من واژه "خودرو" را دوست ندارم این کلمه تنها نامیست که در "ایران خودرو" یا همچین ریخت کلمه هایی کاربرد دارد و شبیه محصولات کارخانه آقای حداد عادل است وگرنه ما عمری گفتیم: " ماشین" ، شما هم بگویید : "ماشین " کفایت می کند و معنایش را همه می فهمند ، کلمه ماشین، با واژه سرعَت گره خورده لیکن سرعت تغییرات زمانه بسیار بالاتر از این سرعتهاست و اینجاست که نوستالژی جان می گیرد . وقتی به خاطراتم رجوع می کنم مدام و ناخوداگاه میگویم :"انگار که هزار سال گذشته و انگار که همین دیروز بود "

حاج جمشید ، موکت فروش وسط بازارو همسایه مغازه پدر بود با یک کلاه دوره ای که او را در ذهنم خاص می کرد ، برای اینکه موکت را ببرد ان را وسط خیابان اصلی بازار پهن می کرد ، سه متر، شش متر گاهی تا 10 متر یا بیشتر ، من بچه بودم تا موکت جمع شود فرصت را غنیمت می شمردم و روی موکت تازه کف خیابان بدو بدو می کردم . حالا که حاج جمشید سالهاست در آرامش ابدی رفته هرگز این روزها را به خواب هم نمیدید که در جای برش موکتهایش ، ازاول صبح تا آخر شب قطار ماشینهای چسبیده به هم با سرعتی کمتر از عابرین پیاده رو حرکت می کنند و فرصت پهن کردن تصور موکت هم وجود ندارد .ماشین کم بود لذا آن چیز کم، با ارزش بود .
انقدر ماشین کم بود که تقریبا تمام ماشینهای پارک شده درراسته ی بازار را می شناختیم . و چقدر این جمله درست است . نمیگویم صاحب ماشینها را میشناختیم بلکه خود ماشینها را هم میشناختیم ، ماشینها شخصیت داشتند یا لا اقل قسمتی از شخصیت مالکانش بودند .پژو آخوندی شیری رنگ از آقا اردشیر طلا فروش بود و یا پیکان سفید اوستا رضا و .... .
مثلا دایی من همانقدر که دندانپزشک خوشنامی بود همانقدر هم یک پیکان جوانان زرد داشت و دایی دیگرم همانقدر که دایی من بود صاحب یک تویوتای آبی بود .من جوانان زرد را بیشتراز تویوتای آبی دوست داشتم ،در واقع چون جوانان زرد خیلی مهربان تر از بقیه ی ماشینها بود .پلیسها هم چه خوب و همراه بودند یا شاید اصلا نبودند که خاطرات شیرین ما را خراب بکنند ، خاطرم پر است از سیزده به درهایی که با پیکان جوانان به دشتهای اطراف می رفتیم. به خاطر می آورم با پسر دایی هایم از اینکه روی بالشت و ملافه ها کف صندوق عقب ماشین نشسته ایم غرق لذت بچگی می شدیم .و چه قدر خوب یک ماشین می توانست شادی کودکانه ما را جاودانه کند .اینقدر زیاد بودیم که دو سه تا از بچه ها به خاطر اینکه جایشان در صندوق عقب نشده و با این وعده که برگشت نوبت آنهاست راضی شده بودند با اخم کنار بزرگتها بنشینند .
ما خودمان مثل خیلیها ماشین نداشتیم . در گرگ و میش محو خاطره های بچگی صحنه ای را به خاطر دارم که نیمه شب مادرم حالش ناخوش بود . برادرم را فرستاند که همسایه ماشنیش را روشن کند سپس جلوی "خاور" پدر و مادر و همسایه مان راهی بیمارستان شدند .آنچه به یاد دارم همسایه ها، اقوام، آشنایان و ماشینهای مهربان تر
عهد پیکان کی سرآمد ، آن جوانان را چه شد ؟
"بودند .