حبس شده در ذهن

حس بدی دارم

حس یک نفر که به سخره گرفته شده است

حس یک فرد حبس شده در یک اتاق کروی که تلاش میکند در گوشه ای کز کند.

در تنهایی خودش ، در صدای ذهن آشفته اش!

تنها بخوابد ، تنها بمیرد و تنها حذف شود از این دنیای بی معنی.

مثل ژکوند که نه میخندد و نه می گرید؛ همیشه خنثی ، همیشه متفکر ، همیشه تنها!

نمیفهمم چقدر طول میکشد تا تراوشات این ذهن مسخره من تمام شود ولی میدانم آن موقع منی وجود ندارد ...!

انگار مغزم به دو قسمت تقسیم شده که هر کدامشان تشنه به خون دیگریست!

جنگ ، جنگ ، جنگ ، بین احساس و منطق!

بس است دیگر ، خفه شو ! تراوش نکن!

بگذار بخوابم ، بگذار بمیرم ، تنهایم بگذار