هاردی اومد داخل
_: هاردی لیا کجایین چه خبره چرا جیغ میز
دید ؛من و هاردی دید نتونست ادامه بده مثل همیشه برامون نون تازه گرفته بود
من ی ملافه دورم پیچیدم نمیتونستم صحبت کنم فقط با دستم میگفتم کار من نیست پدر هاردی دستش گذاشت رو قلبش
_: تو با پسرم چیکار کردی
هرکار کردم انگار زبونم قفل کرده بود فقط سرم تکون دادم
مادر هاردی از سر و صدا به طبقه بالا اومد
-:هنری چیشده چرا نیومدی بچه ها خوبن
_:نیا مانلی زنگ بزن پلیس
-:هنری چرا گریه میکنی چیشده ؟
هنری با اعصبانیت و ناراحتی داد میزنه
_: بهت دارم میگم سرجات وایسا و نیا داخل میفهمی به پلیس زنگ بزن
من بالاخره تونستم با لکنت حرف بزنم
—: م.م.م.م.ن ک.ا.ا.ر.ر.رییی ن.ن.ن.ک.ر.دم
هنری فقط اشک میریخت و من همچنان سرم تکون میدادم طولی نکشید پلیس اومد یه زن افسر کمکم کرد