
کاغذ:
هی، آروم بیا جلو. میشناسمت... همیشه اول گرم و مهربونی، بعدش یههو کاری میکنی که ازم فقط خاطره بمونه.
آتش:
اِی بابا، چرا اینجوری میگی؟ من دشمنِ تو نیستم. فقط وقتی بهت میرسَم، چیزایی که قایم کردی آشکار میشن.
کاغذ:
من چیزای قایمکرده ندارم… فقط چندتا حرف که نتونستم بلند بگم. چندتا فکر که فقط روی من جرأت نوشتنش رو داشتن.
آتش:
همیندیگه… وقتی میسوزی، این حرفها آزاد میشن. میرن تو هوا، تو باد… شاید برسن به کسی که باید میرسیدن.
کاغذ:
ولی خب… آخرش من میسوزم. جمع میشم، لبههام موجدار میشن، سیاه میشم. راستش یهکم میترسم.
آتش:
میفهمم. ولی باور کن هر چی باشه، تنهایی نمیسوزی. من هم کنارتم. حتی خاکسترت هم سبک میشه، سفر میکنه. هیچچیزت گم نمیشه.
کاغذ:
میدونی چیه؟ من فقط نمیخوام بیصدا گم بشم. نمیخوام یه برگهی تاخورده باشم تو یه کشو. شاید سوختن هم بد نباشه… فقط یه کم ترس داره.
آتش:
ترس طبیعیه رفیق. ولی مطمئن باش کوتاهه. بعدش یه روشنایی کوچیک هست… همون قدری که یکی بهش نگاه کنه و بگه «این نور از یه جایی شروع شد.»
کاغذ:
باشه… فقط قول بده مهربون بسوزونی. نه عجله، نه درد زیاد....
آتش:
قول. من مراقبتم. رفیق تا آخرین لحظه....