ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکسترینویسنده‌ی «سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

پسرک، نیلوفر و راهی که ادامه داشت

پسرک در مسیر زندگی
پسرک در مسیر زندگی

حتی دقیق یادم نیست آخرین باری که دیدمش کی بود.
اما هنوز، در تنهایی‌هام، باهاش حرف می‌زنم.
گاهی درباره‌ی کارهایی که بعد از رفتنش کرده بحث می‌کنیم،
و گاهی درست شبیه وقت‌هایی که بچگانه برای هم لوس می‌شدیم،
بی‌دلیل می‌خندیم.

تصویر خاطره‌هاش کم‌کم داره تار می‌شه،
اما صداها هنوز توی سرم می‌پیچه.

بعضی وقت‌ها غم نبودنش رو با تحلیل رفتارش کم می‌کنم.
به خودم می‌گم این‌طوری برای هر دوتامون بهتر شد؛
اون آزاد رفت دنبال زندگی و ارزش‌هاش،
و من هم همین‌طور.

اما تهش، دلم براش تنگه.
دختر کوچولوی سلیطه‌ی بابا…
الان رفته پی زندگی و علاقه‌های خودش،
اما جاش توی خونه‌ی باباش خالیه.

توی قطع رابطه، تا جایی که تونستم، اجازه ندادم همه‌چیز از حالت منطقی خارج بشه.
خواستم با احترام، بدون دعوا و خشم، تمومش کنیم.
نه چون درد نداشت،
بلکه چون نمی‌تونستم با این فکر کنار بیام که هیچ کمکی نکرده،
یا اینکه همه‌چیز تقصیر او بوده و من بی‌نقصم.

واقعیت اینه که کمک کرد.
واقعاً تلاش کردیم.
اما بعضی وقت‌ها نمی‌شه که بشه.

ما دوست‌های خیلی خوبی بودیم،
اما پارتنرهای مناسبی برای هم نه.
وقتی به رابطه‌مون نگاه می‌کنم،
تنها چیزی که کمبودش رو می‌بینم، اعتماده.

قبلاً هم توی دفترم نوشته بودم:
اگر این چکاوک، بال‌هاش خوب بشه،
باز هم من و خونه‌م رو انتخاب می‌کنه؟
و اگر انتخاب نکنه چی؟

شاید تمام اتفاق‌هایی که بعد از عید افتاد،
داشت با زبون بی‌زبونی همین رو بهم می‌گفت.

کم‌کم شک و ترس، تبدیل شد به یقین.
یقین به اینکه ما انتخاب‌های مناسبی برای هم نبودیم.
شاید برای همین بود که منطق درونم پذیرفت
و اجازه داد همه‌چیز، شبیه یک وداع،
با آرامش، احترام و صبر تموم بشه.

حتی بعدش هم،
تا جایی که تونستم،
کنارش موندم…
برای اینکه خودش رو پیدا کنه.


پسرک، در میانه‌ی راه زندگی، به جنگلی مه‌آلود رسید.
جایی ناآشنا، اما عجیب آشنا.
تنهایی، سکوت، و همان ترس قدیمی.

در مسیر، کنار برکه‌ای ایستاد و نیلوفر آبی را دید؛
گلی متفاوت،
خندان،
بی‌قرار،
با رنگ‌هایی که هر روز عوض می‌شدند.

پسرک، بی‌آنکه بفهمد، ماند.
حرف زد،
فراموش کرد از کجا آمده
و به کجا باید برود.

اما جنگ اصلی، آرام‌آرام، درون خودش شروع شد.
آیا واقعاً من او را خوشحال می‌کنم؟
نکند راه من،
لبخندش را کم‌رنگ کند؟

وقتی تصمیم به رفتن گرفتند،
راه سخت بود.
برکه‌ی جدید، تازه و هیجان‌انگیز،
اما ناآشنا.

این‌بار جنگ با اطراف نبود؛
آتش، میان خودشان افتاده بود.

تا جایی که نیلوفر، راه برگشت را انتخاب کرد
و پسرک، دوباره رو به جاده ایستاد.

آنچه باید می‌شد، شد.
نه توان ادامه بود
و نه میلی برای ماندن.

پسرک رفت،
و نیلوفر به برکه‌ی قدیمی برگشت.

حالا، هر وقت در مسیر خسته می‌شود،
چشم‌هایش را می‌بندد
و خنده‌های نیلوفر را به یاد می‌آورد؛
نه برای ماندن،
بلکه برای دوام آوردن.

زندگی،
به اندازه‌ی کافی،
تلخی دارد.


سفرِ شاهزاده‌ی خاکستری

قطع رابطهقصه زندگیخودشناسیروابط
۲
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
نویسنده‌ی «سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید