ویرگول
ورودثبت نام
محسن فیاض
محسن فیاض.... آخ که چه حس خوبی داره نوشتن ...
محسن فیاض
محسن فیاض
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

«وقتی که دلم برای نوشتن تنگ شده بود...»

چندسالی از آخرین پستم میگذره نمیدونم چقدر اما برای من خیلی طول کشید دلم حسابی تنگ شده بود دلم میخواست یه بار دیگه با انگشتام بکوبم رو این صفحه کلید لعنتی و هر چی تو دلم هست رو خالی کنم و سبک بشم این روزای سخت و آسون اون خوشی ها و خنده ها گریه ها و تلخی ها سنگینی ها و سبکی ها و .... همه رو بریزم وسط و آتیش بزنم بعد با خیال راحت بشینم و خاکسترشونو نگاه کنم ...

و بعد احساس سبکی رو تجربه کنم ... آخ که حس قشنگیه ...

سلام و صد سلام به همه شما عزیزان و نورچشمی های من دلم براتون تنگ شده بود دوست دارم همتونو دونه به دونه ببوسم و حس زیبای دوس داشتن رو بهتون منتقل کنم بعد دستتونو بگیرمو با هم پرواز کنیم به دنیای خیال به همون دنیایی که دیگه پرواز پروانه یه رویا نیست دویدن دنبال شاپرک اوج ذوق مرگیمون باشه و بیخیال از این دنیای پر آشوب توی چمنزارهای سرسبز شمال اونقدر بدویم که از نفس بیفتیم بعد از چشمه یه دل سیر از آب پاک و زلالش بنوشیم و دراز به دراز رو چمنها بیفتیم و زل بزنیم به پهنه بیکران نیلگون آسمون ...

دوست دارم بنویسم از بوی نون داغ سر صبح نونوایی محلمون از خش خش جاروی پیرمرد صفور تو کوچمون از نمکی محلهمون و جعفر قصاب با اون سبیلای با نمکش از سفره حضرت رقیه مادربزرگ با اون چارقد سفید و صورت مثل قرص ماهش و از صفا و صمیمتی که هنوز تو کوچه پس کوچه شهرمون موج میزنه و حال و هوامونو عوض میکنه ...

قربون صلح و صفا مادرجون
قربون صلح و صفا مادرجون

از خنده های بی ریایه پدردرمون از محبت بیکران مادرمون از حسودیهای خواهرانه و الدروم بولدروم داداشمون از سفره نه چندان رنگین اما پر مهر و صفای خونمون از انجیرای خیس خورده زیر سبد تو حیاتمون از باغچه پر از سبزی های تر و تازه خونمو ن و از حوض کوچیک پر از ماهیای قرمز مون .....

از خنکی دم دمای صبح و پیچیدن پتو دور خودمون تو بالکن حیاط از جیک جیک پرنده هایی که دسته جمعی میشنن رو درخت آلوچه وسط حیاط و بیخیال از همه چیز و همه کس چنان سرو صدایی راه میدازن که نگو و نپرس از شیطون های گربه همسایه از قطار مورچه های کنار دیوار از بلند بلند نماز خوندن پدربزرگ توی حال خونه از قل قل سماور و بخار لوله کتریمون از ..... از ...... از

تصمیم گرفتم که حداقل روزی یه بار بیام اینجا و براتون بنویسم تا خدا چه خواهد ... انشالله

دلمدلنوشتهمادربزرگنویسندگی
۱
۰
محسن فیاض
محسن فیاض
.... آخ که چه حس خوبی داره نوشتن ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید