
شیر و نخچیران یک از مهمترین و مشهورترین داستانهای مثنوی است که در دفتر اول قرار دارد. هر چند که داستان بسیار آشناست اما برای یادآوری و پیشبرد متن حاضر نیاز است در چند جملهای به طور مختصر آن را تعریف کنم.
روزی حیوانات جنگل از تشویش و ترس روزمره به خاطر حملات متداوم شیر خسته میشوند و تصمیم می گیرند، پیشنهادی را با شیر مطرح کنند. آنها به شیر می گویند به جای آن که خود گاه و بیگاه به جنگل حمله کند، حیوانات در میان خود یک تن را انتخاب می کنند تا به پیشگاه شیر بیاید و خوراک او شود. شیر می پذیرد و در یکی از روزهای رایگیری خرگوشی انتخاب می شود. خرگوش برخلاف رویه معمول حیلهای به کار می برد، تا هم خود را و هم حیوانات جنگل را از عذاب شیر راحت کند. با کمی تاخیر به پیشگاه شیر می رود و زمانی که شیر غرولند کنان از سبب تاخیر خرگوش می پرسد. خرگوش دلیل تاخیر خود را اینگونه توضیح می دهد که وقتی با دوست دیگرش که خرگوش فربهی است به پیش شیر میآمدند. شیر دیگری در رهگذر دیدند که قصد هلاک آنها را داشته است. و آنها عذر می آورند که ما خوراک شیر دیگری هستیم و باید به پیش او برویم تا این که شیر در رهگذر، خرگوش فربه را به گروگان پیش خود نگه میدارد و خرگوش دیگر به پیش شیر می آید تا این ماجرا را تعریف کنید. شیر از خرگوش اقامتگاه رقیبش را می پرسد و خرگوش می گوید منزلگاه او ته چاهی است. شیر چون به چاه می رسد و در آن می نگرد، خود را می بیند اما گمان می کند، رقیبش است و چون به قصد حمله به درون چاه می پرد، از بین می رود.
همین حکایت ساده برای مولانا دستاویزی میشود که به یکی از مهمترین مسئلهها در علوم عقلی و نقلی تاریخ تفکر اسلامی یعنی جبر و اختیار بپردازد. من در این متن قصد ندارم که به موضوع جبر و اختیار بپردازم. بلکه صرفا می خواهم شیوه روایی مولانا در این داستان را بررسی کنم و در پایان بگویم. فهمیدن این که او به کدام یکی از این دو طیف جبری و اختیاری تعلق داشته، مطابق با داستان بسیار سخت است و این موضوع هم به خاطر شیوه روایی مولانا است. اما پیش از آنکه به این موضوع بپردازم نیاز است. نخست درباره مقدمهای مختصر سخن بگویم.
در ادبیات می توان از دو نوع پرداخت کاراکتر در داستان سخن گفت. یکی از آنها تیپ و دیگری شخصیت است. تیپ به معنای ویژگیها و رفتار مشترکی میان یک گروه از افراد مشخص است و معمولا این رفتارها در تیپ ثابت است و در داستان تغییری در آن به وجود نمی اید. به عنوان مثال وقتی ما اسم مادر را میشنویم خصوصیات مشخصی چون مهربانی، دلسوزی و ... به ذهنمان می رسد که در تیپ مادر مشترک است. در ادبیات ما از تیپ در حکایات بسیار استفاده شده است. به عنوان مثال درویش یا مدعی ویژگیهای خاصی در ادبیات ما دارند. البته شاید بتوان گفت که استفاده از تیپ در ادبیات تعلیمی کارکرد زیادی دارد زیرا هدف از این حکایتها انتقال سریع یک پند اخلاقی به مخاطب است و مشخصا هم زمانی که نویسنده از تیپ استفاده می کند می توان به سرعت به مقصود او پی برد.
در عوض شخصیت زمانی شکل می گیرد که فرد، رفتاری منحصر به فرد و متفاوت از گروه خود داشته باشد، شخصیت برخلاف تیپ در طول داستان تغییر رفتار و اندیشه می دهد، به عنوان مثال مدهآ نمونهای از یک شخصیت است. مادری که به خاطر خیانت شوهرش فرزندانش را می کشد. البته در ادبیات ما شخصیت نیز وجود دارد و می توان در شاهنامه نمونههای بسیار خوبی از شخصیت را دید. یکی از این نمونهها شخصیتی به نام جریره است. مادری که پسرش توسط لشکر ایران کشته میشود و او به انتقام قلعه را بر سر راه ایرانیان به آتش می کشد و راه را بر آنان می بندد و اما داستان شیر و نخچیران.
همان طور که پیشتر نیز اشاره کردم درونمایه داستان شیر و نخچیران جبر و اختیار است و همانطور که در تشریح داستان گفتم. مقصود نخچیران این است که شیر را از حمله مداوم به حیوانات منصرف کنند. نخچیران برای پیشبرد این هدف خود وارد یک مناظره کلامی با شیر میشوند و سعی می کنند. در این مناظره از جبر دفاع کنند و به شیر بگویند به جای به دنبال روزی دویدن باید منتظر بود تا روزی به پیش فرد بیاید زیرا روزی از پیش برای فرد مقدر شده است. اما شیر از اختیار انسان دفاع می کند و معتقد است این انسان است که باید روزی خود را کسب کند. در این میان استدلالات هر دو طرف هم در نوع خود جالب است.
نخچیران در دفاع از جبر معتقدند که آنچه انسان را به حرکت در میآورد رنج است و بسیار دیده شده است که انسان از رنجی به رنج دیگری حرکت می کند. به سخن دیگر. انسان قدرت شناخت محدودی دارد و نمی تواند، خود مطلوبش را بفهمد.
پس گریزند از بلا سوی بلا
بس جهند از مار سوی اژدها
حیله کرد انسان و حیلهاش دام بود
آن که جان پنداشت خون آشام بود.
و در نهایت این که خداوند طبق قسمت هر شخص به او روزی می دهد.
آنکه او از آسمان باران دهد
هم تواند کو ز رحمت نان دهد
شیر در پاسخ میگوید که اگر واقعا اینگونه بود، خداوند ابزاری برای تحرک و اراده به انسان عطا نمی کرد و صرف وجود این ابزار به این معناست که انسان باید حرکت کند، خود روزی خویش را به دست آورد و در ضمن این که استفاده نکردن از این ابزار خدادادی هم کفران نعمت است.
پای داری چون کنی خود را تو لنگ
دست داری چون کنی پنهان تو چنگ
خواجه چون بیلی به دست بنده داد
بی زبان معلوم شد او را مراد
سعی شکر نعمتش قدرت بود
جبر تو کفران آن نعمت بود
نخچیران در پاسخ به شیر میگویند بر فرض درستی حرف تو نباید بسیاری از انسانها از ثمره تلاششان محروم می شدند اما در حالی که می بینیم چنین است و بسیاری دستشان از زندگی کوتاه شده در صورتی که از ثمره تلاششان بهره نبردهاند.
صدهزاران اندر هزار از مرد و زن
پس چرا محروم ماندند از زمن
جز که آن قسمت که رفت اندر ازل
روی ننمود از شکار و از عمل
شیر در اینجا جواب می دهد که درست است که بسیاری از ثمره زحمات خود بهره نبردهاند اما علاوه تلاش موضوع دیگری هم مهم است و آن هدف کوشش است. انبیا و اولیا هم در راستای اهدافشان حرکت کردهاند و چون هدف والایی داشتهاند. تلاششان به نتیجه رسیده است.
شیر گفت آری و ولیکن هم ببین
جهدهای انبیا و مومنین
حق تعالی جهدشان را راست کرد
آنچه دیدند از جفا و گرم و سرد.
این بخش با 《مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل》 به پایان می رسد و شیر در این مناظره پیروز می شود.
زین نمط بسیار برهان گفت شیر
کز جواب آن جبربان گشتند سیر
اگر تا به اینجای داستان را بنگریم، در حالی که هر دو گروه استدلالات جالبی را مطرح مب کنند و در استدلالات از احادیث و روایات بهره می گیرند اما می توانیم نتیجه بگیریم که مولانا در خلال داستان نشان داده است که دلایل مدافع جهد و اختیار قوت بیشتری دارد و خود او از اختیار دفاع می کند. اما در پایان این داستان شیر است که سرنوشت شومی پیدا می کند، حال آیا می توان نخچیران و در ادامه خرگوش را نماد یا تیپ طرفداران جبر دانست و شیر را نماینده تیپ طرفداران اختیار؟
از نظر من پاسخ این پرسش منفی است، مولانا هیچ گاه از شخصیتهای داستان خود تعبیر یکسانی ندارد یعنی نمی توان شیر را ظالمی دانست که به سرانجام ظلم خود می رسد و حیوانات جنگل را مظلومان که داد خود را می ستانند و این موضوع در خود تعابیر مولانا در داستان وجود دارد.
از نیمه داستان به بعد روایت حیله خرگوش است و تعابیر مولانا از برخورد شیر و خرگوش. همان طور که گفتم مولانا رویکرد واحدی در تعبیر خود از خرگوش و شیر ندارد. به عنوان مثال در جایی خرگوش نفس است نقش منفی داستان و شیر انسان است در نتیجه طبق این نماد انسان فریب نفس خود را خورده است و موضع شیر یعنی اختیار درست است.
ای تو شیری در تک این چاه فرد
نفس چون خرگوش خونت ریخت و خورد
نفس خرگوشت به صحرا در چرا
تو به قعر این چاه در چون و چرا
در جایی دیگر مولانا خرگوش را نماد مظلوم می داند و شیر را نماد ظالم. به این معنا که خرگوش داد مظلومان را از ظالم ستانده است.
چاه مظلم گشت ظلم ظالمان
این چنین گفتند جمله عالمان
هر که ظالمتر چهش با هولتر
عدل فرمودست بتر را بتر
یا حتی در جایی دیگر دلیل شکست شیر را جبری شدنش می داند.
هر که جبر آورد خود رنجور کرد
تا همان دنجوریش در گور کرد
یا در قسمتی از داستان خرگوش را چون پیامبران می داند که با بینش خویش امتی را از ستم می رهانند.
گفت تایید خدا بد ای مهان
ورنه خرگوشی چه باشد در جهان
این نشانههای در متن نشان می دهند که این کاراکترها تیپ نیستند و هویت مشخصی در کل داستان ندارند در واقع از نظر من کاراکترها هر لحظه در پیشبرد داستان نو به نو در ذهن مولانا آفریده می شوند و هیچ استقلال هویتی بیرون از ذهن او ندارند، در واقع مولانا بی اعتنا به وجود منطق روایی واحد خود را در اختیار خیال سیال می نهد و همین موضوع نشان می دهد که تصمیم درباره چیستی نتیجه این داستان اصلا ساده نیست.
.