مادرش میگفت نوشتههای او مانند « فردریک باستیا » مغالطهآمیز است، پدرش معتقد بود این چیزها نون و آب نمیشود. برادرش اصلن نمیدانست که « فرانکی » گاهی مینویسد و خواهرش هم تا حالا به « فرانکی » آنقدری فکر نکرده بود که بخواهد به سرفصل نویسندگی او فکر کند.
فرانکی با تقریب خوبی جزو قشر دست و پاچلفتی جامعه بود، از آنهایی که موقع بستن پیچ چند دقیقه طول میکشد که بفهمند درحال شل کردن آن هستند یا سفت کردن آن، از آنهایی که کیسه خرید را هر چند دقیقه یکبار زمین میگذارند و اغلب فروشندهها میتوانند جنسها را به او گرانتر بفروشند.
چند داستان کوتاهش را برای معلم ادبیات دوره پیش از کالج خوانده بود، آقای « لوسیاو » معتقد بود نوشتههای فرانکی مثل فردریک باستیا برهان محور و گیرا هستند. برای همین برای مراسم بزرگداشت موریس مترلینک از او خواسته بود یک داستان بنویسد و برای بچههای دوره پیش از کالج بخواند. فرانکی ذوق خاصی برای این اتفاق مهم نداشت و خانوادهاش هم از این موضوع بیخبر بودند، هرچند اگر خبر هم داشتند احتمالن موفق به ایجاد ذوق در فرانکی نمیشدند و از قضا عدم اهمیت این اتفاق را با طعنه به او یادآور میشدند.
تنها سه روز به مراسم بزرگداشت موریس مترلینک باقی مانده و بعد از کلاس آقای لوسیاو به سمت فرانکی میرود: « خب پسر، متنت کجای کاره؟ » فرانکی: « هنوز شروعش نکردم! » لوسیاو: « چی ؟ منظورت چیه؟ سه روز دیگه مراسم شروع میشه! » فرانکی: « توی سه روز میشه شاهنامه فردوسی رو نوشت! » لوسیاو: « اون شاعر ایرانی سی سال وقت گذاشت نه سه روز! واقعا داری منو از انتخابم پشیمون میکنی! گروه رقص مدرسه از هفته پیش کاملن آماده شدند! تیم تائتر مدرسه امروز برای آقای مدیر اجرای دمو برگزار کردند! همه و همه آمادن!.... تیم موسیقی ده جلسه تمرینی فقط توی کاتریناهال برگزار کرده...! اون وقت فردریک باستیا کوچولوی ما هنوز به خودش زحمت نداده قلم دستش بگیره! »
فرانکی: « آقای لوسیاو....نوشتن مثل بنایی نیست! باید خودش بیاد!... من نمیتونم کمکی کنم! هیچ وقت نوشتههامو من نمینویسم! یعنی من مینویسم ولی هیچ وقت اول و آخر و حتی وسطش اونجوری که من واقعا میخوام پیش نمیره!.... یهو یه حسی، یه نیرویی منو میبره نزدیک قلم.... بعد آروم همه حواسم میره به اینکه احساساتمو، علایقمو بیارم تو کاغذ....من خالق نوشتههام نیستم! من واسطهای ام که اونا رو میاره تو این دنیا....! »
لوسیاو: « گوش کن پسر، برنامه مهمیه ما نمیتونیم بگیم بخش داستانخوانی حذف شده! یعنی میتونیم بگیم ولی خب یجورایی آبروریزیه!....توی پوستر رویداد همه بخشهای مراسم نوشته شده.....نمیدونم شایدم بهتر باشه به آقای مدیر بگم این بخشو کنسلش کنه...! »
فرانکی: « هر طور مایلید! »
لوسیاو با اضطراب و خشم: « بدون مرگ، زندگی اهمیت و ارزشی نداشت. زیرا ترس از مرگ است که زندگی را در نظر ما اینقدر لذتبخش و خواستنی جلوه میدهد _ این جمله از موریس مترلینک رو بخون بعدش زندگینامشو تعریف کن!...یجوری قال قضیه رو بکن.... از دست ندونم کاریای تو فرانکی! »
فرانکی: « این جمله که برای من نیست! برای موریس مترلینک هست چرا من بخونمش؟ »
لوسیاو: « نکنه میخوای مراسم بزرگداشت موریس مترلینک اونو از قبر بیاریم بیرون تا خودش چند جملهای بخونه؟ »
فرانکی: « آقای لوسیاو شما از من خواستید که من برای بزرگداشت موریس مترلینک بنویسم و من هم بخونم! این جمله موریس مترلینک جمله من نیست و اگه خیلی بهش باور دارید بگید خودش بیاد براتون بخونه! »
لوسیاو: « گوش کن پسرجون تا فردا...فقط تا فردا بهت وقت میدم که داستانت رو آماده کنی...تمام و کمال آماده باشه! اگه اینکارو نکنی خودم چند خطی از زندگینامه موریس مترلینک رو میخونم و خوب میدونم برای معرفینامهات به کالج بروکسل چی بنویسم که حسابی از خجالتت دربیام...» اینها را گفت و در را کوبید و رفت.
در جایی از نمایشنامه « پرنده آبی » موریس مترلینک مینویسد: « خوشبختی را نمیتوان در بیرون جستوجو کرد، بلکه باید در درون خود یافت! » شاید فرانکی نیاز داشت تا به درون خودش بازگردد!
سرانجام فردا شد، فرانکی به دفتر معلمان رفت و با نگاهی به لوسیاو و به نشانه اینکه کار را به بهترین شکل پیش برده سری تکان داد. لوسیاو فنجان قهوه را روی میز گذاشت و لبخندش به گوشهایش رسید و با چونهای به سمت آسمان گویی که خود موریس مترلینک است به سمت فرانکی رفت: « آفرین فردریک باستیا کوچولو...یالا ردش کن بیاد بخونم ببینم چی نوشتی! » فرانکی: « ترجیح میدم شماهم مثل حضار اولین بار بشنوید و لذت ببرید! »
لوسیاو: « منظورت چیه؟ من معلم ادبیات اینجا هستم! من باید تایید کنم که چجور مضخرفی رو میخای برای بچهها بخونی! » فرانکی: « بچهها سر کلاس ریاضیات اونقدر مضخرفات درباره مثلثات و دیفرانسیل شنیدهاند که قول میدم مضخرفی که من نوشتم در برابرش دونه ارزن باشه! » لوسیاو شروع به خندیدن کرد، او از همه درسهای مدرسه غیر از هنر بدش میآمد و فرانکی هم این را میدانست: « وای پسر عالی گفتی...! واقعا هیچ چیز مضخرفتر از اینکه وقت یسری آدمو بگیری و بهشون بگی ضلع رو به رو به زاویه ۳۰ درجه نصف وتره نیست...! واقعا همینه!.... » بعد خم شد و به آرامی گفت:« اینها رو جلوی آقای مدیر نگیا!» شانه فرانکی را فشرد و رفت!
روز اجرا فرا رسید، مراسم بزرگداشت شاعر، فیلسوف و نویسنده بلژیکی که در سال ۱۹۱۱ برنده نوبل ادییات شده بود به بهترین شکل در حال اجرا بود
مجری مراسم: « و حالا میرسیم به بخش داستانخوانی، فرانکی از دانشآموزان پیش از کالج برای ما قراره یکی از داستانهای جذابشو بخوونه! به افتخار ایشون...!»
[ صدای دست زدن حضار ]

فرانکی شروع به خواندن داستانش کرد:
« فردای روزی که موریس مترلینک مرد، من لباس کارم را پوشیدم و مانند روزهای پیش، قبل از طلوع آفتاب به سمت معدن حرکت کردم. من کارگر معدن هستم و فردای روزی که موریس مترلینک مرد حقوق بیشتری نگرفتم حتی با مرخصی من هم موافقت نشد! البته قصد نداشتم در مراسم خاکسپاری او شرکت کنم قصدم این بود که با همسرم به Maubeuge برویم و ساندویچ بیکن و جعفری بخوریم! جایی خوانده بودم که موریس مترلینک افتخار ما بلژیکیهاست چون اولین فردی است که از کشور ما برنده نوبل شده است. این چیزها برای من بیمعنا هستند چون همسرم فرانسوی است و تقریبا ۲۰۰ کیلومتر آن طرفتر پر از شاعران و نویسندگان بهتر است. من نمایشنامه « پرنده آبی » را نخواندهام، ترجیح میدهم اخبار بخوانم تا بفهمم چه بر سر آینده بلژیک میآید هرچند هرچقدر هم میخوانم درست نمیفهمم! من تنها کارگر معدن هستم که سواد خواندن و نوشتن دارم، نمیدانم چرا موریس مترلینک انقدر مشهور شده است، او ۲ بار ازدواج کرده بار دوم با کسی که ۳۰ سال از خودش کوچکتر بوده است. اگر بین ما بود من و دیگر بچههای معدن محلش نمیذاشتیم اینکارها در مرام ما نیست! رییس ما میگوید اگر خوب کار کنیم اقتصاد بلژیک بهتر میشود، نمیدانم نقش شاعرها در این اقتصاد چیست؟ من هر روز سیاه میشوم پسرخالهام که پرستار است میگوید کار در معدن ذغال سنگ خوب نیست، من به حرفش اهمیتی نمیدهم چون نمیدانم اگر بخواهم اهمیت دهم باید چه کاری انجام دهم؟ من هر روز با بیل و کلنگ بر سنگهای سیاه میکوبم و جز همکارانم کسی مرا نمیشناسد، نمیدانم شهرت چه حسی دارد ولی من هم در آینده بلژیک سهمی دارم. دوست دارم به موریس مترلینک بگویم بیا یک روز جاهایمان را عوض کنیم، من بنویسم و تو بیل بزن! آن وقت شاید دست از نمادگرایی برداشتی و به جای صد مدل استعاره خیلی رک و پوست کنده مثل کلنگی که به سنگ میخورد حقیقت را بگویی! میگویند پشت سر مرده حرف نزن! شاعرها به این راحتی نمیمیرند، من فکر میکنم فقط ما کارگرها میمیرم! ما که از قبل از طلوع آفتاب به تاریکترین نقطه میرویم و بعد از غروب آن با صورتی همچو شب به تاریکی ملحق میشویم. به نظرم مرگ پیش روی ماست! شاعرها گلها را بو میکنند و هر از گاهی شکست عشقی میخورند، ما پول در میآوریم و هر از گاهی گرسنه میخوابیم. آخرش هم مطمئن هستم روزی اقتصاد این کشور شکوفا میشود و در جایی در یک مراسم پرتملق برای موریس مترلینک بزرگداشت یادبود میگیرند و پسر بچه احمقی سعی میکند یک داستان بخواند که به شکل غیرمستقیم از او الهام گرفته باشد یا جایی یکی از جملاتش را به زور چپانده باشد. اما من در صفحهای از تاریخ گم خواهم شد، هیچکس خبر نخواهد داشت که ما وجود داشتیم و اگر اقتصاد نبود آن شاعرهای مو قشنگ که بدون نوشیدنی قرمز خوابشان نمیبرد، نمیتوانستند درباره معنای زندگی بنویسند. آنها گاهی مینویسند که زندگی پوچ است و خیال ندارند که همین که به دستشان رسیده محصول ذغال سنگی است که شرکت ما فروخته است و اگرنه قحطی باعث میشد مادر آنها بمیرد و آن وقت اینها نمیتوانستند وجود داشته باشند تا بگویند زندگی چیست! با این حال خدا بیامرزدت آقای موریس مترلینک! »
سکوت سالن را فرا گرفت!
فرانکی: « ممنون از اینکه این فرصت رو بهم دادین... خدافظ همگی و خدافظ کالج بروکسل!» این را گفت و از پلهها پایین رفت!