
میگفتند هر کتابی، روزی درختی بوده.
از تنهاش، کاغذ؛ از ریشهاش، اندیشه.
حالا کتابها روی صفحههای درخشان زندگی میکنند،
اما عجیب است… هنوز هم وقتی میخوانی، درونت چیزی سبز میشود.
انگار هر واژه، بذریست که در ذهن تو میافتد.
دیگر درختها برای کتابها نمیمیرند،
بلکه کتابها درون ما، درخت میکارند.
با اینهمه، گاهی فکر میکنم
شاید هنوز بخشی از آن درختها در ما زنده است —
چوبی از خاطره، برگی از درد،
و ریشهای که دنبال معنا میگردد.
هر کتابی که میخوانی، درختی درونت رشد میکند.
فقط مراقب باش، همهشان میوه نمیدهند.