
در گوشهی یک بازار قدیمی، پیرمردی بود که چیزی نمیفروخت، اما همه برای دیدن او میآمدند. او یک ساعتکِ شنیِ نقرهای داشت که به جای شن، درون آن «ذرات درخشانِ نور» حرکت میکردند.
روزی جوانی با چهرهای خسته و پر از اضطراب نزد او آمد و پرسید: «آقا، چطور میتوانم زمان را متوقف کنم؟ من همیشه در حال دویدن هستم، اما همیشه از زندگی عقب هستم. میخواهم به لحظهای برسم که تمام کارهایم تمام شده و آرام باشم.»
پیرمرد ساعتک را در دست گرفت و تکانی به آن داد. ذرات نور با سرعت از بالا به پایین میریختند. پیرمرد گفت: «ببین، این ذرات همان لحظاتی هستند که زندگی میکنی. تو فکر میکنی اگر حرکت را متوقف کنی، به آرامش میرسی؛ اما حقیقت این است که اگر این ذرات در جای خود ثابت بمانند، دیگر نوری تولید نمیکنند. زیباییِ این نور در "سقوط" آن است.»
پیرمرد ادامه داد: «مشکل تو این نیست که میدوی، مشکل تو این است که در حین دویدن، به جای نگاه کردن به مسیر، مدام به عقب نگاه میکنی تا ببینی چقدر از شنهای ظرفت کم شده است. تو زندگی نمیکنی، تو فقط در حالِ محاسبهی پایانِ زندگی هستی.»
جوانی سکوت کرد. پیرمرد لبخندی زد و گفت: «زمان برای آن نیست که آن را نگه داری، زمان برای آن است که در جریانِ آن شنا کنی. آرامش در توقف نیست، آرامش در حضورِ کامل در همان لحظهی سقوط است.»
پنداموزِ امروز:
زندگی، مجموعهای از لحظاتِ در حال عبور است. اگر تمام تمرکز ما بر روی "رسیدن" باشد، "بودن" را از دست میدهیم. آرامش زمانی آغاز میشود که بفهمیم هیچ لحظهای برای بازگشت وجود ندارد، پس باید با تمام وجود در همین "اکنون" حضور داشته باشیم.