
باد از سمت بیزمانی میوزید،
و ساعت روی دیوار، مثل شاهدی بیاحساس، مرگ لحظهها را رقم میزد.
من در اتاقی ایستاده بودم که درش به درون خودش باز میشد.
دیوارها نفس میکشیدند، و هوا بوی خاطرهی فراموششدهای را میداد که هنوز اتفاق نیفتاده بود.
سایهام جلوتر از من راه میرفت؛
گاهی میایستاد، برمیگشت،
و با چشمانی که نداشت، نگاهم میکرد.
گفتم: «چرا پیش میروی؟»
گفت: «چون تو ایستادهای.»
در دستم نوری مانده بود که دیگر روشن نمیکرد — فقط وزن داشت.
با آن وزن، سنگینی حقیقت را میسنجیدم؛
حقیقتی که اگر لمسش میکردی، میشکست،
و اگر فراموشش میکردی، کامل میشد.
آنسوتر، پنجرهای بود که به هیچ جا باز نمیشد.
از آن بیرون را نگاه کردم،
و دیدم که درون، گستردهتر از بیرون است.
زمان از شانهام گذشت، خم شد و از گوشم درگذشت.
صدای خودش را شنید، خجالت کشید و ناپدید شد.
و من ماندم، با فکری که دیگر از آنِ من نبود.
با چشمانی که میدیدند، اما نمیفهمیدند چه چیزی را.
شاید من همان سایه بودم،
شاید سایه همان فکر،
و شاید هیچکدام هرگز وجود نداشتیم.
فقط وزشِ باد بود
که از سمت بیزمانی میوزید،
و در جغرافیای سایه،
صدا معنا نداشت.




