بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقت بخیر
دوباره چند روزی بین نوشته ها وقفه افتاد و از فراموشی خودم بود که اینجوری شد. باید سعی کنم به یه روتین با سباطتر برسم. یکم ذهنم آشفته است این روزا اما باید بتونم خودم و اوضاع رو کنترل کنم تا از این که هست بدتر نشه. برای شروع باید ساعت خواب رو دوباره برگردونم به روز هایی که گذشت. توی این سال ها فهمیدم که حدود 5 ساعت خواب در روز بهترین میزان خواب برای من هستش، عجیب به بدنم میسازه و کل روز رو پرانرژی ام.
برای امشب هم تصمیم نداشتم بنویسم اما به نظرم نوشتن خیلی کمکم میکنه.
توی نوشته بیست و یکم درباره اولین دیدارمون صحبت کرده بودم. میخوام امشب یکمی دیگه مرور خاطرات کنم، این روزا فکر میکنم بیشتر از قبل به یادآوری اون روزا دارم.
از اتاق که اومدم بیرون، از پشت در شیشه که سمت راست اتاق بود و ورودی بخش به حساب میومد نگاهی به بیرون انداختم، معمولا راهرو اصلی شلوغ نبود مگر اینکه خدایی نکرده اتفاق خاصی می افتاد یا اینکه تایم ملاقات بود. الان هم مثل خیلی زمان های دیگه خبر خاصی نبود.
روی پاشنه پا چرخیدم و صدای جیغ دمپایی پلاستیکی سفید روی سرامیک های کف سالون پیچید. لبخند ریزی زدم و رفتم سمت انتهای راهرو. بین راه با یکی دو تا از پرستار ها چاق سلامتی کوتاهی کردم و خسته نباشیدی گفتم. هزار بار به بچه ها تاکید کرده بودیم که رعایت بقیه رو هم بکنن و خیلی شلوغ کاری نشه اما گاهی از دستمون در میرفت و از خود بی خود میشدیم و بخش که هیچ، بیمارستان رو رو سرمون میگرفتیم. این سری هم از همون موقع ها بود اما نکته مثبتش این بود که بچه ها در اتاق رو بسته بودن و آخرین اتاق هم بودن. چند تا اتاق کناری خودمون بودیم خبری از غریبه نبود.
به انتهای راهرو که رسیدم از پنجره نگاهی به بیرون انداختم و رفت و آمد مردم رو زیر نظر گرفتم. با خودم فکر کردم که چند نفر از همین هایی که اینقدر شق و رق دارن راه میرن ممکنه مریض باشن و روحشون هم خبر نداشته باشه؟! مثل چند ماه پیش من که از همه جا بی خبر فقط مثل همیشه رفتم که یه چک آپ عادی بدم اما نتیجه عادی ای عایدم نشد.
صدای ع** از پشت در شنیده میشد. دوباره مجلس رو دست گرفته بود داشت روی میز غذا خوری پلاستیکی یک از تخت ها ضرب شیش و هشت میزد. از این کار خوشم نمیومد. ولی چه میشه کرد، ع** بود و همین مسخره بازیاش دیگه. در ضمن فقط من بودم که از این موضوع دل خوشی نداشتم واگرنه بقیه بچه ها کلی حال میکردن. منم خیلی تو جمع و خلوت گیر مستقیم نمیدادم بهش. بیشتر سعی میکردم متقاعدش کنم میتونیم کار های مفید تری هم بکینم. هر چند هیچ وقت کار ساز نشد.
دوباره لبخند زدم و دستگیره رو چرخوندم و وارد اتاق شدم. ع** مسخره بازیش گل کرد و با صدای بلند شروع کرد برای من خوندن. "زلفای تو لوله لوله لوله آی پسر سیاه قد کتوله ..." :)
یهو همه زدن زیر خنده.
اینو برای کسی میخوند که نه مویی داشت، نه سیاه بود. تازه این لاغری ای که بعد از دوره جدید دارو ها دامن گیرم شده بود قد بلندتر از قبل هم نشونم میداد. :)
انگشت اشاره رو روی بینیم گذاشتم و با دست دیگه ام اشاره کردم که ولوم رو بیارید پایین. با بچه ها دست دادم و حواسم بود که بچه هایی که آنژکت دارن رو اذیت نکنم. بعد یه احوال پرسی همیشگی، رفتم و یه گوشه ای یه جایی برای خودم پیدا کردم. همیشه سعی میکردم خیلی تو دید بقیه بچه ها نباشم. اینجوری میتونستم تک تکشون رو زیر نظر بگیرم تا اگر لازم بود بعد از جلسه بیشتر هوای اونهایی که داره بهشون سخت میگذره رو داشته باشم.
به غیر از زمان هایی که مشاعره میکردیم. بقیه تایم رو سعی میکردم همون گوشه بشینم و خیلی اهل مجلس دست گرفتن نبودم. همین باعث میشد یه سری از بچه هایی که تازه بهمون ملحق میشدن توی برخورد های اول فکر کنن که من خودم رو میگیرم. اما ابدا اینجور نبود.
ع** و پ*** داشتن برای هم کوری میخوندن و بقیه هم ریسه میرفتن. یادم نمیاد اون روز کسی حال بد بوده باشه. بیشتر یادم میاد که ذهنم پیش ر** بود. همش به این فکر میکردم که چقدر براش سخته؟ و چجوری میشه کمکش کرد؟ با این موضوع کنار اومده؟ مشکلش چیه؟ دکترش کیه؟ آره خودشه، باید ببینم دکترش کیه، اینجوری شاید بتونم از طریق دکتر بکشونمش پیش خودمون تا شاید یکم اوضاع براش ساده بشه.
بحث های داغ بچه ها کم کم داشت میخوابید بیشتر داشت میرفت سمت صحبت های در گوشی و خنده های انفجاری. تقریبا همیشه این اتفاق می افتاد مخصوصا اگه دختر ها کیفشون کوک بود. من خیلی با این داستان حال نمیکردم، گاهی اوقات احساس میکردم که چندتایی از این خنده های و صحبت های در گوشی درباره منه(هر چند ممکن بود اینجوری هم نباشه) و این موضوع روی مخم میرفت.
تو همین گیر و دار منم داشتم با یکی از بچه ها صحبت میکردم. دقیق یادم نیست که کی بود و اصلا درباره چی صحبت میکردیم. حدس میزنم یه چیزی درباره فیزیک بوده باشه. اگر همین باشه احتمالا داشتم با ن**** یا ع** صحبت میکردم. چون بین بچه ها فقط همین ها بودن که حال و حوصله همچین بحث های رو باهام داشتن.
اون روز گذشت و بعد از جلسه مستقیم رفتم سمت پیشخوان پرستاری، خوب یادمه که شیفت آقای م**** بود. وقتی احوال همون بنده خدای جدیدالورود(این اصطلاحی بود که برای خنده بیشتر به کار میبردیم) رو گرفتم بازم سر به سرم گذاشت که "نکنه دلت گیر کرده شیطون؟". تازه فهمیدم که دختره. اینجا تا وقتی با کسی درست و حسابی صحبت نمیکردی متوجه نمیشدی که پسره یا دختر. بگذریم.
از صحبت با آقای م**** متوجه شدم که همسن و سال خودمه و از یه بیمارستان دیگه اومده اینجا که تحت نظر باشه. دکترش هم به صورت موقت دکتر ت***** بود که دکتر خوبی بود و توی این چند ماهی که همدیگر و میشناختیم ارادت خاصی نسبت به ایشون داشتم. از م**** تشکر کردم و رفتم سمت اتاق خودم. قبل از اینکه برم رو تخت احوالی از هم اتاقی ها گرفتم و با همراهاشون صحبت کوتاهی کردم. این عادت همیشگیم شده بود. با این موضوع به خودم کمک میکردم که یه قسمتی از تنهاییم رو پر کنم.
از اون روز تا دو روز بعد دیگه ندیدمش. همون شب خودم تزریق داشتم و روز بعدش نای بلند شدن نداشتم. روز بعدترش هم با توجه به برخورد اولی که مادرش با من داشت، روم نشد که برم بهش سر بزنم. تا اینکه دکتر ت***** رو دیدم و بهش سفارش کردم که هواش رو داشته باشه و نرمش کنه که بیاد سمت بچه ها و اینقدر توی خودش نباشه.
بعد از دو روز بالاخره کم کم یخ ها داشت آب میشد و مثل اینکه دکتر خودش و مادرش رو خوب پخته بود. مادرش که من رو دید ازم معذرت خواهی کرد و گفت که اعصابش خورد بوده و یکم تند برخورد کرده. منم خودم رو جوری جلوه دادم که انگار متوجه هیچ تندی ای نشدم و گفتم که درک میکنم که روز های سختی رو میگذرونن. گفت دکتر و خانم ع**** خیلی ازتون تعریف کردن و ... .
یکم تعارف تیکه پاره کردیم و بهشون گفتم که من اتاق 3 هستم، روبری کانتر پرستاری. اگر امری بود در خدمتم. تجربه ام از بعضی ها کمتره اما بالاخره یه کار هایی از دستم برمیاد گاهی اوقات. تشکر کردن و رفتن. همین باعث شد که همون شب به خودم جرعت بدم و دوباره برم اتاقشون.
1404.03.18
_MJ_