
در گذر از روزها گاهی میان کارهای منزل،به گذشته فکر میکنم
نمیدانم این فقط مختص من است یا همه خانم ها این کار را میکنند
امروز یاد معلم کلاس دومم افتادم
خانمی تقریبا با قد ۱۶۷،تپل و رویی سفید با لپ های همیشه گل انداخته
چادرش را همیشه زیر بغلش میزد،گویی باری اضافی بر دوشش بود
یادم میآید بیشتر اوقات جلوی مادرهایمان مارا ناز میکرد یا دست به سرمان میکشید و لفظ "جان" برایمان به کار میبرد
کلاس درسمان،حدودا ۲۰ متری بود که تمام نیمکت هایش دو یا سه نفره بودند و گاهی چوب های اضافی آن مانتو مان را نخ کش میکرد
کلاسمان یک پنجره رو به حیاط داشت که حفاظ های آهنی زنگ زده داشتند
روی تاقچه پنجره معمولا قمقمه های آبمان را میگذاشتیم
که آفتاب مستقیما به گرم شدن آن کمک بیشتری کند
زنگ های درس، معلم پرمایه مان،پاهای خود را از کفش های تق تقی اش بیرون می آورد و روی میز سبز رنگ جلویش می انداخت
جوراب هایش سیاه و شیشه ای بودند
و از زیرشان،پاهای پر و گِردَش مشخص بودند
معلمان همیشه یک کیف بزرگ مشکی داشت که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد داخلش جا میشد
میان دیکته گفتن هایش از آن سیاهچاله بی انتها،برای خودش خوراکی در می آورد و میخورد
الحق که به ما همتعارفی میزد اما خجالت و شرم بچگی مان به اکثریتمان اجازه نمیداد چیزی برداریم
آن روزها یادم هست که هرچقدر به مادرم اصرار می کردم اجازه بدهد خیار یا نارنگی به مدرسه ببرم میگفت:"نه،بچه هایی که ندارند دلشون میخواد،بیا خونه بخور"
و من تمام ساعت مدرسه را سیب گاز میزدم با بوی خیار و نارنگی پیچیده شده در آن فضای بیست متری کلاس که معلممان موقع دیکته میل کرده بود
خانم معلمان سعی میکرد فرق چندانی بین بچه ها نگذارد
مثلا اگر گچ میخواست به زرنگ کلاسمان می سپرد برود بیاورد
و برای اجابت مزاج به تنبل کلاس می سپرد آفتابه برایش پر کند تا ایشان تشریف ببرند
و اینطور با همه مان به مساوات برخورد میکرد
گاهی دلم برای صورت سرخ همکلاسی ام می سوزد
که از سر شیطنت به دست های پهن و چاق او برخورد میکرد
البته از حق نگذریم خاطرات خوش هم از او کم ندارم
مثلا همه مان را پشت سر یک نفر حرکت میداد
چون مادرش موقعیت اجتماعی داشت و در آن روز ها،تنها کسی بود که بینمان این ویژگی را برخوردار بود
البته همکلاسی ام دختر خوبی بود ولی این رفتار تا پایان دوران ابتدایی در معلم هایمان دیده می شد و ما هم به این رفتار عادت کرده بودیم
اکنون
به تروماهای بوجود آمده فکر میکنم
برای من
دوستم
همکلاسی ام
به اینکه دوران ابتدایی چقدر مهم است
معلم های ابتدایی ام را دوست دارم
همان قدر که موشک هایمان،اسرائیل را
همینطور که منتظرم برنجم دم بیاید تا آبکشش کنم و بوی قرمه سبزی همسایه که معلوم است حسابی جا افتاده،مستم می کند؛
از خداوند طلب مغفرت میکنم که داستان امروزم را از خانممعلم مهربانم نوشتم و امیدوارم خانم معلم هم از سر تقصیراتم بگذرد و بداند خاطرات کودکی ماندگارند مثل بوی نارنگی...