم .
نگاهم کرد و گفت ؛
کمی وقت میخام ، آماده میشه !
پاهایش را چرخاند که برود !
لب زدم : ممنونم .
ایستاد .
حالا هم او پشتش به من بود
هم من پشتم به او بود
کمی عقب عقب آمد و درست در تیرس نگاهم رسید و گفت : نوش جان .
سرم را با شتاب سمت کتابخانه رو به رویم برگرداندم .
آنقدر به تخته نرد روی قفسه خیره ماندم تا دور شدن عطرش راه نفسم را باز کرد .
با دو انگشتم روی پیشانیم ضرب گرفتم تا اندکی خودم را لعن و نفرین کنم .
اضطراب اجتماعی در من شبیه یک بچه زبان نفهم بود ، همانقدر کم و ناچیز !
صدای موسیقی ملایم و بی کلام بلند شد و لبم را کشید .
سعی کردم آروم باشم و لذت ببرم کم پیش میومد اینطور خودم را راضی کنم که تنهایی کافه بیایم .
روی میز چوبی خط های فرضی کشیدم و شبیه بازی زو حرکت دادم
حالا انگار خودم هم حریف بودم هم خودی ، آنقدر زیبا گل به خودی میزدم که خنده ام میگرفت .
صدای درب پشت سرم ، کمرم را صاف نگه داشت ..
کمی در جایم جا به جا شدم شاید راحت تر باشم صدای پاهایش رسید
چند دقیقه بود رفته بود !؟
کاش آنقدر زود آماده نمیشد
کاش خودش نمیآورد
کاش در خانه کوفت میکردم .
لیوان جلوی رویم گذاشته شد
و خم شدن و گرمایش را روی شانه ام حس کردم و لحظه که زمزمه کرد :
نوش جان .
و رفت ، رفت و من با اینکه نگاهش نکردم تصویر لب زدنش هنگام نوش جان را خوب تصور کردم .
یک ظرف ساده سفید بیضی شکل و ماگ سفید با رگ های ریز قهوه ای .
کنار ماگ دو کوکی شکلاتی کوچک لب به لب هم گذاشته شده بود .
از درون ماگ بخار و عطر خوشش بلند شده بود ، کشیدمش سمت خودم و سرم را خم کردم ، انگار کمرم خشک شده بود .
چند بار از هول خواستم ماگ را بالا بیاورم و بخورم که با هربار بخار شدید به دستم خودم را عقب کشیدم و نهیب زدم که دختر ، داغ هست داغ !
انگار زمان برای خنک کردن این شیر کاکائو لجبازی میکرد
هوس خوردنش با بویش رفته بود حالا دیگر فقط منتظر بودم تمامش کنم و پول را روی پیش خوان بگذارم و فرار کنم.
ساعت را نگاه کردم
عقربه میچرخید و میچرخید صدای موسیقی اجازه نمیداد تیک تیک را بشنوم ، صدایش بلند شد : الو !
بله ، بله ، من سفارش داده بودم ، بسته کِی میرسه!
ای بابا ، آقای محترم من لازمش دارم اینجا حسابی ازش توی هر مواد غذاییم استفاده میکنم .
صدای کلافه اش توجه ام را جلب کرد
موسیقی با همان ولوم در حال پخش بود اما انگار من صدای اون را درون یک باکس جدا میشنیدم .
نفسش تند میشد و من حس کردم حتما خیلی زیاد عصبی است .
کم کم متوجه صدای تیک تیک ساعت شدم که تا کنون با موسیقی هماهنگ بود ، انگار تیک تیک اضافه شد تا من صدای او را واضح نشنوم .
به ساعت پوزخند زدم و لبم را یه وری تر کردم تا ثابت کنم از آن بالا دیوار هیچ غلطی نمیتواند بکند .
شیر کاکاعو را مزه مزه با صدای عصبی و کلافه اش قورت داده بودم .
حالا فقط کمی کاکاعو غلیظ ته ماگ خودنمایی میکرد .
صدایش را شنیدم که گفت:
باشه تو نرو تا بیام ، مشتری دارم رد کنم میام ، ای خدا ..
زود میام ، نریا !
هول کردم آنقدر که نزدیک بود لیوان ماگ را چپه کنم
تکان سریع خوردم و از جا نیم خیز شدم ..
بعد فهمیدم که خیلی کارم غیر قابل تحمل هست سریع روی پاهایم ثابت برگشتم .
حس میکردم دو تا چشم روی کتف هایم میسوزد
انگار لحظه بلند شدن و کار مزخرفم را به وضوح دیده باشد .
بند کیف پولم را باز کردم ، پول ها را دسته کردم و در مشت گرفتم .
حالا به آرومی بلند شدم و چرخیدم
مطمعن شدم که چشام فقط کف زمین را دارد بررسی میکند
رو به روی میز پیش خوان ایستادم
گرمای تنش را از بین میز حس کردم
انگار نیاز به نگاه کردنش نبود
دستم را جلو بردم پول را روی میز گذاشتم .
لبم را تر کردم و گفتم : مچکرم ، خوش مزه بود .
آنقدر همین چند کلمه تمام دنیا بود .
صدایش باز شد :
خواهش میکنم خانوم ، نوش جونتون ، شرمنده ها سفارش دیگه داشتید ؟!
منو ببخشید انگار ..
نگذاشتم چیز دیگه بگوید
شرمندگی آنقدر در صدایش بود که چشمانم به چشمانش رسید
لب زدم : نه سفارش نداشتم .
همین؟
همینقدر خشک و بی حس ؛
ابروهایش چنان بالا پرید که انگار مرا در حال حرف زدن با مرغابی ها دیده باشد !
چشمانم را سمت پله ها برگرداندم و گفتم : خدانگهدار شما .
آنقدر تند مسیر پله ها طی کردم که حس میکنم تایمش در زندگی ام ناچیز تر از حسابگری باشد .گاهی اوقات به این فکر میکنم که این مقدار درونگرا بودن در وجود من عادی هست یا نه ! تا زمانی که به یاد دارم وابسته بودم ، وابسته و دلبسته به همه چیز .
شاید اولین پست واقعی از نوشتار من !