صبح است. درد کمرم را حس میکنم و صدای گنجشکها در هوا پیچیده.
یکی در زمان جنگ قبلی نوشته بود: «دیشب خانهمان فرو ریخت. اما امروز صبح صدای پرندهها میآمد.» بغضم گرفت از ناهماهنگی شگفتانگیز زندگی.
صبح است. انگشتان دستم هنوز خوابند و آسمان نرم و سفید قاب پنجره را پر کرده است.
صبح است. و میاندیشم از وقتی از کارم انصراف دادهام چه بیوقفه خرج کردهام. به قول فاطمه، «عیبی نداره، الان هردو یک بیکار بیپول هستیم.»
صبح است. باید بیدار شوم، روی دو پا بایستم و روتین صبحگاهیام را اجرا کنم.
دیشب نیکان پرسیده بود:
«ینی نمیخوای کسی کنار افسردگیت باشه؟»
و من به آغوشی بیدریغ فکر کردم که برایم باز بود. اما احساس بدبختی میکردم؛ از ناتوانی در پذیرفتنش، از اعتماد کردن، از رها کردن، از لذت بردن و احساس امنیت.
به او گفته بودم:
«تو این چهار سالی که ایران نبودی، روان ما سابیده شده. تقریبا چیزی ازش نمونده. متاسفانه نمیتونم به چیزی، مخصوصا آینده، خوشبین باشم.»
صبح است. گرسنهام. گرسنگی آدمهای زنده…

بهتزده
جنگزده
بمبزده
خدازده
غربزده
سرزده
غمزده
کپکزده
همزده
زنگزده
رنگزده
خرزده
شبزده
عشق رهگذری است که از باران به خانه پناه میبرد. ( شاعر: طاهره نوکنده)
آغوشیدیم. بوی مردانه و خستگی میداد. داغ شدن لالهی گوشش در بغل گوشم و تپش قلبش روی سینهام برجسته بود.
تِپ تِپ با دستش به پشتم میزد. مث بابایی که میخاهد بچهاش را بخاباند.
بهش گفتم: واقعی هستین. خندید گفت: اره.
نقش های متفاوتی برایم داشت از دوست و رفیق تا معشوقه و پدر.
خواستم بگویم دوستت دارم. نگفتم.
گفته بود: وقتی پیامک دادی میخام حضوری خداحافظی کنم. توی ذهن منم اومد این رابطه از نوعیه که موقع خدافظی بغل لازمی.
گفتم: مث تلپاتی؟
گفت: این چیزیه که ما دونفر توی این ارتباط ساختیم. حس و حالمون توی چیزهایی میتونه مشترک باشه. مث همین بغل که بنظر دوتاییمون اومد روش مناسبیه برای خداحافظی.
چقدر حالم خوب است.
حفرهی بغلم گرم است هنوز. حس کامروایی حسی عجیب و ناب و گواراییست.
کاش بشود حالم را بکشم. قاب کنم به دیوار.

باید کلمه، بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل میکند و بر صفحات کاغذ مینویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند. (از کتاب رود راوی)
امروز زانوهامو گم کردم. نمیتونم راه برم.
چرا مینویسم؟ این روزها کتاب " چرا نویسندهی بزرگی نشدم" رو میخونم. و هی فکر میکنم توی این روزها و اوضاع ابرآلود چرا بنویسم؟ که چی؟ جوابش اومد: برای خود مراقبتی. ایدهی یک کتاب به ذهنم زد. شاید عنوانش بشه در آغوش نوشتن.
دیروز استاد از استعاره گفت. اینکه ما حتا در گفتار عادی هم از استعاره استفاده میکنیم. بعد چند جمله خواند که در آن از کلمات جنگ و جهنم استفاده شده بود. در وبینار تایپ کردم "این باعث شد اینبار اخبار رو یجور دیگه بخونم." و خاندم. دیوانهوار به دنبال استعاره بودم. این موارد را پیدا کردم که اتفاقی در کنار هم به نظرم کاملا حال اینروزها را بیان میکند:
خون گریست.
تهران سوگوار.
حملهی وحشیانهی جنگنده.
برای خوشبختی چقدر بمب باران شدیم.
خاورمیانه وحشتناک است.
بنویسید غیرت؛ بخوانید مردم ایران.
خروش مردم.
سکوت مرگبار.
صبح است. جمعه. با این فکر که امروز تولدش است بیدار شدم. نوشتم تولدت مبارک با یک ایموجی درخت. امروز روز درختکاری هم هست. همیشه فکر میکردم یکروز باهم برای تولدش درخت میکاریم. ولی هیچوقت نکاشتیم. جواب نداد.
ظهر است. جلسهی سوم از دورهمی نوشتن. عصبیم و بهتناک. قرار شد هر یک جملهای را انتخاب کنیم و درموردش چندسطر بنویسیم:
آموختههایم را در چند کلمه خلاصه میکنم: زندگی ادامه دارد.
زندگی عجیبه. هیچوقت واینمیسته که بهت استراحت بده. میگذره این عمر. دیشب باورم نمیشد که کمتر از 100 روز دیگه 31 ساله میشم. سخت و گزنده گذشت. غمانگیز زندگی داره میگذره ...
این جمله. این آموخته. آموختهی سادهای نیست که. غم زیادی پشتش داره. کلی گریه. کلی صبر. کلی خاب و به زور بلندشدن. کلی ترس از دست دادن. ترس شکست. ترس اینکه چقدر دیره برای شروع یا چقدر خستهس برای ادامه. البته حتما روزهایی هم بوده که دلش نمیخاسته تموم بشن. یا شبهایی که فکر میکرده هیچوقت صبحش رو نمیبینه ولی دیده. این جمله یعنی انتخاب باتوعه در حالی که میدونی تفاوتی توی تصمیم تو نیست و زندگی ادامه داره!
شب شد. در جواب تبریکم نوشته بود از یه سنی دیگه برای آدم تولد معنی نداره. ولی مرسی که یادت بود.
پی خشمی برای چنگیدن. درد دارم.
Pdfکردن نوشتههام. ایدهی یکی از بچههای وبینار نویسندهساز بود. باعث شد فکر کنم نوشتههای روزهای جنگ را به طور خاص میتوانم بنویسم و بعدا در کانالم منتشر کنم. اینطور روزانه نویسی کمتر بیمعنی میشود.
صبح. هشت کتاب سهراب سپهری:
از خانه بهدر
از کوچه برون
تنهایی ما
سوی خدا میرفت.
در جاده
درختان سبز
گلها وا
شیطان نگران:
اندیشه
رها میرفت.
عصر. دورهمی نوشتن. اولین جلسه از کد 2. گفتیم ببینیم احساسات غالب اینروزهامون شکل چه شیای میتونه باشه؟ سروش گفت:
- حالم شبیه سیدی خشدار درحال پلی شدنه! در حالی که دلهره داری وسطش یهو فیلم قطع بشه و نتونی بفهمی آخر ماجرا چی میشه، با خودم میگم برفرض تا آخر هم فیلمو دیدی. که چی؟ تهش مگه قراره چی بشه؟
اضطراب من شبیه کفش بود. دویدن. تند و سریع. نفس زدن. فرار؟ اضطراب منو وادار میکنه به دویدن. دویدن دنبال سراب؟