بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقت بخیر
بر خلاف تمام برنامه ریزی هایی که برای سیو کردن زمان های مرده روزم دارم، یه خورده کمالگرایی و تنبلی باعث میشه که نتونم که به خوبی ازشون استفاده کنم. اما همین که بتونم وقت های مرده رو تشخیص بدم هم گام بدی نیست. کار نیکو کردن از پر کردن است پس تداوم مهمتر از نتایج زودرس هستش. کمالگرایی به اندازه کافی دارم کنترلر میکنم، به نظرم عبور از مرحله ای که قبل از اینکه نظر دیگران رو تصور کنم نظر خود رو در نظر میگیرم(عجب نظر تو نظری شد :)) خیلی کمک کرده تا بتونم که کمالگرایی رو کنار بذارم.
یادمه که قبلا هم درباره اینکه دوست داشتم به آدم عادی به نظر برسم نوشته بودم. همین که نظر دیگران رو اینقدر به اعمال خودم ارجح میدونم اذیتم میکنه و گاهی خودش رو به صورت کمالگرایی بروز میده. قبل از اینکه کاری رو انجام بدم همش به این فکر میکنم که اگر فلانی نتیجه رو ببینه چی میگه؟ اگر بهمانی ببنیه چی میگه؟ بخاطر همین سعی میکنم که یا بهترین حالت ممکن رو انجام بدم یا اینکه ترجیح میدم که کلا کاری رو نکنم.
اوایل درک نمیکردم که چرا همیشه این موضوع برام مهم بوده. نشستم کلی فکر کردم و صحبت کردم، با خودم با کسایی که فکر میکردم که میتونن من رو تجزیه تحلیل کنن و گاهی با یه GPT. متوجه شدم که مثل اینکه جمله کلیشه ای "ریشه در کودکیت داره!" برای من صدق میکنه.
در تمام دوران کودکی خیلی از هم سن و سالام متفاوت تر بودم، یا خیلی بهتر یا خیلی بدتر. مثلا وقتی بچه ها میخواستن فوتبال بازی کنن، همه برای اینکه نوک حمله باشن دعوا میکردن، اما من توی این کار افتضاح بودم، پس خودم خیلی بی سر و صدا میرفتم سمت دروازه، همون پستی که هیچ کس دوستش نداشت. اما من دروازه بان خیلی خوبی بودم، طوری که یادمه یکی دوتا از رفقا منو به اسم دروازه بان استقلال توی همون زمان ها صدا میزدن.
وقتی دعوا میشد، همه بچه ها با هیجان میپریدن وسط دعوا، اما من هیچ وقت دوست نداشتم که دعوا کنم؛ چون هیچ وقت دعوا کردن به نظرم منطقی نمیاومد. هیچ وقت درک نمیکردم که چرا وقتی میشه درباره یه موضوع صحبت کرد یا اینکه توی میدان رقابت همون حوزه طرف مقابل رو شکست داد باید دعوا کرد؟!
راستش هیچ وقت از شکست خوردن هم ناراحت نمیشدم، فقط به این فکر میکردم که دمش گرم که قوی تر از من بوده و من چکار باید بکنم که ازش قوی تر بشم؟(البته اگر برام مهم میبود)
از همون 3 یا 4 سالگی متوجه شدم که من خیلی متفاوتم و ترس این رو داشتم که متفاوت بودن من رو از همه چیزهایی که دوست داشتم دور کنه. ولی همین ترس بود که من رو از تمام چیزهایی که دوست داشتم جدا کرد نه متفاوت بودنم.
میترسیدم که به پدرم بگم که میتونم بدون چرخ های کمکی میتونم دوچرخه سواری کنم و پدرم فکر کنه که شیطونی میکنم و نذاره که دوچرخه سواری کنم. اما همین ترس بود که نذاشت چند ماه اولی که دوچرخه خریده بودم بتونم لذت کامل رو ببرم.
میترسیدم که اگه پدر و مادرم بفهمن که توی باشگاه یکی بزرگتر از خودم رو ناک اوت کردم، فکر کنن که خطرناکه و نذارن که باشگاه برم. اما همین ترس بود که باعث شد که تا همین الان دیگه توی هیچ مبارزه ای پام رو بذارم.
میترسیدم که اگر بقیه بفهمن که من تو 5 سالگی میتونم بعضی از کلمات رو بخونم و حساب کتاب با اسکناس ها رو بلدم، من رو زودتر به مدرسه بفرستن و بگن که پتانسیلش رو داره، اما همین ترس بود که باعث 12 سال از عمرم رو توی مدرسه سر کنم. شاید اگر این رو گفته بودم بهشون بجای اینکه مدرسه برم، با یه سری معلم دیگه، ریاضی ای که عاشقش بودم رو ادامه میدادم.
میترسیدم که اگر بفهمن توی مدرسه هیچ درسی رو بجز ریاضی دوست ندارم، باعث بشه همین مقدار ریاضی رو هم نتونم بخونم، اما الان میبنم که همین ترس بود که وقتم رو که میتونست صرف ریاضی بشه رو برای بقیه درس های دیگه کشته.
میترسیدم ....
بگذریم.
به هر حال از بچگی همیشه سعی کرده بودم که عادی تر از چیزی که هستم به نظر برسم و همین در من طوری نهادینه شده که امروز خودش رو به صورت کمالگرایی داره بروز میده. اما الان که فهمیدم نیازی نیست عادی به نظرم برسم تا حد خوبی(حداقل از نظر خودم) کمالگرایی رو کنار گذاشتم. اما همچنان نمیتونم تظاهر به عادی بودن نکنم. میترستم که خانواده فکر کنن که به سرم زده و بیشتر میترسم که این ترس یک از همون ترس هایی باشه که بجای MJاینکه همه چیز رو راست و ریست کنه، حتی اوضاع رو بدتر کنه.
دیروز با یکی از رفقا صحبت میکردم. خیلی اوضاع مناسبی نداره. یه رابطه خیلی جدی رو تموم کرده، اوضاع خونواده خیلی مناسب به نظر نمیرسه و از طرفی به گناه اینکه پسر بزرگ خانواده است باید بعضی این ها رو به تنهایی به دوش بکشه. البته که همیشه بهش یادآوری میکنم که تنها نیست و هر کاری که از دستم بربیاد رو براش انجام میدم، اما ... .
دیروز خیلی حالش از روز های پیش بدتر بود. همینطور که با هم صحبت میکردیم یه پیشنهاد به ذهنم رسید اما اولش فکر نمیکردم که حتی جواب مثبت بهش بده، وقتی مطرح کردم طبق انتظارم یه خورده سرد باهاش برخورد کرد اما گاردی هم نداشت. سریع یه مطلب درست و حسابی درباره اش فرستادم. بعد از چند دقیقه که برای چت کردن برگشت حالش خیلی خوب شده بود. امروز که صحبت میکردیم خیلی خیلی آرومتر و پر انرژی تر بود.
با خودم فکر کردم که انسان موجودی عجیبیه. با یه راهکار ساده که شاد در نگاه اول حتی مسخره به نظر برسه میشه یکنفر رو نجات داد!.
من ... رو خیلی خیلی دوست دارم و وقتی توی ناراحتی میبینمش خیلی ناراحت میشم. به لحظات بهتر برای ... .
فصل دوم کتاب "من کیستم" مضمون "حقیقت من" رو دنبال میکنه و گویا قراره درباره شناخت ادراک وجودی انسان و کمالات مشترک موجودات صحبت کنه. این همون فصلی هست که قبلا درباره اش صحبت کردم و درباره تفاوت موجودات و تقسیم بندی اونها از نظر ویژگی ها و کمالات صحبت میکنه.
هر چی بیشتر میگذره بیشتر به مطالب کتاب علاقه مند میشم. امیدوارم همینطور به خوندنش ادامه بدم.
فکر میکنم که امروز خیلی صحبت کردم و ممکنه خیلی از صحبت ها مفید نباشه. بابت این موضوع معذرت میخوام اما این دقیقا همون چیزی بود که دوست داشتم درباره اش صحبت کنم.
1404.02.01
-MJ-