بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقت بخیر
نوزده روز از آخرین یادداشتی که داشتم میگذره، چند روز بخاطر فراموشی بوده و روز های دیگه بخاطر مشغولیت.
امشب دوباره تصمیم گرفتم که شروع به نوشتن کنم. راستش فراموش کرده بودم که باید هر شب بنویسم اما وقتی با تراپیستم صحبت کردم بهم گفت که نوشتن نامه یا هر چیز مشابه ای میتونه کمک کنه تا ذهنم رو از آشفتگی دور کنم. یادم اومد که توی ویرگول میتونم بنویسم.
روز های گذشته خیلی سرم شلوغ بود و تقریبا هر روز بیشتر از 17 ساعت کار کردم. اگر براتون این سوال پیش میاد که مگه میشه!؟ باید بگم که رکورد های بیشتر از این هم دارم :). ساعت 5 صبح بیدار میشدم و 10 شب دست از کار میکشدم. از طرفی فشار روانی زیادی رو هم تحمل میکردم و همین باعث شد که یا حوصله نوشتن نداشته باشم یا اینکه به کلی فراموش کنم که باید هر شب بنویسم.
کار کردن رو دوست دارم. زیاد کار کردن رو بیشتر. اما از بهم ریختن کار ها متنفرم و دوست دارم که همیشه کار ها روی نظم و اصولی که از قبل برنامه ریزی شده پیش بره.
دو هفته گذشته رو خیلی پر کار بودم، و با این موضوع ابدا مشکلی نداشتم. مشکل اصلی من دوری از خانواده و اجبار به زندگی با یک خانواده دیگه(یکی از آشناها) توی یه شهر غریب و عدم وجود برنامه ریزی برای هندل کردن کار ها بود که اذیتم میکرد.
این روز ها رو بین دوتا شرکت در رفت و آمد بودم. با هر دو شرکت قبلا هم کار کرده بودم اما نه همزمان. همزمان توی دو تا شرکت کار کردن ایده خوبی نبود. مخصوصا برای من که دانشجو هم هستم و لازمه که برای دانشگاه هم وقت بذارم. برای همین تصمیم گرفتم که از یکی از شرکت ها بیرون بیام.
بعد از جنگ اوضاع شرکتی کار میکردم خیلی خوب به نظر نمیرسید. تعدادی از نیرو ها رو تعدیل کردن و خبر های خوبی هم به گوش نمیرسید. با افزایش حقوق خیلی از نیرو ها موافقت نشده بود و حرف هیئت مدیره این بود که از نیرو ها خواهش میکردن که با این اوضاع بسازن تا شرکت بتونه از این مخمصه خارج بشه.
همین قضیه دلیل بر این شد که کنار کار توی شرکت به دنبال یه گزینه باشیم که بتونیم هم شرکتی که توی روزهای خیلی سخت کنارمون بوده رو تا حفظ کنیم و هم بتونیم زندگی خودمون رو حفظ کنیم :). چند تا پروژه گرفتیم و بین رفقا تقسیم کار شد که پروژه های انجام بشه و هزینه اش هم بین بچه هایی که کار کرده بودن تقسیم شد. این خیلی کمک کرد که چهار ماه گذشته رو کج دار مریض گونه پیش بریم و تا حد خوبی فشار از روی بچه ها برداشته شد.
اما برای من و یکی دیگه از رفقا هنوز کمبود بودجه موجود و محسوس بود. تصمیم گرفتیم که با یکی از شرکت هایی که از قبل براشون کاری رو انجام داده بودیم و درخواست همکاری داشتیم کار کنیم. فرآیند مصاحبه و چانه زدن برای میزان حقوق و تایم کاری و ... حدود یک ماه طول کشید و از اول خرداد مشغول به کار شدیم. شرکت خودمون تا چند روز پیش پروژه های خیلی خیلی کمی رو پیگیری میکرد و همین این امکان رو بهمون میداد که کار های هر دو شرکت رو پیش ببریم. اما هفته گذشته با موفق شد که قرارداد چند تا پروژه بزرگ رو ببنده و فشار کاری به روال قبل برگشت. مجبور بودیم هر روز حداقل 5 ساعت رو توی شرکت خودمون باشیم و حداقل 7 ساعت رو هم توی شرکت جدید.
میانترم های دانشگاه هم که شروع شده و من تقریبا وقتی برای درس خوندن نداشتم. شرکت خودمون هم توی اولویت بالاتری از شرکت جدید هست. برای همین تصمیم دارم که قراردادم رو فسخ کنم و برگردم به شرکت خودمون. میدونم که ممکنه از نظر اقتصادی بهم فشار بیاد اما باید یه روزی لطف هیئت مدیره شرکت قبلی رو هم جبران میکردم و به نظرم الان وقشته. اینجوری هم میتونم به درسم برسم و هم از فشاری که این روزا روی دوش شرکت هست بردارم.
این روزا از یه جنبه دیگه هم برام سخت بود. چند روز اخیر رو با فکر کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم و الان نیست سر کردم. این برام خیلی سنگین بود. شب ها رو خیلی خوب نمیخوابیدم و حتی یک شب فقط یک یا یک و نیم ساعت خوابیدم. همش تصورش میکردم. باهاش صحبت میکردم. قربون صدقه اش میرفتم و ... . اما هیچکدوم واقعی نبود.
یاد بیتی از "هوشنگ ابتهاج" افتادم که میگه "من نمیدانستم معنی هرگز را! توی چرا باز نگشتی دیگر؟!". و واقعا من معنی هرگز رو نمیدونستم. هیچ وقت فکر نمیکردم که قراره داستان یک آشنایی اینجوری پیش بره. هیچ وقت تصور نمی کردم که لازم باشه و بتونم که این حجم از غم رو تحمل کنم. سخته. خیلی سخته. گاهی با خودم فکر میکنم چی میشد اگه اینا فقط یه کابوس بود و من از خواب بیدار میشدم و چشم هایی که پشت پلک هایی که هزاران بار بوسیده بودم قایم شدن رو دوباره ببینم. ولی این فقط یه خیال واهیه.
روشن ترین دوران زندگی من از نظر خودم دقیقا توی تاریک ترین دوران زندگی من از نظر دیگران رقم خورده. و من هنوز دلم میخواد که بتونم به اون روز ها برگردم. به شرط اینکه داشته باشمش.
تراپیستم میگه که بهتره با واقعیت کنار بیام. نه اینکه فراموش کنم. فقط کنار بیام. اما خیلی سخت تر چیزیه که تصور میشه. میگه که تو که تونستی اون همه روز سخت رو پشت سر بذاری این رو هم میتونی. اما من اینجوری ام که چرا باید پشت سر بذارم؟ چطور پشت سر بذارم؟ مگه میشه که پشت سر بذارم؟
مثل اینه که یه تفنگ به یه نفر بدی و بگی که خودت رو بکش. آسونه؟ معلومه که نیست. احساس میکنم که با پشت سر گذاشتن قرار خودم رو پشت سر بذارم. نمیتونم. سخته.
درد و دل کردن آرومم میکنه اما هیچ وقت دوست نداشتم کسی دیگه رو برای آرامش خودم ناراحت کنم. پس به همین میزان بسنده میکنم. میدونم که خوندن این کلمات برای کسانی که من رو نمیشناسن ساده تر هستش و امیدوارم که کسی رو ناراحت نکنم.
_MJ_
1405.03.15