ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
سحابی
سحابی
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

ذهن پرحرف

می‌ترسی... از اتفاقی که هنوز نیافتاده می‌ترسی.

هزار بار در ذهنت مرور می‌کنی که «ببین؛ پارسال هم همه می‌گفتند ممکن است فلان اتفاق بیافتد اما اوضاع آنطور پیش نرفت» یا «به اتفاقی فکر کن که از آن می‌ترسیدی ولی وقتی افتاد آنقدر هم ترسناک نبود». می‌خواهی به او بفهمانی که «از چیزی که در اختیار تو نیست نترس و در حال زندگی کن».

همه‌ی این‌ها را به ذهنت می‌گویی اما قبول نمی‌کند. جوابت را می‌دهد: «اگر این بار فرق داشته باشد چه؟ شاید دفعه‌ی پیش شانس آوردی و اوضاع خوب پیش رفت» به خودت می‌آیی و می‌بینی داری برای آینده‌ی نیامده عزاداری می‌کنی.

واضح است؛ آینده پیش‌بینی ناپذیر است و تو نگران اتفاق‌هایی هستی که دوست نداری چشم‌هایت شاهدشان باشد. دو حالت دارد: یا اتفاق می‌افتد و یا نه. حالت دوم را دوست داری اما اگر اتفاق هم افتاد باز دو حالت دارد: یا واقعاً سخت است و تو در بحرانی عجیب قرار می‌گیری، یا آنقدر که فکر می‌کردی پیچیده نیست و راه‌حلی برایش پیدا می‌کنی و بعد از تحمل فشارش، بالاخره خلاص می‌شوی.

مثل بیماری که روی تخت بیمارستان بستری شده و به آنژیوکت قرار داده شده در دستش نگاه می‌کند. خسته و بی‌حال‌تر از آن است که بخواهد با این وضعیتش بجنگد. مجبور است بپذیرد. چون کار از کار گذشته... آن دردی که همیشه می‌ترسید کارش را به بیمارستان بکشاند و وحشت داشت بعدش چه می‌شود، کار خودش را کرده و حالا در یکی از مظلوم‌ترین و بی‌دفاع‌ترین حالت‌های زندگی قرارش داده...

پی‌نوشت: کتاب «وراجی» را هم خوانده‌ام. در مورد صداهایی که در سرمان می‌پیچند و راه‌های مهار آن‌ها صحبت می‌کند. خواندنش خوب است؛ اما فکر کنم همه به این نتیجه رسیده‌ایم که دیگر کتاب‌های توسعه‌فردی غربی‌ها به درد ما نمی‌خورند. اگر راست می‌گویند بیایند اینجا و از زیستن آرام و شرافتمندانه صحبت کنند! نه این که نشود زندگی کرد؛ سخت است و نیاز داریم چیزهای دیگر بشنویم که از جنس خودمان باشد.

زندگیذهننشخوار فکری
۱۱
۰
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید