ساعت حدود دو شب بود و داشتم به تعداد صفحات باقی مونده جزوه ام فکر میکردم. حساب کردم که اگه فردا که از قضا جمعه بود صبح زود بیدار بشم و تا شب حدود ۱۰ساعت بخونم میتونم از پسش بربیام!
آلارم گوشی رو روی ساعت ۸ و ۹ صبح گذاشتم و قبل از این که خوابم ببره حساب کردم چند ساعت برای خوابیدن فرصت دارم.
بعد از کلی تلاش بالاخره خوابم برد. صدای اذان صبح رو میشنیدم اما خسته تر از این بودم که بتونم از خواب بلند بشم. در میان خواب و بیداری، خواهر نوجوانم رو دیدم که بالای سرم ظاهر شده بود و سعی میکرد بیدارم کنه. با خستگی گفتم: «باشه بابا! خودم بیدار شدم! الان میرم نمازم رو میخونم.»
جواب داد: « چی داری میگی؟ من که برای نماز بیدارت نکردم!»
بعد با دستش من رو به سرعت به عقب و جلو حرکت داد و با هیجان گفت: «جنگ شده! ایرانو زدن!»
شوخی مسخره ای بود. از اون جایی که معتاد تلگرام هستم اولین پیامرسانی که سراغش رفتم تا صحت حرفش رو بسنجم اون بود.
راست میگفت! خواب از سرم پرید. هنوز هم باورم نمیشد! چند تا کانال رو چک کردم و وقتی مطمئن شدم اضطراب بهم هجوم آورد. اسرائیل خونه های مردم رو زده بود! نه مثل دفعات قبل که حملاتش به کسی آسیب نمیزد...این بار مردم واقعی رو زده بود!
به غیر از دو ، سه تا کانال که خبر جنگ رو گذاشته بودن بقیه کانال ها به طرز عجیبی ساکت بودند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! حتی یکی از پسرهای کلاسمون که همیشه اولین نفری بود که خبرها رو توی گروه فوروارد میکرد هم چیزی نگفته بود. حق هم داشت! ساعت ۴صبح بود و همه خواب بودند.
نمازم رو خوندم و با وجود ناراحتیم سعی کردم بخوابم. به هر حال که ایران در اولین فرصت جوابشون رو به عنوان وعده صادق نمیدونم چندم میداد و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشد. همون طور که تو رخت خوابم غلت میزدم خواهرم رو فحش دادم که با خبر دادن ناگهانیش مایه بی خوابیم شده بود. به هر حال آسمون که به زمین نمیرسید اگه چند ساعت دیرتر خبردار میشدم و تا صبح راحت میخوابیدم !
صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. ساعت هنوز هشت صبح هم نشده بود.
« بیدار شین دیگه! مگه چند روز در هفته هست که میتونیم صبحانه رو خانوادگی بخوریم!»
با خستگی از رخت خوابم خارج شدم و با خودم فکر کردم که مادرم اگه میدونست دیشب چند ساعت خوابیدم این ساعت از صبح بیدارم نمیکرد.(هر چند میدونم آخرش بیدارم میکرد😂)
بابا و مامان سر سفره حاضر بودن و خبری از خواهرم که دیشب منو از خواب بیدار کرده بود نبود. معلوم بود داره تو خواب ناز سِیر میکنه!
بابا به مامان در مورد جنگ گفت و مامان کمی تعجب کرد. برام عجیب بود که نه مامان و نه بابا هیچ کدوم به اندازه من از شنیدن خبر جنگ آشفته نشدن و با آرامش کامل به صبحانه خوردن مشغولند!
اعتیادم به تلگرام باعث شد دوباره بازش کنم. به نظر میومد بقیه کانال ها و گروه های تلگرامی که دیشب ساکت بودند هم از خواب بیدار شدند و دارن در مورد جنگ حرف میزنن!
کم خوابی شب قبل و آشفتگی ام نذاشت همون طور که برنامه ریزی کرده بودم درس بخونم .به زور تا قبل از ظهر یک ساعت و نیم درس خوندم و بعد دوباره به سمت تلگرام هجوم بردم. باز نمیشد!
بی خبری اعصابم رو خورد کرده بود. دلم میخواست هر چه زودتر بشنوم ایران هم جوابشون رو داده تا خیالم راحت بشه اما خبری نبود . از طریق ایتا متوجه شدم که اسرائیل دوباره یکی از شهرها رو هدف قرار داده. نگران شدم. فکر میکردم حمله ها همون دیشب تموم شدن! نکنه واقعا جنگ شده بود!
تا شب به خاطر آشفتگی ام نتونستم درس بخونم. به دلایل نامعلومی حوصله هیچ کسو نداشتم. حتی سر شام جوری با همه سرد و خشک رفتار کردم که متعجب شده بودند. به خاطر رفتارم عذاب وجدان داشتم اما هر چی تلاش میکردم نمیتونستم مهربون و خوش رفتار باشم.
باز نشدن تلگرامی که بهش معتاد بودم هم به آشفتگی ام اضافه کرده بود. مخصوصا چون که نیاز داشتم نظرات بقیه مردم رو بخونم و ببینم که اون ها چه طوری با شرایط به وجود اومده کنار میان و آیا حالشون به اندازه من بد هست یا نه! مادر و پدرم آسوده خیال تر از اونی بودن که بتونن باهام حس همدردی داشته باشن..
تقریبا ساعت یازده شب بود که متوجه شدم ایران هم به اسرائیل حمله کرده. جوری خلقم عوض شد که خودم هم باورم نمیشد. خواهرم با تعجب به من که دیگه بداخلاق نبودم نگاه کرد و گفت: «پس الان بالاخره خوش حالی؟»
سرمو تکون دادم و توی ایتا به دیدن ویدیوهای حمله به اسرائیل مشغول شدم. با دیدن هر ویدیو روحم جلا پیدا میکرد و دلم رو بعد از دیدن اون همه عکس غم انگیز از هم وطن هام آروم میکرد.
با خیال راحت خوابیدم. همه چیز تموم شده بود. یه بار اونا زدن به ما و یک بار هم ما زدیم به اون ها! دوباره همه چیز به حالت عادی برمیگشت.
داشتم کابوس میدیدم. از خواب بیدار شدم و صدای برخوردهای وحشتناکی شنیدم. یادم نمیومد چه کابوسی میدیدم اما اینو مطمئن بودم که اولین باری بود واقعیت از کابوسم ترسناک تر بود. با خودم فکر کردم: چرا هنوز دارن بهمون حمله میکنن؟ چرا تموم نشده؟
با دیدن پدرم که تو بالکن ایستاده بود پیشش رفتم و پرسیدم: چی شده؟ کجا رو زده؟
بابام به پدافند و موشکی که تو آسمون در حال نبرد بودن اشاره کرد و گفت: جایی رو نزده. صدای پدافند بود! من هم به نورهایی که تو آسمون در حال حرکت بودند نگاه کردم و یه لحظه حس کردم تو فیلم جنگ ستارگان گیر افتادم. هیچ چیز واقعی به نظر نمیرسید.
به هر حال آرامش پدرم اضطراب من رو هم کم کرد. ساعت دوباره حدود ۴صبح بود. نمازم رو خوندم و برای پیروزیمون دعا کردم.
به عنوان یه مشاور تحصیلی وظیفه داشتم به دانش آموزهام آرامش بدم و ترغیبشون کنم درس بخونن تا برای کنکوری که از رگ گردن هم نزدیک تر بود آماده بشن. اما چه طور میتونستم از اون ها بخوام نسبت به شرایط بی تفاوت باشند و درس بخونن در حالی که خودم نتونسته بودم این کارو بکنم و برای امتحانم بخونم؟
پیام دانش آموزم رو دیدم: «میدونین چیه؟ اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه اصلا قول نمیدم بتونم برای کنکور تیر درس بخونم!»
دستم رو روی دکمه ضبط صوت گذاشتم و گفتم:
همیشه وقتی شرایط جدیدی پیش میاد روز اول برای همه سخت و نگران کننده است. مثل وقتی که تازه کرونا اومده بود! اما بعد از یه مدتی مردم خودشون رو باهاش وفق دادن و زندگی با کرونا براشون عادی شد.
میدونی چیه؟ انسان موجودیه که به همه چیز عادت میکنه حتی به جنگ!
