(حماسه قطز_ بخش چهارم)

ایبک ، مرا به افشین سپرد و خود از ما جدا شد . با دور شدن او ، افشین به من نزدیک شد . با این که از من بزرگتر بود ولیکن ، حتی به شانه هایم نمی رسید .چشمانش را تنگ کرد زیر لب گفت: (دنبالم بیا). بی ان که منتظر من بماند ، به من چشت کرد و به سویی روانه گشت و من نیز همچون جوجه ای که به دنبال مادرش می دود ، به دنبالش راه افتادم . چنان که میرفتیم، پشت سر هم از من سوال می کرد و چنان با شتاب سخن می گفت که گاه ، متوجه سخنانش نمی شدم. خود را به او معرفی کردم و به سوالاتش پاسخ دادم ؛ چنان که فهمید ترکم ، با چشمانی تنگ شده به سویم امد ، گردنش را کج کرد وبه ترکی گفت :( میدانی ؟). به نشان تایید سری تکان دادم که چشمانش را برایم گشاد کرد وبه مسیرش ادامه داد . به ترکی گفت :( من ترکمن ام ، از قبیله قنیق . تو چه ؟). پاسخش دادم :( من ترک قبچاق هستم ، ولیکن مادر بزرگم نیز ترکمن بود . از قبیله بایات....).
مرا به اتاقی برد تا استراحت کنم و خود ، مسیر امده را بازگشت . به گوشه ای شتافتم و بر زمین دراز کشیدم ؛ تنم خسته نبود ولیکن روحم ، در عذاب بود. انگشتر جلال الدین شاه را از جامه ام در اوردم، و ان را به دست کردم ؛ دیگر از به دست کردن ان هراسی نداشتم ، ما در مصر بودیم ، جایی دور از مغول ها ، هر چند ، فعلا .به انگشتر نگریستم ؛ دایی شجاع و دلاورم ، من مسیرت را ادامه خواهم داد ، دشمنان تو ، دشمن من خواهند بود .سوگند می خورم در مقابل مغولان کافر خواهم ایستاد و نجات خواهم داد ، مردم و جهان اسلام را..
پس از مدتی ، بلاخره اولین ماموریتم را از فرمانده ایبک گرفتم . او من و نور الدین ، پسر فخر الدین شیخی را برای کشتن گروهی که نمی دانستم که هستند و چه هستند مامور کرد . ما سحرگاه با جمعی 12 نفره ، به راه افتادیم . نور الدین مردی متکبر و طماع بود که به دیگران از بالا نگاه می کرد ، او برای هیچ یک از همراهانش ذره ای ارزش قائل نبود وخودسرانه هر کاری که می خواست میکرد . یکی از افرادی که همراهمان بود ، پسری به نام عماد الدین بود که عرب بود که چند باری او را در کنار افشین دیده بودم ، از این رو خود را به او نزدیک کردم .
پس از چند روز به آبادی کوچکی رسیدیم ، افرادی که به دنبالشان بودیم در آنجا بودند . فرمانده آیبک از پیش، جایی که باید می رفتیم را به ما گفته بود . خانه ای کهنه و فرسوده بود که گمان میکردی ، هر ان بر سرت آوار می شود . دور تا دور ان را محصره کردیم و به داخل یورش بردیم ؛ با افراد سیاه پوشی که نقاب بر روی داشتند مواجه شدیم و با انان درگیر شدیم . این که نمی دانستم انان که هستند و برای چه انان را می کشیم ، براین آزار دهنه بود . تعداد انان بیشتر از ما بود؛ چنان که شمشیر می زدم ، می دیدم که افرادمان کشته می شوند .با این که انان از ما بیشتر بودند ، ولیکن سر انجام پیروزی برای ما بود . اخرین نفر پیش رویم را کشتم و به اطرافم نگریستم ؛ نور الدین هنوز با یکی از سیاه پوشان می جنگید . ان مرد سیاه پوش ، زخمی بود . سیمایش را پوشانیده بود ، ولیکن چشمان او.... علی یار بود .
بی مهابا به سوی نور الدین رفتم و مانع او شدم ؛ چنان که من مقابل او ایستاده بودم ، علی یار گریخت . نور الدین با خشم نعره ای سر داد و شمشیرش را بر گردن من نهاد و گفت :( به چه جرئتی ... مقابل شمشیر من ایستاده ای ؟ چرا گذاشتی برود ؟). عماد الدین به سویمان امد و خواست کمی او را آرام کند ، ولیکن بیهوده بود . پاسخش داد :( اگر همه آنان را می کشتیم ، چه کسی خبرش را می رساند ؟ نمیدانم آنان که هستند و برای چه آنان را کشتیم ، ولیکن خوب می دانم ، فرمانده می خواهد این خبر به گوش رهبرشان برسد !). عصبی خندید ،شمشیرش را بر زمین انداخت و خود را رویم انداخت . خنجرش را از کمر بیرون کشید و می خواست مرا بکشد که با دو دست ، مانعش شدم . گفت :( گمان کردی چون دست راست فرمانده شدی ، می توانی هر کاری می خواهی بکنی ؟ برو به جهنم ، تحفه ناچیز !). در چشمانش می دیدم ، او از عذاب کشیدن من لذت می برد.
خنجر را بیشتر فشار داد . با لگد اور ابه سویی انداختم و چنان که کف زمین پهن بودم ، نفسی از سر اسودگی کشیدم . نور الدین با لجاجت، دوباره خنجر خونین را برداشت ؛ برخواست و دوباره به سوی من یورش اورد . خواست دوباره خود را رویم اندازد ولیکن من خود را کنار کشیدم و او خنجر به دست ، کف زمین پهن شد . به سختی از جای برخواستم که مبادا از پشت به من حمله کند ، اما او همچنان بر زمین پهن بود و تکانی به خود نمی داد . یکی از پسر ها هراسان به سویش رفت و او را بلند کرد ؛ خنجر قلبش را از هم دریده بود . او با دستان خویش، ان را در سینه اش فرو کرده بود . پسری که بر سر جنازه نور الدین ایستاده بود، شمشیرش را بیرون کشید و چنان که به سویم می امد گفت:( تو فرمانده را کشتی و حالا من ، به خون خواهی او تورا می کشم !). عماد الدین هراسان مانعش شد و گفت :( چه می گویی برادر ؟ این یک اتفاق بود ! شمشیرت را پایین بیاور. بگذار او را به قصر ببریم ، انجا برای او تصمیم خواهند گرفت. )
شهید ها و جنازه نور الدین را همانجا دفن کردند .بی هیچ درنگی به سوی قاهره روانه شدیم ؛ در طول مسیر ، همه آنان با این که شاهد ماجرا بودند ، مرا مقصر و قاتل می دانستند ، همه به جز عماد الدین . ما به قاهره رسیدیم ؛ چنان که وارد قصر شدیم ، انان مرا به نزد فخر الدین شیخی بردند و چنان چه خود می خواستند ، ماجرا را برای او بازگو کردند .نگهبانان از دو سو مرا گرفتند و دستان شرحه شرحه ام را به ریسمان کشیدند ؛ در اخرین لحظه از عماد الدین خواستم برود و به افشین و فرمانده ایبک خبر دهد و تا به خودم آمدم ، در زندان بودم .
کف زمین از شدت خون سرخگون شده بود ، دو زنجیر اهنین از سقف آویزان بود ، دستان مرا با ان بستند .چندی نگذشته بود که فخر الدین شیخی وارد اتاق زندان شد و با خشم و نفرت به سویم امد . با چشمانی به خون نشسته به من نگریست ؛ تفی بر صورتم انداخت و سیلی نثارم کرد .فریاد زد :( قاتل ، تو قاتلی! حرامزاده بی وجود ، ننگ بر تو . تو را راحت نخواهم گذاشت ! نفرین خداوند بر تو !). پاسخی به او ندادم .نگهبانان ورودی، شیئی بزرگ به داخل اوردند که در ان ، آتش شعله ور بود و میله اهنی در میان آن اتش نهاده بودند. فخر الدین سوی سرد میله را گرفت ؛ در حالی که چشم در چشم من نهاده بود ، اهن داغ را بر بازویم نهاد و با تمام وجود ، آن را فشار داد . همه تنم در عذاب بود و در آتش خشم او می سوختم ، ولیکن فریاد سر نمی دادم. او همچون پسرش ، از درد کشیدن من لذت می برد ؛فریاد سر نمی دادم که مبادا، زهر خندش عمیق تر شود . نه یک بار ، نه دو بار ، او ده ها بار میله داغ را بر سینه و بازویم کوبید تا به دروغ اعتراف کنم ، قتل پسرش را .
تمامی بدنم غرق در خون بود ، با درد گفتمش :( عمویی داشتم به نام قیقباد جناب فخر الدین ، او برایم شعر می گفت ، از رودکی ، از فردوسی ، از عمر خیام و عطار نیشابوری . و فردوسی بزرگ گفت :
اگر جفت گردد زبان بر دروغ
نگیرد ز بخت سپهری فروغ
یلدا عبدالله پور