من معتقدم آنچه بنیاد حیات انسان و هستی را شکل میدهد «حق» نیست، بلکه «تکلیف» است. به نظرم انسان از بدو وجود، پیش از آنکه صاحب حقی باشد، درون شبکهای از تکالیف قرار دارد که ریشه در حقیقت هستی دارد. باور دارم انسان موجودی مستقل و خودبنیاد نیست، بلکه جزئی از کل هستی و پرتوی از حقیقت مطلق است؛ به همین دلیل، نمیتوان او را مالک مطلق نفس و وجود خویش دانست.
من تکلیف را یک الزام وجودی میدانم؛ اقتضایی که هر موجود برای حرکت به سوی کمال متناسب با مرتبه وجودی خود دارد. معتقدم تکلیف امری قراردادی یا ساخته ذهن بشر نیست، بلکه حقیقتی کشفشدنی است که با ساختار هستی هماهنگ است. به باور من، منشأ تمام تکالیف حقیقت مطلق یا خداوند است و بنیادیترین تکلیف انسان، شناخت است؛ شناخت خدا، شناخت نفس و شناخت هستی.
به نظرم اختیار انسان نیز در همین بستر معنا پیدا میکند. انسان مختار است که بر اساس ادراک و شناخت خویش به تکلیف عمل کند یا از آن رویگردان شود. بنابراین، انتخاب میان انجام تکلیف و ترک آن، انتخاب میان صحیح و ناصحیح است، نه انتخاب میان چند «حق» مستقل. من باور دارم خیر و شر نیز دو حقیقت مستقل نیستند؛ همانگونه که تاریکی فقدان نور است، ظلم نیز فقدان عدل و فاصله گرفتن از حقیقت است. از این رو، خطا و انحراف زمانی رخ میدهد که انسان در تشخیص یا اجرای تکلیف دچار نقصان شناختی شود.
معتقدم مجازات نیز به معنای رایج آن، صرفاً تنبیه یا انتقام نیست، بلکه نتیجه وجودی دور شدن از حقیقت و محروم ماندن از پاداش ناشی از قرب به حقیقت است. به نظرم هر انسان متناسب با ظرفیت ادراک و سطح شناخت خود مورد سنجش قرار میگیرد و عدالت حقیقی در همین تناسب نهفته است.
باور دارم غایت نهایی انسان، رسیدن به کمال از طریق شناخت و در نهایت فنا در حقیقت مطلق است. شخصیت، فردیت، اراده و هویت انسانی را نفی نمیکنم، بلکه آنها را ابزار و مراتب لازم برای درک تکلیف و حرکت در مسیر کمال میدانم. به نظرم عشق نیز نقطه مقابل تکلیف نیست، بلکه کمال شناخت و نتیجه نهایی تحقق تکلیف غایی است؛ مرتبهای که در آن، انسان از طریق شناخت، به وحدت با حقیقت نزدیک میشود.
در حوزه اجتماع و سیاست نیز معتقدم دولت نباید خالق حقیقت یا واضع تکلیف باشد، بلکه وظیفه آن تضمین اجرای تکالیف و ایجاد نظم میان ادراکات متفاوت انسانی است. به باور من، عالیترین صورت دولت، دولتی است که تکلیف خود را بر مدار حقیقت، عقل سلیم، سنت، وحی و ادراک جمعی کشف کند، نه آنکه حقیقت را در اراده قدرت خلاصه کند.
به نظرم جهان و حیات انسانی، میدان سلوک و شناختاند؛ جایی که رنج، کثرت، فردیت و تجربه، همگی ابزارهایی برای رسیدن انسان به درک حقیقت مطلق هستند. با این حال، باور دارم انسان مکلف نیست راز نهایی آفرینش را به طور کامل درک کند، بلکه تکلیف او حرکت در مسیر شناخت حقیقت در حد ظرف ادراک خویش است