
دیروز گفتم دیگه بسه، این اتاقم یه تغییر اساسی لازم داره. کمالگرایی درونم بیدار شد و تصمیم گرفتم اون قاب عکس خوشگلِ "غروب آفتاب در افق نارنجی" رو که شیش ماهه رو کمد خاک میخوره، بزنم به دیوار. کاری که از نظر من، نهایتا شاید میخواست ۵ دقیقه با چکش و یه میخ طول بکشه. (از همینجا میخواستم به اون "من” که میگفت ۵ دقیقه بیشتر طول نمیکشه سلام بدم و بگم روحت شاد!)
با اعتماد به نفس یک مهندس ناسا، رفتم جعبه ابزار رو آوردم. اولش میخ مناسب پیدا نمیشد. نیم ساعت گشتم، تهش یه پیچ گوشتی پیدا کردم. بعد یادم اومد میخها رو تو یه قوطی بیسکوییت گذاشته بودم اشتباهی تو یخچال. حالا چکش کجاست؟... بگذریم.
رفتم پای دیوار. اندازهگیریهای لازم رو انجام دادم، ارتفاع رو تنظیم کردم. حالا ضربه اول...
میخ کج شد
دیوار عین دیوار اول، استوار
عصبانی شدم
یعنی چی آخه!
ضربه دوم رو با تمام قدرت زدم
میخ از دستم پرید
چکش از دستم ول شد
از شانس گَندَم، رفت خورد تو سقف انقدر پر شتاب رها شد
پودر سقف عین برف رو سر و صورتم ریخت
عین این فیلما که تو ساختمونای در حال تخریب گیر میکنی!
همینجوری مات و مبهوت به لکه سفید روی سقف و بقایای گچ و سیمان روی سرم نگاه میکردم که یهو دیدم گربهم (پشمالو، که فکر میکنه روح بابابزرگش توشه) از صدای چکش مثل چی پرید رو پرده! پرده هم که کلا از میله جدا شد و با یه صدای خاصی که معلوم بود فحش خاصی توش داره اومد پایین
حالا پشمالو رو سرِ منه، پرده رو زمین، گچ رو کلهام
گفتم ولش کن، این میخ با چکش عین آدم نمیره تو دیوار. باید دریل بیارم. رفتم دریل رو آوردم. (بعد از یه ساعت گشتن و یادآوری اینکه باتریش شارژ نداره و کلی غرغر!) دریل رو روشن کردم...
صدای این حیوان عین ماشین چمن زنی تو خونه پیچید
حالا داشتم سوراخ میکردم. هی گاز میدادم(ماشینه انگار)، هی سوراخ نمیشد. یهو دیدم دریل رفت تو! نه فقط تو دیوار، انگار رفت تو ماتریکس! یهو از پشت دیوار، صدای "فش!" و "جیلیز ویلیز!" اومد. نفهمیدم چی شد. دریل رو کشیدم بیرون، دیدم پشت دیوار، آب نشت میکنه! بنازم مشتی! زدیم به لوله آب.با افتخار!

نتیجهگیری اخلاقی:
الان اتاقم بوی رودخونه میده، یه سوراخ گنده رو سقف داریم، پرده اتاق افتاده، پشمالو تو آشپزخونه قایم شده و یه سوراخ هم تو لوله آب داریم که n تا پتروسم بخوان بشینن روش راهش بسته نمیشه. و البته، قاب عکس "غروب آفتاب در افق نارنجی" همچنان با افتخار رو کمد خاک میخوره!
فکر کنم از این به بعد، هر وقت بخوام کار فنی کنم، به جای جعبه ابزار، تلفن رو برمیدارم و به یه متخصص زنگ میزنم
بعضی وقتا، ارزونتر اینه که گرون تموم بشه!
پن: این داستان واقعی نیست :)