بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقت بخیر
امروز نسبت به چند روز گذشته حالم بهتر بود الحمدلله. کار هام بهتر پیش رفت و خیلی نسبت به روز های پیش از خودم راضی بودم. یه سری عادت های بد رو کنار گذاشتم که پا برجا موندنش خیلی برام سخته چون یه جورایی با روزمرگیم یکی شده اما همچنان دارم تلاش میکنم که انجامشون ندم.
بگذریم.
امروز با یکی از رفقام صحبت کردم که توی اوضاع خوبی به سر نمیبره و متوجه شدم که تنها کسی که داره این روزا باهاش ارتباط داره من هستم و احساس میکنم که مسئولیتم نسبت بهش از قبل هم بیشتر شده. وقتی از مشکلاتش صحبت کرد، تازه فهمیدم که چقدر زندگی آرومتری نسبت به بعضی زندگی ها دارم و بابت این از خدا متشکرم. متوجه شدم که قسمتی از مشکلاتش مالی هست و حدس میزنم که اگر بشه این مشکلات رو حل کرد زمینه برای رفع بقیه مشکلات هم باشه. ماه پیش که تصمیم داشتم توی یه شهر دیگه(که خانواده هیچ کدوممون اونجا زندگی نمیکنه) خونه مجردی بگیرم و تصمیم داشتم اگر این اتفاق افتاد، ازش دعوت کنم که یه تایمی رو بیاد خونه من و با هم زندگی کنیم. اما متاسفانه یا خوشبختانه فعلا خونه ای نگرفتم.
اول هفته هم یکی دیگه از رفقا تماس گرفت و یه مبلغی پول نیاز داشت. پول نقد نداشتم اما بهش گفتم که به محض اینکه پولم رو نقد کنم برات میزنم. هر چند خودش گفت که راضی نیست که این اتفاق بی افته اما من بازم به حرفش گوش ندادم و به کسایی که میدونستم میتونن پول نقد بهم برسونن پیام دادم و صحبت کردم اما متاسفانه نشد و بابت این موضوع خیلی ناراحت شدم. هیچ وقت دوست ندارم که کسی که ازم درخواست کمک میکنه دست خالی برگرده. گاهی بهم گفته شده که این کار درستی نیست اما بعد از یسری اتفاقاتی که برام افتاده بهم اثبات شده که اتفاقا تنها کار درست کمک کردنه.
وقتی کسی درخواست کمک از شما داره، احتمالا شما جزو محدود و معدود اشخاصی هستید که اون شخص بهشون رو زده، پس بهترین کار اینه که به اون شخص در حد توان خودتون بهش کمک کنید. حتی اگر اون کمک خیلی کوچیک به نظر برسه، ممکنه برای اون شخص خیلی بزرگت باشه. این تجربه شخصی من توی این سالهایی هست که زندگی کردم و کمابیش با بعضی از مشکلات هم روبرو بودم.
خیلی جالبه، این متن هایی که بالا نوشته شد، حاصل این بود که ذهنم رو رها گذاشتم تا هر چیزی که ازش عبور میکنه رو تایپ کنه و الان که دارم بهش نگاه میکنم احساس میکنم یکم خودپسندی یا حتی خودبزرگ بینی درش دیده میشه. بعید میدونم هیچ کدوم از این هایی که گفتم توی دسته محاسن اخلاقی قرار بگیره پس باید سعی کنم این ها رو از زندگیم حذف کنم. شناخت نشانه ها مهمترین قسمت ترک یه عادت هستش. باید بشینم و توی اولین فرصت نشانه هاشون رو توی زندگی روزمره ام پیدا کنم.
از این هم بگذریم. نوشتن درباره خاطراتی که با هم داشتیم خیلی آرومم میکنه. امشب هم مینویسم. تا هر جایی که یادم بیاد و حوصله ام بگیره.
چند روزی بود که از اولین و آخرین باری که همدیگه رو دیده بودیم میگذشت. اینجوری که آقای مرادی گفته بود، دختر بود و همین یکم کار رو برای من سخت میکرد که بخوام بهش نزدیک بشم و بکشمش بین بچه ها. اولین کسی که به ذهنم رسید که بفرستم باهاش صحبت کنه، نازنین بود.
نازنین دختر خیلی خوبی بود. چند ماهی میشد که همدیگرو میشناختم. بعد از من اومده بود. اولین باری که همدیگه رو دیدم توی یک از دورهمی ها بود. خودش اومده بود که سرک بکشه و همین باب آشنایی ما شد. یکی دو سالی از من کوچیکتر بود و داشت برای کنکور تلاش میکرد. دختر قوی ای بود و خیلی کم پیش میومد که شکسته شدنش رو ببینی. حتی یادمه خیلی زودتر از بچه های دیگه با قضیه کنار اومده بود همیشه میگفت که قوی تر از بیماریشه و حتما به روزی زنگ رو میزنه. هر چند دوستی ما فقط به بیمارستان محدود شد. اما همیشه مهر و محبت های نازنین توی قلب من باقی میمونه.
قبل از اینکه برم سمت اتاق نازنین، خانم سهرابی رو دیدم ازش احوالش رو گرفتم. گفت که داره دارو میگیره. ازش تشکر کردم و خواستم برم اما با خودم فکر کردم بد نیست احوال همون جدیدالوروده رو هم بگیرم. چشمامو ریز کردم و سرم رو بردم نزدیک تر، مثل کسایی که میخوان یه صحبت دزدکی داشته باشن؛ خیلی آروم پرسیدم از این جدیدالوروده خبری ندارید؟
برخلاف چیزی که فکر میکردم خانم سهرابی حوصله کافی برای اینکه سر به سرم بذاره نداشت. ولی با همون شیطنت زنانه همیشگیش، سرش رو نزدیک آورد خیلی آرومتر گفت که دیروز با شما دارو گرفته. مادرش رفته رو پدرش کنارشه. تشکری کردم و رفتم سمت اتاق خودم.
از شنیدن این موضوع یکه نخوردم اما فهمیدم که کارم سخت تر شده. احتمالا تا یکی دو روز آینده موقتا برمیگشتم خونه و بعید میدونستم که تا اون موقع بتونم از نازنین خواهش کنم که بهش نزدیک بشه و بتونیم به نتیجه خاصی برسیم. تو همین فکرا بودم که سنگینی یه نگاهی رو خودم حس کردم. سرمو بلند کردم و دیدم که دختر خانم ساجدی داره از گوشه در نگاهم میکنه. لبخندی زدم و سری تکون دادم اما واکنشی ازش ندیدم. خیره شده بود. بیشتر که دقت کردم دست راستش رو جلو بدنش رد کرده بود و دقیقا کنار صورتش روی چارچوب در تکیه داده بود. چشماش پر از اشک بود یا اینکه من اینجوری فکر میکردم؟ نمیدونم. احساس کردم که احوالاتش عادی نیست. توی یه لحظه هزاران سناریو مختلف از ذهنم گذشت.
سعی کردم که جلوی خودم برای اینکه بدوم رو بگیرم و خیلی ریلکس رفتم به سمتش. کمی که نزدیکتر شدم از فکر بیرون اومد و سرش رو پایین انداخت و شونه هاش شروع به بالا پایین شدن کرد. بند دلم پاره شد. امن یجیب توی دلم خوندم و آروم صداش کردم. خانم ساجدی! خانم ساجدی! حالتون خوبه؟
جوابی ازش نشنیدم.
رفتم سمت یخچال تخت خودم و یه بطری آب برداشتم و دوباره رفتم سمتش. اینبار سریعتر. توی چند قدمی که با هم فاصله داشتیم، در بطری رو باز کردم و وقتی بهش رسیدم؛ تعارفش کردم که کمی آب بخوره. با یکم تعلل آب رو از دستم گرفت اما همچنان بی صدا داشت آروم گریه میکرد. خواستم از کنارش رد بشم و خودم رو به اتاق بقلی برسونم. دل تو دلم نبود. خانم ساجدی رو خیلی دوست داشتم. احساس میکردم که میتونم به اندازه مادربزرگ خونی خودم دوستش داشته باشم. سرم رو که توی راهرو چرخوندم همه چیز خیلی عادی تر از چیزی بود که فکر میکردم.
صورتم رو به سمت داخل اتاق چرخوندم. دو تا از همراه ها با تعجب داشتن نگاه میکردن. عجیبه که یادم نمیاد اون تایم کیا هم اتاقیم بودن. سمت چپ من دختر خانم ساجدی داشت اشک میریخت و من با فاصله خیلی کمی ازش ایستاده بودم. احساس کردم فضا خیلی سنگین شده. با صدایی که بقیه هم بتونن بشنون ازشون خواهش کردم به بریم سمت تخت من. منتظرش نموندم و راه افتادم به سمت تختم. پرده بین دو تا تخت رو کشیدم اما گذاشتم که پرده روبروی تخت همون کنج بمونه. بعد از کمی انتظار قلپی از آب خورد و راه افتاد سمت تخت من. به تخت که رسید تخت تاشو همراه رو انتخاب کرده بدون اینکه جابجاش کنه همون کنج خودش رو روی تختی که حالا شبیه صندلی بود رها کرد. سرش هنوز پایین بود اما دیگه اشک نمیریخت. اینو از شونه های آرومش میشد فهمید.
من : بند دلم پاره شد. فکر کردم خدایی نکرده، زبونم لال چیزی شده.
دختر خانم ساجدی : (با کمی بغض و صدای گرفته) یه لحظه حس کردم خیلی تنهام. معذرت میخوام که نگرانتون کردم. دست خودم نبود.
+ میدونم، درک میکنم، اشکالی نداره. چیزی نشده الحمدلله و همین کافیه. نیازی به عذرخواهی هم نیست. الان حالتون بهتره؟
- (هنوز صداش گرفته بود، قلپ دیگه از آب خورد، صداش بازتر شد) ممنونم، بهترم.
+ گاهی اوقات نیازه. نیازه که آدم خودش رو خالی کنه. بابت این قضایا متاسفم. اما چه میشه کرد؟ زندگیه دیگه.
چیزی نگفت و هر لحظه فضا داشت سنگین تر میشد.
+ اشکاتون رو که ندیدن؟
- نه. خوابه. وقتایی که اینجوری میخوابه انگار یه طفل معصومه. (دوباره قطره اشکی روی گونه اش لغزید و قبل از اینکه بخواد به پایین صورتش برسه با دست پاکش کرد)
چیزی نگفتم. یعنی چیزی نداشتم که بگم! اون دلش گرفته بود و من گزینه مناسبی برای درد دل کردن نبودم اما تقریبا تنها کسی بودم که توی اون محیط میشناخت.
برادرم اومد و نذاشت که ادامه اش رو بنویسم. رفتیم سایت گردی. کلی خوش گذشت.
1404.03.20
_MJ_