نوشتن را دوست دارم. خصوصا نوشتن از دوست داشتن را...
اگرچه برای اغلب مردم... نوشتن به منزله ی گوشه ای دنج و کنجی تاریک است ؛ که خودشان باشند و خالی کنند غبار ذهن را ...
اما من نوشتن را دوست دارم. و تمام جوانی من با نوشتن از دوست داشتن ها گذشت...
چه زیبا بود اولین دفترچه دلنوشته های کودکی من
و بعد از آنکه به سمت نوجوانی رفتم، شور من با حرارت آمیخت ... که بعدها فهمیدم؛ اسمش را عشق گذاشته اند
از همان عشق های نوجوانی... همان دوست داشتن هایی که همه مردمان .. یک دورانی را با آن گذرانده اند
قرار نیست اینجا از وصف خوش اقبالی مردمانی که به عشق پیوستند سخن بگویم ...
یا از آن آه و ناله ناکامان چندین و چندباره ی عشق ؛ نمیخواهم سخن بچینم
بلکه من . امشب . اینطور . اینجا هستم تا از نعمتی بنام نوشتن؛ برایتان بنویسم
سلام کنم به تمام حق مطلب که با نوشتن ادا میشود
و دست یکایک آن واژگان مقدسی را ببوسم که چقدر از دل و دماغ ما؛ غم زدود و روح سنگواره ما را مثل پر سبک کرد.
حتی آن نوشته های سبک سر. حتی دست نوشته هایی که گاهی آنقدر سخیف بود که نامش می شد:
دست نوشته های یک سبک مغز....!
من میخواهم از همه ی روزها و شب هایی بنویسم
که نوشتم . نوشتم و نوشتم... همین
چقدر حالمان بد بود و کسی را میخواستیم که با او حرفی بزنیم . بی قضاوت . بی نصیحت .
و نشد...
پس رفتیم در کنج پستوی وبلاگ ناشناس خودمان
و ساعت ها نوشتیم و نوشتیم
چقدر روزهایی که خوشحال بودیم
برای همه گفتیم و باز هم نوشتم
یا مثلا هیچکس نبود که برایش تعریف کنیم؛ اما نوشتیم
چقدر مشق نوشتیم
چقدر ریاضی حل کردیم
اما همه معمولا عاشق زنگ املا بودیم
نوشتن...
در واقع روح من است
تا قلم بود ؛ قدم علم بود
حالا با نوک انگشت ... میزنیم روی یک صفحه نورانی
شگفتا.... ! چه کسی فکرش را میکرد
در دنیایی که نوشتن آنقدرها هم راحت نیست
نوشتن اینقدر آسان شود
خدایا؛ سپاس
