صادق ترین عشقی که من در سینه دارم آنِ تو
چون آرزو دارم که جان محصورِ در زندانِ تو
هم جان و هم جانان تویی، از قصد، مقصودم تویی
هر در که می جویم ببین، چون وا شود برهان تو
من نقش و جزئی از توام، باید که حلْ در کُل شوم
این ره چو شیدا می روم، بر عهد و بر پیمان تو
حاشا که من دلبر شوم زیرا که من دل داده ام
عشقم چرا سوداکنم باعث شود پژمان تو
هر غنچه کاید از درون این جمله خواند بر زبان
محبوب و ای معبود من گل وا شد از بستان تو
مستی اگر پیدا شود، بر پایه ای از هست توست
هوش از بدن خارج شود، لختی دگر حیران تو
شاهد نمی خواهد صنم، چون شرط مستی وحدت است
آن گه که مستی رخ دهد، پیدا شود ایمان تو
عمری که انسان طی کند در نزد او ماه است و سال
لیکن نمی فهمد بشر، صد عمر ما یک آن تو
چیزی ندارم از خودم، جز آن که گویم حرف دل
شعری که آید بر زبان، خارج شد از دیوان تو
سرخوش رها کن سرخوشی، بیهوده می بافی سخن
راهی بجو مستی دهد آسان کند درمان تو
۹۸/۱۱/۱۹