
میکنه روی نقاط اوج و فرود؛ دعواها، چالشها، جشنها، بحرانها.
اما روی چیزهایی که برای اون جامعه روتینه دست نمیبره، چون مخاطب سریع تناقض رو حس میکنه و اثر از رئالیسم میلغزه بیرون.
شاید این تکنیک برای یه فیلم کوتاه جواب بده،
اما برای یه سریال که قراره مخاطب خانگی رو نگه داره، نه.
اونجا کوچکترین دروغ خودش رو لو میده.
ناخودآگاه متوجه یه الگوی مشترک تو خیلی از فیلمها شدم.
آدمها بدون حس گناه از احساساتشون حرف میزنن.
از ناراحتی، عصبانیت، حسادت.
بابت خودِ احساس عذرخواهی نمیکنن،
اما اگر رفتارشون باعث آسیب به دیگری شده باشه، معذرت میخوان.
و این دقیقاً همونجایی بود که ذهن من گیر کرد.
چون سالها فکر میکردم آدم قابل احترام کسیه که عصبانی نمیشه.
نه کسی که رفتارش رو در قبال احساسش مدیریت میکنه.
برای مدت زیادی از زندگیم تلاش کردم از احساساتم فاصله بگیرم، چون فکر میکردم نشونهی ضعفه.
ضعف اخلاقی.
چیزی که نباید دیده بشه.
برای همین کنار میکشیدم.
ساکت میشدم.
نه از روی بلوغ،
از ترس.
از وقتی شروع به نوشتن کردم، بدون سبکسنگین کردن، شروع کردم احساساتم رو تجربه کردن.
گاهی دلم میخواد ازشون فرار کنم،
گاهی دلم میخواد طعمشون رو بچشم.
تلخی ناراحتی،
شیرینی موفقیتهای کوچیک،
و بیمزگیِ سکوت و تنهایی.
امشب دارم این متن رو مینویسم و همزمان چند حس متناقض رو با هم دارم.
بدون اینکه بدونم کدومشون باید جلوتر باشن.
یاد آشپزی افتادم.
آشپز خوب کسیه که بلد باشه طعمهای متناقض رو کنار هم بذاره.
وگرنه غذایی که همهی طعمهاش شبیه هم باشه، حتی قابل خوردن هم نیست.

این روزها محو تماشای هنرمندها میشم.
نه محصول،
خودِ فرآیند خلق.
و یه سؤال مدام تو ذهنمه:
آیا ارزشش رو داشت؟
اگه از داستایوفسکی یا میکلآنژ میپرسیدن که آیا ارزش داشت تمام عمرت رو صرف کاری کنی که اینقدر از جامعه دورت کرد، چی میگفتن؟
و چرا سالها بعد، همون آثار آدمهایی رو جذب میکنن که برای داشتنش حاضرن همدیگه رو نابود کنن؟
انگار دارم با خودم حرف میزنم.
اگر سالها برای کاری وقت بذاری، پیر بشی، از دنیا بری و کسی نفهمه بودهای،
و شاید دههها بعد دیده بشه،
حاضری؟
و یه بخش از من میگه:
اگر انجامش ندم که همین شانس هم ندارم.
من هنوز دوست دارم بنویسم حتی اگه کسی نخونه.
یه بخشی از من تو همون صفحهها زندهست.
برای همین دارم دستوپا میزنم.
مینویسم.
میسازم.
شاید فقط برای اینکه نشونهای از خودم جا بذارم.
دلم میخواد فریاد بزنم و گریه کنم.
اما نه صدام درمیاد، نه اشکم.
فقط یه فشار سنگین روی سینهمه.
برای همین نوشتم.
شاید بتونم بخوابم.
سفر شاهزاده خاکستری