آخه کی به مردمی که قراره نابود شن و بمیرن اهمیت میده؟
این دیالوگ را چند روز پیش در یک انیمیشن شنیدم. فارغ از این که این جمله از زبان چه شخصیتی گفته شد، واقعاً این حجم از نگرانی، استرس، سختی و این جان به لب رسیدنهای ما برای چه کسی اهمیت دارد؟
در این چند سال اخیر که با اتفاقات عجیب و پیچیدهای روبرو شدیم، احساس میکنم نباید کارهایم را عقب بیاندازم. انگار کسی دنبالم کرده و من باید همین امروز این کار را انجام دهم. هر چه را که میخواهم بخرم و هر چه میخواهم بگویم همین امروز بگویم.
نه فقط به خاطر اینکه اگر مُردم و این کار باید انجام میشد؛ بلکه اگر نمُردم و نمیتوانستم چه؟
- یعنی چه که نمیتوانی «سحابی»؟
یعنی اگر گفتند خانه بمانید و بیرون نروید، اگر اینترنت قطع شد و هزار اگر دیگر... همان روزهایی که نمُردم اما «دیدم که جانم میرود».
انگار ذهنم برعکس بقیه عمل میکند. همه میگویند کارهایت را عقب نینداز تا دم مرگ پشیمان نباشی. اما من عجله دارم کارهایم را تمام کنم تا اگر نمُردم پشیمان نشوم.
این هم بگویم که منظورم از کارهای ناتمام، وظایفم نیست. آنها حسابشان جداست.
منظورم کارهای معمولی و پیشپاافتادهای است که شاید بتوان هر روز انجامش داد؛ مثلاً یک روز که از قضا هوا خوب است و اتفاقاً کمی وقت خالی دارم، مسیری را که میتوانم با مترو بروم، پیادهروی کنم. اگر امروز میتوانم خوراکی خوشمزهای بخورم که خیلی وقت است هوس کردم، همین امروز از سوپر بخرم و بخورم و تمام.
-همین؟ اینها که خیلی معمولی و بیاهمیت هستند!
بله همین کارهای بیاهمیت، وقتی که مجبوری در خانه حبس بشوی میشوند آرزو. وگرنه که آدم مُرده چرا باید برای خوردن یک شکلات پرکالری دلش تنگ شود و افسوس بخورد؟ او برای کارهای مهم دیگری پشیمان است.
چه میدانم... من که نمردم. شاید مردهها هم برای کارهای ساده دلتنگ شوند.
گاهی فکر میکنم کاش مرگ مسخرهای نداشته باشم. کاش مرگ باشکوهتری داشته باشم.
-باز هم چه اهمیتی دارد؟ همه میمیرند و دیگر چه فرقی میکند چگونه؟ برای مُرده چه فرقی میکند جسمش در چه وضعیتی باشد؟
