ویرگول
ورودثبت نام
novel
novelنویسنده رمان تاریخی
novel
novel
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

سیف الدین قطز

(حماسه قطز_بخش هیفدهم)


ذهنم آرام نمی‌گرفت؛ پس به کتابخانه رفتم، شاید میان کتاب‌ها ، درمانی برای این آشفتگی بیابم. همین که وارد شدم، صدای قصه‌خوانی شاهرخت به گوشم رسید. او برای نورالدین علی و سلطان کوچک داستان می‌خواند. نشستم و به صدای دلنشینش گوش دادم . داستانی از کلیله و دمنه بود. صبر کردم تا قصه به پایان رسید. سپس نورالدین علی و سلطان کوچک از کتابخانه بیرون رفتند .

 در این هنگام، شاهرخت با لبخند گفت: (چرا خاموش مانده‌ای؟  ). پاسخش دادم :( برای شنیدن صدای تو...).  لبخندی زدم و کنار او نشستم. آنگاه ، این بیت را برایش خواندم:

اگر دل از تو ببُرم، ز جان چه ماند مرا؟

تو گر نباشی، جهان چه سود دارد مرا؟

 

در سکوت خندید . در ادامه سخنم گفتم :( اگر برایت آسمان باشم ، ماه شب، و خورشید روزم می شوی ؟). در تمام وجودم آشوب بود . قلبم آتش گرفته بود و آن آتش ، او بود . خورشیدم ... گفتمش: (در هر ذره از وجود من، خود را خواهی یافت. هر چه به تو پیوند داشته باشد را دوست می‌دارم، چرا که خودت را دوست می‌دارم! برای من، رنج کشیدن در کنار تو، شیرین‌تر است از شادی با تمام جهانیان...). نگاهش در من نشست و لبخندی آرام بر لبانش شکفت . سپس گفت :( ماه شب و خورشید روزت می‌شوم؛ اگر در راهی قدم نهی که همه از تو  روی برگردانند ، من پا به پای تو خواهم آمد. اگر جهان یک‌سره در برابر تو بایستد، من کنار تو ایستاده‌ام. می‌دانی چرا؟ زیرا تو در قلب من خانه کرده‌ای...).

 از آن لحظه به بعد ،  دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید؛ گویی جهان خاموش شده بود. تنها طنین تپش قلبم بود که می‌کوبید و می‌خواست سینه‌ام را بشکافد. از فرط شادمانی برخاستم، دیوانه‌ وار به گرد خویش چرخیدم و خنده‌ای بلند سر دادم؛ سپاس خدای را بر زبان راندم، که این سعادت را بر من ارزانی داشت .  او همچنان نشسته بود و به رفتار کودکانه‌ام می‌خندید. شاید اگر کسی در آن دم مرا می‌دید،  می‌پنداشت دیوانه‌ام؛ اما چه اهمیتی داشت ؟ من شادترین مرد روی زمین بودم، شاد ترین ....

  پاهایم تاب ماندن نداشتند؛ شوقی بی‌قرار در جانم می‌جوشید تا نزد سلطان روم و اجازه خواستگاری بطلبم . بی‌درنگ از کتابخانه بیرون دویدم، ولیکن سلطان   را به همراه شجر الدر و وزیر شرف الدین دیدم که با خشم ، به سویی می رفتند . سلطان با دیدن من ، چنان که می رفت گفت :( دنبالم بیا محمود. ).من نیز گیج و منگ او را همراهی کردم . به سرا رفتیم - اقطاع دست بسته در سرا به زانو در آورده بودند و   چند سرباز بالای سرش ایستاده بودند . افشین ، عماد الدین و چند نفر دیگر نیز در سویی ایستاده ، و ناظر ماجرا بودند .

 سلطان، با خشم خطاب به اقطامی فریاد سرداد  :(  من تو را به  مصر آوردم ، بال و پرت دادم .و لیکن تو چه با من  کردی؟  با ممالیک بحری،  با دشمنان من متحد شدی و می خواهی  تو را نائب السلطنه خود کنم؟). اقطاعی سرش را به زیر انداخته بود و در سکوت می،گریست  .در پاسخ به سلطان گفت :(آنان  ترسیدند که مبادا ، چشمانتان را به روی حقیقت باز کنم برای همین چنین پاپوشی برایم ساختند ، و لیکن گمان نمی کردم شما سخنان آنان را باور کنید).

سلطان غضبناک به سویش رفت و از یقه اش او را بلند کرد و گفت: (پا پوش؟  که برایت پاپوش ساخته؟ نکند میخواهی بگویی همسرم شجر الدر و وزیر شرف الدین؟). اقتطاعی چنان که سلطان بقیه اش را گرفته بود،  با دلی  پرخون گفت: (همه مرا هیولا می دانند ، ولیکن هیولاها نمی گریند ، مگر نه ؟).

 

 

  سلطان یقه اش را رها کرد و به سوی من آمد . شمشیرم را از غلافم بیرون  کشید ؛  آن را به سویم گرفت و گفت :( سر این خائن را از تنش جدا کن ) .نگاهی به سیمای سلطان انداختم و  نگاهی به اقطای.  هنوز هیچ معلوم نبود و نخست ، باید متهم را محاکمه می  کردیم .سرم را به زیر انداختم و شمشیر را از سلطان نگرفتم . با این کار، خشم او شعله‌ور تر شد. شمشیر را بر گردن من نهاد و با خشم گفت: (نکند  تو نیز با آنان همدست باشی؟ هاا!).

 خود با شمشیر به سوی اقطای  رفت؛ فرصت نشد  که او اشهدش را کامل بخواند، زیرا سلطان  سر از تنش جدا شد. با ریختن خون او،  کمی آرام گرفت. پوزخندی بر لبان شجرالدر نقش بست و من ،  موجی از رضایت را در نگاهش می‌دیدم. او به سوی سلطان رفت و گفت: (بهتر است این ماجرا درس عبرتی برای دیگران شود. فرمان دهید جسد او را در دروازه قصر بیاویزند، سلطانم.).  سلطان نیز به نگهبانان فرمان داد چنین کنند و خود به قصر بازگشت. در همان هنگام،  چشمم به پیکر جان اقطای افتاد که سربازان او را می‌بردند.   عمادالدین و افشین به سویم آمدند؛ اما هیچ نگفتند.   هر دو  شوکه بودند، چنان‌که گویی زبانشان بند آمده بود .

با هم به محل تمرین  رفتیم و  و اجازه دادیم به جان زبان ، شمشیر هایمان به سخن درآیند . نفوذ و قدرت شجرالدر روز به روز بیشتر می‌شد و این، چیز خوبی نبود .

فردای آن روز برای اجازه خواستن از سلطان ،  به دیدنش رفتم. خوشبختانه تنها بود، اما نگاه او نسبت به من تغییر کرده بود . چنان که به او گفتم ، خواهان ازدواج با دختر شما هستم ، بی هیچ تردیدی پاسخ داد: (اگر خودش راضی باشد ، چیزی مانع نیست. همین فردا شب مراسم را برگزار می‌کنیم.).  از او تشکر کردم و می‌خواستم از دیوان خارج شوم که سلطان از جای خود برخاست.  چنان که دو دستش را پشت سرش گذاشته بود ، گفت: (محمود، تو دیگر یک فرمانده ساده نیستی؛ حواست باشد چه می‌کنی. تا سرت  را بر باد ندهی....)

 از درب اتاق خارج شدم؛ از یک سو برای ازدواج شادمان بودم و از سوی دیگر برای حوادث پیش رو نگران. وقتی به خودم آمدم، مقابل درب اتاق شاهرخت ایستاده بودم . با تردید چند ضربه به در زدم که بی‌درنگ در را باز کرد. نخست از دیدن من شوکه شد، اما بلافاصله گفت: (چیزی شده؟). لبخندی زدم و با شادمانی گفتم: (سلطانمان گفت ، فردا مراسم می گیریم . برای من و ، تو ... ما....). به چشمانش خیره شدم؛ نوری که از نگاهش سرازیر بود، همچون ماهی درخشان در شب تاریک می‌درخشید.  لبخند او ، قلبم را به آشوب مب انداخت . آرام به او گفتم: (اگر مرا   جایی دفن کنند،  و در خاک  نهند . عشق توست که از من خواهد رویید ..).

 به محل تمرین رفتم و خبر را به افشین و عمادالدین دادم. خوشحالی‌شان بی‌حد بود؛ از سر و کولم بالا رفتند و دایره‌ وار به دورم چرخیدند، جیغ و فریاد شادی سر دادند. لحظه‌ای جنون‌آمیز چرخیدم،. به حجره بازگشتیم اما  در میان این شور و هیجان، خواب به چشمانم نمی‌آمد. افشین را دیدم که  بر سرم  ایستاده بود. به سویش رفتم و گفتم: (چه شده برادر افشین؟). او لبخندی زد، از جیبش  تکه چوبی بیرون آورد و به سوی من گرفت. دستی بر سرش کشید و گفت: (من  چوب های بسیار تراشیده‌ایم، اما تاکنون  آنان را به کسی نداده‌ایم. حالا این را به تو می‌دهم. خداوند همراهت باشد و پیوندمان ابدی.).

 با شوق، او را در آغوش کشیدم. بوی چوب، تمام وجودش را فرا گرفته بود. تکه چوب  تراش خورده را از او گرفتم؛ به شکل دو پرنده تراشیده شده بود، نمادی از آزادگی و دوستی پایدار. سرم را بلند کردم تا از او تشکر کنم، اما دیدم به بسترش بازگشته و در میان ملافه‌ها خفته است .

تا طلوع صبح، از این پهلو به آن پهلو شدم، اما خواب بر چشمانم نیامد. برخاستم، سر و صورتم را شستشو دادم و  جامه ای نو به تن کردم   . در همین حال، افشین و عمادالدین رفتند تا کارهای لازم را انجام دهند  . پس از چندی ، عمادالدین وارد شد و با خنده گفت: (همه چیز آماده است؛ جناب داماد...). خندیدم و با هم از حجره بیرون رفتیم.

 

 وقتی به سرای اصلی رسیدیم، شاهرخت و همراهانش را دیدم که منتظر ما بودند. جامه‌ای زیبا بر تن داشتئو سیمایش را با تکع پارچه ای پوشانیده بود .  نگاهش پر از شور و انتظار بود؛  همچون نوری بود که تمام خستگی و دلهره‌های شب گذشته را از من می‌زدود. او پارچه‌ای بر سرش انداخته و حنا به دست داشت. بی‌اختیار به سویش رفتم و گفتم: (امروز من شادترین مرد روی زمینم…). وقتی نگاهش را دیدم و لبخندی زد، شادی‌ام دوچندان شد. با هم وارد قصر شدیم. عاقد، شیخ نجم‌الدین، همراه با شاهدان ، افشین و خواجه جمال‌الدین در محل حاضر بودند.

یلدا عبدالله پور

رمانتاریخ
۱۳
۰
novel
novel
نویسنده رمان تاریخی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید