
چند روز قبل به طور اتفاقی با داستان شش کلمهای آشنا شدم. داستان؟ شش کلمه؟ چه میگویی؟ مگر این کار شدنی است؟ اما بعد این 6 کلمه جادویی را خواندم، در دلم به سطحی بودن خودم میخندیدم.
برای فروش: کفشهای کودک، پوشیده نشده.
تمام شد. یک داستان را خواندید. کدام داستان؟ داستان کودکی که هیچوقت فرصت نکرد به دنیا بیاید و کفشهای کوچک خود را بپوشد. خواندن این چند کلمه به حدی در قلب و جان من تاثیر گذاشت که مطمئن نیستم یک داستان بلند میتوانست همان تاثیر را داشته باشد.
پشت داستانی که با هم خواندیم یک داستان دیگر قرار دارد. میگویند همینگوی در یک مراسم ناهار با دوستانش ادعا میکند میتواند در شش کلمه یک داستان را نقل کند.
دوستانش میگویند: دست بردار همینگوی جان. امکان ندارد.
همینگوی هم در جواب میگوید اگر این کار را کردم چی؟
دوستانش هم با خنده میگویند: آن وقت 10 دلار بهت میدهیم
همینگوی هم دست به کار شده و روی دستمال کاغدی رستوران داستان بالا را مینویسد. به این ترتیب نه تنها یک سبک جدید در داستان نویسی به وجود میآورد، بلکه 10 دلار بادآورده هم گیرش میآید.
هر چند من این ماجرا را باور نمیکنم. این داستان را به همینگوی نسبت دادهاند اما نمیدانم چرا ته دلم احساس میکنم اینطور نیست. نه این که یک همینگوی شناس حرفهای باشم. به هیچ وجه. ولی قلبم صحت این ماجرا را تایید نمیکند.
دروغ یا راست بودن داستان بالا خیلی مهم نیست. مهم این است که ما میتوانیم در شش کلمه داستان بنویسیم و این زیبا نیست؟ کوتاه کردن سخن و تاثیرگذاری بیشتر. وقتی افکار خود را تا حد ممکن فشرده میکنیم و عصاره آن را در شش قطره به مخاطب تحویل میدهیم.
البته هر چیدمان شش کلمهای داستان نمیشود. باید یک ماجرا را تعریف کنیم. یک اتفاق. چیزی که حس داشته باشد و در هنگام مطالعه یک یا دو ثانیهای، مغز و قلب خواننده را درگیر کند.
منتظر شش کلمهای از شما هستم ...