«اینک مرگ در شهرمان جریان دارد،
همچون دود در ریه
نور در شیشه
و یاد تو بی اجازه در فکر من.»
اگر ویرگول اجازه انتشار میداد همان متن بالا کافی بود اما الآن نیازمند حرف های بیشتری ام.
پدرم با ۶۰ سال سن در طول زندگی اش خیلی کمتر از منِ ۲۵ ساله دوست و رفیق از دست داده.
منظور من راجب از دست دادن تجزیه شدن بدن در خاک است، البته اگر جسدی در کار باشد چون قبل تر آن را هم چندبار تجربه کردم.
هروقت خبر مرگ دوستی را میشنوم یک روز اول کاملا منطقی با آن رفتار میکنم و میگویم مرگ حق است. روزی هم به سراغ من هم میآید.
پس از گذشت چند روز کم کم خاطرات آن دوست، به شکلی عذاب آور به سراغم می آید میفهمم که قبلاً بسیار نزدیک بودیم چون فقط دوست های نزدیکش مزهی مرغ سرخ شدهی آن تابه تفلونی خاص با رسپی مخصوص مادر خدابیامرزش را به یاد دارد و متاسفانه من هم جزء آنهام.
روزگار خوبی را باهم گزراندیم و اینک وقت تاوان دادن است این افکار همچون مامور شکنجه ای در بدترین زمان و به بدترین شکل با زخم هایی که التیام یافته اند ور میرود و دوباره آنهارا به خونریزی میاندازد.
تراژدی پشت سرهم و من حال یقیین دارم که زندگی خود تراژدیست، لاقل در خاورمیانه که اینطور است.