(حماسه قطز- بخش پانزدهم)

چون به خانه بازگشتیم، افشین همچنان در خواب بود. خواستم او را برای خوراک بیدار کنم، اما چون کرمی در ملافه پیچیده بود و به خواب نازش ادامه داد. سفره گستردیم و خوراکها را بر آن نهادیم. افشین، همچون سگی که بویی به مشامش رسیده باشد، ملافه اش را به سویی انداخت، آب بر سر و صورتش زد و بر سفره نشست. پس از خوردن، با افشین و علییار گرد هم نشستیم و هر کس حکایتی گفت و خندیدیم.
به هنگام سحر، من و افشین از خانه بیرون رفتیم تا مأموریتی را که به ما سپرده بودند به انجام رسانیم. از طریق رابطی که وزیر شرفالدین نشانی آن را به ما داده بود، در بازار قرار گذاشتیم. رابط مردی پارچهفروش. قرار شد در دکان او رهبر ممالیک عزیزیّه را ملاقات کنیم .
چون به آنجا رسیدیم، رهبر هنوز نیامده بود. رابط ما را به اتاقی برد و گفت همانجا منتظر بمانیم. در اتاق جز چند گلیم کهنه و چند کتاب و قلم ، چیزی نبود. افشین با خنده گشادی گفت: (پیش از دیدن علییار میپنداشتم هیچکس داناتر از تو نیست؛ اما او مردی دانا و شجاع است. اگر با ما باشد، یاور بزرگی خواهد بود.) چنان که سخنان خود را به اتمام رساند، بلند قهقهه زد.با لبخندی پاسخش دادم و گفتمش :( او استاد من است ولیکن، با ما نخواهد آمد).
در همین هنگام، رابط مردی کوتاه قد و میانسال را به اتاق آورد و خود با شتاب بیرون رفت. آن مرد رهبر ممالیک بود. هنوز معرفی کردن ما تمام نشده بود که گفت: (میدانم که هستید. از من چه میخواهید؟) . من و افشین نگاهی به یکدیگر انداختیم. آنگاه پاسخ دادم: (اگر میدانید که هستیم، پس میدانید چرا آمدهایم. ما از شما یاری میخواهیم.) او نیشخندی زد و چنان که بازی میکرد با انگشتانش گفت: (ما ممالیک ایوبی هستیم. اکنون تو از من میخواهی برای جنگ با آنان یاریت کنم؟) پاسخ دادم: (میدانیم که پس از مرگ سلطانالملک عزیز، ملک ناصر با شما چه کرده. از شما و مملوکان عزیزیه میخواهم به ما بپیوندید؛ چراکه اصل حکومت و سلطنت مصر را ممالیکان ساخته اند .) رهبر اندکی سکوت کرد، سپس گفت: (باشد... میخواهم سلطان آیبک را ببینم.)
از پارچه فروشی بیرون آمدیم و به خانه بازگشتیم. در راه، افشین شادمان بود و چون کودکان ترانه میخواند. چون درِ حیاط را گشودم، بوی خوراکی آشنا به مشامم رسید؛ بویی که مرا به گذشتهای آرام میبرد، روزهایی دور از سیاست و حکومت. شبهنگام گرد سفره نشستیم و خوراک خوردیم. باید میرفتیم، اما هیچیک سخنی از رفتن نگفتیم. چنین گذشت تا آن که شب پایان یافت و زمان حرکت فرا رسید. دل کندن از آن خانهی گرم در میانهی جنگ و آشوب آسان نبود. علی یار با کیسهای خوراک نزد ما آمد و آن را در دستانم گذاشت، سپس گفت: (میدانم زمان رفتن فرارسیده است. اما به یاد داشته باشید، هر زمان که بخواهید این درب بر روی شما گشوده است. من در انتظار دوستانم خواهم بود.) یکدیگر را در آغوش کشیدیم و از هم خداحافظی کردیم.
بر اسبهای خود سوار شدیم و به دروازه شهر رفتیم تا سر و کله رهبر ممالیک، یعقوب، پیدا شد. ما هیچ درنگی نکردیم و با شتاب به سوی غار حرکت کردیم. هنگامی که به نزدیکی آنجا رسیدیم، اسبهایمان را در گوشهای نگه داشتیم و از کوه بالا رفتیم. در آنجا اقطای و عمادالدین را دیدم که کمان و سلاحهایشان را به سویمان گرفته بودند. وقتی ما را شناختند، صلاح هایشان را به زیر آوردند. عمادالدین، لنگان لنگان، به سویم آمد ؛ مرا در آغوش گرفت و با هم وارد غار شدیم. یعقوب به ممالیکش پیغام فرستاد که هر چه زودتر به اینجا بیایند؛ نیروهای مواجه نیز در راه بودند. خلیفه در گوش او بود تا به این جنگ پایان دهد و مسلمانان را در مقابل کفاره متحد سازد، اما گوش ملکنامو به فرمانها نبود. انسین میگفت: «خلیفه با صدای بلند در گوش خرمی زمزمه کرد.» فرمان آن روز صادر شد و سپاه به محل رسید. از کوه پایین آمدیم، بر اسبها نشستیم و به لشکر پیوستیم. زمان جنگ فرارسیده بود و دیگر از جنگ و ندای ملان نمیترسیدم. تنها آرزوی من این بود که دشمن را از این خاک بیرون کنم و به خانهام بازگردم.
سلطان با دیدن ما از جای برخاست و چند قدی به سوی ما آمد. ادای احترام کردیم و اعلام کردیم که مأموریتی که بر عهده داشتیم را ، به اتمام رسیده است. سلطان و یعقوب به گفتگو پرداختند و در ازای چند شرط، ، یعقوب پذیرفت که با ما متحد شود. او بیان کرد که این جنگ از طرف نائبالسلطنه ملک ناصر ، شمسالدین لولو است و او آنقدر زیر گوش ملک ناصر زمزمه کرده که وی نیز همین تصمیم را عملی کرده است . وزیر شرفالدین گفت: (پس او نفوذ بسیاری بر ملک ناصر دارد. نمیتوانیم با قانع کردن او به این جنگ خاتمه دهیم؟). اقطای پوزخندی زد و خطاب به وزیر گفت: (حال دیگر جنگ آغاز شده و راه برگشتی نیست!).
یعقوب به ممالیکش پیغام فرستاد که هر چه زودتر به اینجا بیایند؛ نیروهای ما نیز به رهبری خواجه در راه بودند. خلیفه در کوشش بود تا به این جنگ پایان دهد و مسلمانان را در مقابل کفار متحد سازد، اما ملک ناصر گوشش بدهکار نبود . افشین میگفت: (خلیفه یاسین در گوش خر می خواند .) . فردای آن روز سپاه به محل رسید. از کوه پایین آمدیم، بر اسبها نشستیم و به لشکر پیوستیم. زمان جنگ فرارسیده بود و با تمام وجود می خواستم که دشمن را از خاک مصر بیرون کنم و به خانهام بازگردم . پیش عزیزم..
به نزدیکی اردوگاه دشمن رسیده بودیم. عمادالدین دوباره نیروی خود را به دست آورده بود و در طول مسیر ، می گفت و میخندید. ملک ناصر و لشکریانش در مقابل ما دیواری کشیده بودند. ما در خاک مصر بودیم . ملک ناصر با دیدن یغقوب در سمت چپ سلطان ، خشمگین شد. سربازانی که پیش از این پشت سر من بودند را در میان لشکر ملک ناصر می دیدم . همچون دفعه نخست ، ملک ناصر و سلطان آیبک پیش رفتند و با هم سخن میگفتند .
چنان که سلطان دوباره به لشکر بازگشت ، نگاه به لشکریان کرد و گفت:(همراهان وفادار من، من سلطان الملک المعز ، نمی خواهم خون مسلمانی بیهوده بر زمین ریخته شود ، ولیکن ملک ناصر دست بردار نیست . حتی اگر لازم باشد، خاکمان را با خونمان باز خواهیم گرفت . پیروزیبرای ماست !). همه یک صدا ، (پیروزی)را فریاد زدیم و جنگ آغاز شد . هر شمشیری که میزدم و هر دشمنی را که از پای درمیآوردم، مرا به یاد علی یار میانداخت؛ به یاد اینکه آنان نیز همچون علییار، مردانی بیگناه هستند، اما چه میشد کرد؟ .
از چهار سو به سوی ما یورش میآوردند و زمین و آسمان ، پر از خون بود. نیمی از تنم در گل ، و نیمی دیگر در خون غرق بود . سربازان بر پیکر بی جان دیگر سربازان پا می نهادند و می جنگیدند . از هر سو بر ما میتاختند و زمین و آسمان آکنده از غبار و خون بود. پیکرها بر خاک میافتادند و زخمیان، با آخرین رمق، همچنان میجنگیدند .
با یکی از سپاهیان دشمن درگیر شدم. او را خلع سلاح کرده و بر خاک افکندم. چنان که خواستم جانش را بگیرم ، نگاهش در چشمانم گره خورد؛ ترس و اندوه در دیدگانش میلرزید. دستش را گرفتم تا برخیزانمش، بلندش کردم که از پشت ، تیغی بر پیکرم فرو کرد و خون از تنم روان شد؛ این چنین شد که بی هیچ رحمی سر از تنش جدا کردم . می خواستم خنجر را از تن به در آورم ، اما یورش دشمنان مجال نمیداد. دردی حس نمیکردم، اما خون بسیاری از دست داده بودم و دست چپم به کلی از کار افتاده بود.
چون به اطراف نگریستم، دریافتم که ما پیروز میدانیم . از سپاه ایوبیان چیزی باقی نبود. عمادالدین و افشین به سویم آمدند و ما سه تن، چون مثلثی استوار، پشت به پشت یکدیگر نهاده و شمشیر میزدیم تا هیچ دشمنی نتواند از پشت مارا بزند . سپاه ملک ناصر در هم شکسته شد، اما خود ملک ناصر و یارانش از میان گریختند . آنگاه، از شوق پیروزی، یکدیگر را در آغوش کشیدیم، دستها را به آسمان برداشتیم و بانگ (الله اکبر) گفتنمان ، دشت را پر کرد. عمادالدین، چشمش که به زخمم افتاد، گفت: ( زخمی شدید فرمانده ...). کمکم کردند گوشه ای آرام بگیرم و با تکه پارهای پارچه ای تمیز ، زخمهایم را بستند اما همهی اینها در نظرم ناچیز بود. دل من تنها به خانه میاندیشید؛ به دیدار او، به شنیدن صدایش، به آرامشی که در کنار او مییافتم .
یلدا عبدالله پور