
این شبها ذهنم آرام نیست.
نه از آن بیقراریهای هیجانی،
بلکه یک سنگینیِ ممتد؛
انگار چیزی مدام در پسزمینه روشن است و خاموش نمیشود.
شرکتی که قرار بود برایم کار هتل جور کند،
بیش از خودِ نتیجه، حس عجیبی در من فعال کرده؛
حسی شبیه یک الگوی قدیمی.
الگوی اعتماد مخرب.
سالها پیش،
پولی دادم، قولهایی شنیدم،
و چیزی که قرار بود برسد، هرگز نرسید.
و بدترین بخش ماجرا این نبود که ضرر کردم،
بلکه این بود که در موقعیتی قرار گرفتم
که نمیتوانستم ثابت کنم بازی خوردهام.
هرچه بیشتر تقلا میکردم،
شکها بیشتر میشد.
حالا همان حس دوباره برگشته.
نه آنقدر مطمئنم که عصبانی شوم،
نه آنقدر مطمئن که آرام بمانم.
شک، همینقدر فلجکننده است.
از خودم میپرسم:
واقعاً الان باید چه کار کنم؟
جوابهای بزرگ ندارم.
برنامههای قهرمانانه هم نه.
فقط به یک چیز رسیدهام:
از اول ماه، زبان را میگذارم اولویت اول.
نه بهعنوان فرار،
نه بهعنوان تضمین موفقیت،
بلکه بهعنوان تنها کاری که در هر سناریویی معنا دارد.
اگر بمانم،
زبان کمک میکند.
اگر بروم،
بدون زبان هیچ راهی باز نمیشود.
نه کتاب،
نه دانشگاه،
نه کسبوکار،
نه حتی فهم درست جهان.
میدانم تجارت بینالمللی با آنچه اینجا تجربه کردهام فرق دارد.
میدانم مدیریت، قواعد دیگری دارد.
اما یک چیز مشترک است:
بدون زبان، اصلاً وارد بازی نمیشوی.
ترس هست.
ترس از بسته شدن پنلهای آموزشی،
ترس از هزینهها،
ترس از اینکه «نکند نشود».
و در کنارش،
شبهایی که تا صبح بیدارم
و سریال میبینم.
اول قرار بود برای لیسنینگ باشد،
بعد دیدم دوبلهاش را میبینم
تا بهتر بفهمم چه میگوید.
این روزها از خودم میپرسم:
آیا واقعاً میشود از ایران رفت؟
آیا میشود مسیر را ساخت؟
با این دلار؟
با این شغل؟
با این بلاتکلیفی؟
جوابش را نمیدانم.
اما میدانم اگر بخواهم همهچیز روشن شود
و بعد حرکت کنم،
هیچوقت حرکت نخواهم کرد.
برای همین،
فعلاً فقط یک انتخاب دارم:
زبان.
نه چون همهچیز را حل میکند،
بلکه چون تنها کاریست
که حتی اگر هیچچیز حل نشود،
باز هم بیهوده نیست.
شاید این،
اولین حرکت درست
بعد از یکسری اشتباه باشد.
و فعلاً،
همین کافیست.
سفر شاهزاده خاکستری