ویرگول
ورودثبت نام
Mohadeseh Khalilian
Mohadeseh Khalilianمحدثه خلیلیان نویسنده و پژوهشگر در زمینه حقوق رسانه و هوش مصنوعی . با ترازوی قلم، مفاهیم حقوقی رو ساده و کاربردی می‌کنم. علاقه‌مند به آموزش و مشاوره نویسندگی و محتوا.
Mohadeseh Khalilian
Mohadeseh Khalilian
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ روز پیش

سوختم، خاکسترم را دیدی؟؟

کاغذ:

هی، آروم بیا جلو. می‌شناسمت... همیشه اول گرم و مهربونی، بعدش یه‌هو کاری می‌کنی که ازم فقط خاطره بمونه.

آتش:

اِی بابا، چرا این‌جوری می‌گی؟ من دشمنِ تو نیستم. فقط وقتی بهت می‌رسَم، چیزایی که قایم کردی آشکار می‌شن.

کاغذ:

من چیزای قایم‌کرده ندارم… فقط چندتا حرف که نتونستم بلند بگم. چندتا فکر که فقط روی من جرأت نوشتنش رو داشتن.

آتش:

همین‌دیگه… وقتی می‌سوزی، این حرف‌ها آزاد می‌شن. می‌رن تو هوا، تو باد… شاید برسن به کسی که باید می‌رسیدن.

کاغذ:

ولی خب… آخرش من می‌سوزم. جمع می‌شم، لبه‌هام موج‌دار می‌شن، سیاه می‌شم. راستش یه‌کم می‌ترسم.

آتش:

می‌فهمم. ولی باور کن هر چی باشه، تنهایی نمی‌سوزی. من هم کنارتم. حتی خاکسترت هم سبک می‌شه، سفر می‌کنه. هیچ‌چیزت گم نمی‌شه.

کاغذ:

می‌دونی چیه؟ من فقط نمی‌خوام بی‌صدا گم بشم. نمی‌خوام یه برگه‌ی تاخورده باشم تو یه کشو. شاید سوختن هم بد نباشه… فقط یه کم ترس داره.

آتش:

ترس طبیعیه رفیق. ولی مطمئن باش کوتاهه. بعدش یه روشنایی کوچیک هست… همون قدری که یکی بهش نگاه کنه و بگه «این نور از یه جایی شروع شد.»

کاغذ:

باشه… فقط قول بده مهربون بسوزونی. نه عجله، نه درد زیاد....

آتش:

قول. من مراقبتم. رفیق تا آخرین لحظه....

ترسرفیقکاغذ
۸
۲
Mohadeseh Khalilian
Mohadeseh Khalilian
محدثه خلیلیان نویسنده و پژوهشگر در زمینه حقوق رسانه و هوش مصنوعی . با ترازوی قلم، مفاهیم حقوقی رو ساده و کاربردی می‌کنم. علاقه‌مند به آموزش و مشاوره نویسندگی و محتوا.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید