این روزها زیاد میشنویم که اگر کسی «تعادل کار و زندگی» نداشته باشد، دیر یا زود دچار فرسودگی شغلی میشود. این حرف در ظاهر درست به نظر میرسد، اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم که همهی واقعیت را نمیگوید.
واقعیت این است که بسیاری از افرادی که در کارشان موفق و اثرگذار بودهاند، در مقاطعی از زندگیشان تعادل کلاسیک بین کار و زندگی نداشتهاند. آنها زمان، انرژی و حتی بخشی از تفریحاتشان را به کارشان اختصاص دادهاند. برای این افراد، کار فقط یک وظیفه نبوده، بلکه بخشی از هویت، معنا و رشد شخصیشان بوده است.
بنابراین، نداشتن تعادل لزوماً نشانهی مشکل نیست. در بعضی مسیرهای حرفهای، مخصوصاً وقتی فرد به کاری علاقهمند است یا هدف مشخصی را دنبال میکند، این بیتعادلی میتواند طبیعی و حتی مفید باشد و به شکلگیری هویت حرفهای قوی کمک کند.

نکتهی مهم اینجاست که فرسودگی شغلی بهخاطر کار زیاد بهوجود نمیآید. فرسودگی زمانی شکل میگیرد که فرد احساس اجبار کند، معنایی در کارش نبیند، اختیار و کنترل روی زمان و تصمیمهایش نداشته باشد و یا برای مدت طولانی بدون بازیابی روانی تحت فشار باشد.
در مقابل، کسی که آگاهانه انتخاب کرده بیشتر کار کند، دلیلش را میداند و حس رشد و پیشرفت دارد، ممکن است زیاد کار کند اما فرسوده نشود. مرز اصلی، آسیب روانی است، نه تعداد ساعات کار. تا زمانی که فرد دچار فرسایش شدید روانی، بیحسی هیجانی، بدبینی مزمن یا افت عملکرد ذهنی نشده، نمیتوان صرفاً بهدلیل «نبود تعادل» قضاوت منفی کرد.

اگر تعادل کار و زندگی را یک هنجار اخلاقی فرض کنیم، هر انحرافی از آن «مسئلهدار» تلقی میشود. اما در واقعیت حرفهای :
بسیاری از هویتهای کاری قوی در دورههای بیتعادلی آگاهانه شکل میگیرند
سرمایهگذاری شدید زمانی و ذهنی روی کار، الزاماً نشانهی خودتخریبی نیست
برای برخی افراد، کار نه عامل استرس بلکه منبع معنا، ساختار و انسجام روانی است
در این معنا، بیتعادلی میتواند سازندهی هویت باشد، نه مخرب آن.
این مسئله تا جایی قابل دفاع است که روی روان فرد اثر منفی نگذارد. این نکته را میشود دقیقتر کرد.
نشانههای عبور از مرز سالم عبارتند از فرسایش مداوم انرژی بدون بازیابی، افزایش بدبینی، تحریکپذیری یا بیحسی هیجانی، از دست دادن معنا یا احساس گیر افتادن و کاهش کارکرد شناختی (تمرکز، تصمیمگیری). در غیاب این نشانهها، نمیتوان صرفاً بر اساس «کمبود تعادل» حکم به آسیب داد.
در روانشناسی کار، تفاوت مهمی وجود دارد بین درگیری عمیق و انتخابی با کار و درگیرشدگی اجباری و جبرگونه.
درگیری سالم :
فرد میداند چرا این مسیر را انتخاب کرده
امکان عقبنشینی یا تنظیم مجدد را در ذهن خود حفظ کرده
هویت او فقط به خروجی شغلی گره نخورده، حتی اگر فعلاً تمرکز اصلیاش کار باشد
درگیری ناسالم :
کار تنها منبع ارزشمندی فرد میشود
شکست یا توقف مساوی فروپاشی روانی تلقی میشود
فرد احساس «چارهای جز این ندارم» دارد
به زبان ساده بیتعادلیِ انتخابشده و معنادار میتواند سازنده باشد اما بیتعادلیِ تحمیلشده و مزمن، آسیبزاست.
نداشتن تعادل بین کار و زندگی، زمانی که آگاهانه، معنادار، موقتی و قابل تنظیم باشد، نهتنها بد نیست، بلکه میتواند به شکلگیری هویت حرفهای و رشد فرد کمک کند؛ اما وقتی مزمن، اجباری و همراه با آسیب روانی شود، به فرسودگی منتهی میشود. پس شاید بهتر باشد بهجای اینکه بگوییم «همه باید تعادل کار و زندگی داشته باشند»، بگوییم هر کسی باید بداند چرا، تا کجا و به چه قیمتی دارد کار میکند.
تعادل یک قانون ثابت نیست؛ یک تصمیم آگاهانه است که در طول زمان باید مرتب بازتنظیم شود.