
مادرم داشت لباسهای سالِ قبل را یکییکی تا میزد و کنار میگذاشت. بیآنکه سرش را بالا بیاورد گفت:
«اینها رو بردار بذار انباری… کوچیک شدن، دیگه اندازهات نیستن.»
چند ثانیه مکث کردم؛ همان مکثی که آدم وقتی چیزی ساده اما تکاندهنده میشنود، ناخواسته درونش اتفاق میافتد. آرام گفتم:
«مامان… میدونی این لباسها عوض نشدن؟ این ما بودیم که بزرگ شدیم.»
بعد فکر کردم چقدر قضاوتهای ما هم شبیه همین قصهاند؛ ما سریع نتیجه میگیریم، انگار همیشه ایراد از آدمهای روبهروست. اما گاهی مسئله این نیست که آنها “بزرگتر” شدهاند؛
مسئله این است که ما رشد کردهایم… و هنوز حواسمان نیست.
گاهی قدِ حقیقت همان است که بوده؛
این ما هستیم که کوتاهیِ نگاهِ خودمان را نمیبینیم.