ویرگول
ورودثبت نام
ماه‌گل مرتضایی
ماه‌گل مرتضاییبا نوشتن چیزی در من حل نشد اما آرام‌تر شد. یادداشت‌های روزانه در روزهای جنگی
ماه‌گل مرتضایی
ماه‌گل مرتضایی
خواندن ۸ دقیقه·۹ روز پیش

گزارش شخصی از روزهای جنگ در ایران| بخش 3

بخش 1
بخش 2

روز بیست‌ودوم جنگ| 1 فروردین

برایش نوشتم:

-        خابی؟

-        جانم؟

همین کلمه کافی بود تا اشک‌هایم رها شوند. کسی هست این حوالی.
مدتی است که از یک‌تنه گریه کردن می‌ترسم.

مثلن جلد کتابم:)
مثلن جلد کتابم:)

روز بیست‌وسوم جنگ| 2 فروردین

دارم باخ گوش می‌کنم. سرم درد می‌کند. قیژقیژ ویلون، دستی شده که شیارهای مغزم را عمقی گردگیری می‌کند.
نیکان هرچندروز وصل می‌شود. صبح‌ها که بیدار می‌شوم او می‌خوابد. اگر بخاهیم حرف بزنیم باید شب را بیدار بماند یا که صبح خیلی زود بیدار شود.

الان پیام داده است:

نیکان آمریکاست.
نیکان آمریکاست.

روز بیست‌وسوم جنگ| 3 فروردین

هنوز هوا تاریک است. با کابوس پریدم از خاب. همه‌ی آدم‌ها و موقعیت‌های اضطراب‌انگیز زندگی‌ام دور هم جمع شده بودند. غنیمت شمردم و به عنوان یک اثر هنری نوشتمش: ))

خواب:

کیمیا دنبال دانلود کردن «فرندز» بود از گوشی من؛ صابر هم کنارم بود. من وسطه‌شان، روی مبل.

درخانه‌ای که خانه‌ی هیچکس نبود.

گوشی مامان مدام زنگ می‌زد. دایی «عبد» بود و ول‌کن نبود.

به مامان گفتم: «پیام بده، دست از سرت برداره»

گفت: «نمی‌تونم.»

گفتم: «بده، من پیام می‌دم.»

گوشی را  تا سمت من پرت کرد تبدیل به مکعب شد؛ روبیکا.

اما صدای مامان آمد که با گوشی دیگری حرف می‌زد و جواب پس می‌داد.

صابر کنارم غر می‌زد.

بابا حمام بود.

مکعب را پرت کردم سمت مامان.

هوا طوفانی، جهنمی؛ روز بود و شب.

توی تراس، مرغ مینای کودکی‌ام که مُرده بود، داشت جان می‌داد.

کنارش جاروبرقی رباتیک دایره‌ای بود که خودش را دیوانه‌وار در فضای کوچک تراس دور میزد .

چه چیزی تمیز می‌کرد؟ مثل وسواسی‌ها.

مرغ مینا یک‌وری با بال نیمه‌باز و شکسته داشت می‌مرد.

مگر نمرده بود؟

صابر یورش برد و رفت به تراس برای نجات مینا.

«مینا» اسم دوم مامانم هم هست؛ وقتی مینا مرد، گفت: «از این به بعد به من بگین مینا.»

کیمیا درگیر دانلود بود؛ دانلود نمی‌شد. حالا چرا کیمیا؟

مامان بی‌خیال گوشی شده بود و داشت با مکعب بازی می‌کرد.

صدای شرشر آب گوش کر کن.

بابا حمام بود.

مامان یهو مکعب را پرت کرد. از جایش پرید و رفت چک کند بابا زنده است یا نه.

 

 روز بیست‌وچهارم جنگ| 4 فروردین

4ونیم صبح. ترسیده‌ام. مچاله و خشک شده زیر پتو. صدای پرنده‌های آهنی و گنجشک‌ها باهم ادغام شده‌اند. بی‌حسم. بی‌حرکت. چند دقیقه است منتظرم دیوار اتاق روی سرم بریزد یا خرده شیشه‌های پنجره تنم را بشکافد. و  بلخره برای همیشه تمام شود این استرس خرکی مزمن.
هیچ نشد. مامان گفت:
- توهم زدی مشهد خبری نبود.

روز بیست‌وپنجم جنگ| 5 فروردین

چهارشنبه را روز حسادت نام‌گذاری می‌کنم. از لحاظ عاطفی درحال پرپر شدنم. درنتیجه هر زوجی را که می‌بینم اجاق قلبم پرزورتر می‌شود. خون در رگ‌هایم قل‌قل می‌کنند.
آن زوج فرقی ندارد انسان باشد یا حتا دوپرنده که باهم چینگ‌چینگ می‌کنند یا آن دایناسوری در مستند که برای رضایت جفتش میجنگد.
تنهایی گازم میگیرد هی. خونریزی نمی‌کنم اما رد دندانش جا‌ی‌جای آغوش خالی‌ام مانده.
برای تسکین سهراب را باز می‌کنم. نصیحتم میکند که:

برخود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم.

ما وزش صخره‌ایم، ما صخره‌ی وزنده‌ایم.

ما شب گامیم، ماگام شبانه‌ایم.

پروازیم، و چشم براه پرنده‌ایم.

تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم...

روز بیست‌وششم جنگ| 6 فروردین

اعتراف می‌کنم هرروز به مرگ فکر می‌کنم. جدی. از شب میخاهم قرارش را با صبح کنسل کند. زهرا می‌پرسد:
- اگر انقدر زندگی ناخوشاینده، چرا پس خودتون رو نمی‌کُشید؟ یه دلیلی داره که هستین دیگه.

زهره می‌گوید:
- به خاطر دخترام.

مائده می‌گوید:
- جرئت ندارم. وگرنه موندنم از رضایت نیست.

من می‌گویم:
- جنون میخاد.

و هیچکدام به اندازه‌ای دیوانه نیستیم که لب مرگ را ببوسیم... پس، دوباره صبح می‌شود.

روز بیست‌وهفتم جنگ| 7 فروردین

عشق میخاهم. جوری که مطمئم با بودنش دلم زندگی را خاهد خاست.
در عین ناامیدی دیشب یک پیراهن سفید خریدم. میخاهم مهمانی بروم. جشن رنگی بهار. شاید تو را آنجا ببینم.

تیغه، تراش داده جانِ نی

که می‌نالد اینگونه زخمی

هی نگویید غم مخور

کم بخور

به یک مهمانی آمده‌ایم

که زودی تمام می‌شود

وقتی که آمدم

عشق سر میز شامی نشسته بود

من انتظار نداشتم

که در رختخابم

تنفری منتظر باشد.

**شاعر متاسفانه خاطرم نیست:(**

روز بیست‌و‌هشتم جنگ| 8 فروردین

پیرسینگ ناف زدم. به قول استاد در عشق و جنگ هرچیزی مجازه!

روز بیست‌ونهم جنگ| 9 فروردین

بعد دوسال و اندی، به اون بدی هم که فکر می‌کردم نبود. حوری مث همیشه خنده از لبش کنده نمیشد. عکسای عروسیشو نشون داد. حرص میخورد که عکسای هول هولی گرفته بودن.

خونشون پر نور بود. کتابخونه‌ی بزرگی داشتن. عاشق کتابخونه شدم. حس کردم اصلا این‌همه مدت نگذشته و فقط یک هفته‌س که همو ندیدیم. اما واقعیت اینکه دهنمون صاف شد تا اینجا رسیدیم. چه خوبه رابطه‌ها دوباره برگردن. بهتر. قوی‌تر.

من و حوری و تولد سه‌سال پیشش!
من و حوری و تولد سه‌سال پیشش!

روز سی‌ام جنگ| 10 فروردین

وات د فاک. سی روز گذشت؟ چجوری دووم آوردم؟ چجوری دووم بیارم؟

در لحظه، بی‌هوا، چیزی یا کاری یا حسی بامعنا و زیبا بنظر میرسه.

در لحظه، زندگی جالب توجه میشه.

مثلا ، یهو دلم میخاد و موهامو رنگ میکنم. قرمز شرابی.
از خودم عکس میگیرم. عکسای دلبرانه.
دامن گل‌گلیمو میپوشم. انگشت اشارمو فرو میکنم توی پودر لاجوردی و با غیظ میکشم پشت چشام.

همه آدم‌نماهای سیاه‌پوش پرچم به دست رو رد میکنم. ماشینو پارک میکنم. میرم تو کافه. دور میزی که آدمهاشو نمیشناسم، می‌شینم. مِنو رو نگاه میکنم و از کله‌م دود بلند میشه. یک فنجون کاپوچینو 300 فاکینگ تومن! بدمزه و سرد بود. آدم‌های جدید رو دوست دارم. حرفای خوب میزنیم. از آینده. از اینکه دیگه چیزی نمونده. به معصومه میگن نرو. مهاجرت نکن. باش باهم میسازیم. معصومه میگه خیلی دوس دارم باور کنم که شدنیه... ماهم.

برمیگردم خونه.
امان از شب. تا سر به بالشت میرسه. پوچی هم کنارم میخابه.
توی گروه با زهره چت میکنم. میپرسم:
- تا چقد میتونیم دووم بیاریم؟

روز سی‌ویکم جنگ| 11 فروردین

ساعت 5 میپرم در وبینار استاد کلانتری. درمورد فیلم و کتاب و نوشتن حرف میزند. اصل مطلب درمورد ژورنال‌نویسی است. میگوید برای راحتتر شدن میتوانید از خودتان این چند سوال را بپرسید و جواب دهید.

مثلا :
1. امروز پیاده روی رفتی؟
بله رفتم. به قصد خرید هدیه‌ی تولد برای سپیده. یک جور خستگی عجیبی داشتم. تنم خشک بود و پاهام نمی‌آمدند با من!
2. بهترین چیزی که خوردی امروز چی بود؟
خورشت قیمه با ته‌دیگ سیب‌زمینی.
3. امروز چی بیشتر نگرانت کرد؟
از دست دادن تجربه‌ی مادر شدن...

وسط وبینار. معصومه زنگ میزند:
- یهو مضطرب شدم. گفتم زنگ بزنم مطمئن بشم هنوز دوستیم؟

روز سی‌ودوم جنگ| 12 فروردین

- - زیبا هستم؟
از آینه می‌پرسم. زمان‌هایی که به خودم شک میکنم.

- زیبا هستم به اندازه‌ی کافی؟ پس چرا انتخاب نمی‌شوم؟ چرا حق انتخاب ندارم؟

یاد نامادری سفیدبرفی می‌افتم. بنظرم در دنیای واقعی به او بیشتر شبیه هستیم.
آن زن تنها بود. تنهایی، آدم را به شَک می‌اندازد. خرفت و زمخت و بدخلقت می‌کند.
آنوقت هی باید از آینه بپرسی: آیا زیبا هستم؟

روز سی‌وچهارم جنگ| 14 فروردین

دیروز حوصله نداشتم بنویسم. دیروز بیرون نرفتم. دیروز شبیه فرغون بودم. هی پر و خالی شدم. از تنهایی. هی ترسیدم و هی بغض کردم. هی خابیدم. دیروز فرغون بودم و دلم نمیخاست دیگر فرغون باشم. دلم میخاهد اگر وسیله‌ای بودم فقط بدرد بخور نباشم. ضروری باشم و زیبا. مثل چی؟ مثلن کتاب؟ نمی‌دانم. امروز هم جز الان کلمه‌ای ننوشتم. خابیدم بیشتر. حوصله‌ی زندگی را نداشتم.

روز سی و پنجم جنگ| 15 فروردین

برای فراموش کردنت
                    به 19 روز و پانصد شب نیاز دارم.

توی صفحات صبحگاهی به این ایده رسیدم که برای گذران شب‌ها (نه فرار از حس تنهایی و بیقراری) کاری کنم. یک کار معنوی!
چله بگیرم. هرشب تایم مشخص یک کار مشخص انجام دهم. با شمع و موزیک و قروفر.
رسیدم به خاندن شعر عاشقانه. رونویسی از آن و نوشتن از اینکه با کدام بیت یا عبارت حس نزدیکی بیشتری کردم و چرا؟ بدنم چه حالی داشت موقع خاندنش؟ معمولا همگام خاندن شعرهای خوب، چیزی شبیه رعدوبرق در بدنم حس می‌کنم.
از نتیجه‎‌ی این چله بیشتر می‌نویسم.
پ.ن: می‌توانید در بله، به کانال چله‌ی شعرخانی بپیوندید: @chele_sher

روز چهل جنگ| 19 فروردین

چهل روز گذشت. چهل روز است که  بخشی از ما کشته شده.

- چطور گذشت؟

-حالم؟ از اینکه اینبار کمتر امیدوار شدم خوشحالم. از اینکه اینبار امیدم بالغ شده خوشحالم. خوشحالم از اینکه می‌کوشم نیازهایم را ببینم، به روابطم سروسامان دهم، نوشتن را دنبال کنم، کشف کنم و نگذارم کنترل زندگی‌ام را کسی جز خودم بردارد.

دیشب که تهدید به بمباران شدید شده بودیم و تقریبا دخلمان میخاست بیاید. در بدنم طغیان و شورشی حس کردم. باید یک کار شدید انجام میدادم. حسم ملغمه‌ای از خشم، غم، حسادت، شهوت، عشق و جنون بود.

برای اولین بار موسیقی فونک گوش دادم.

وسط اتاق تاریکم تا جایی که میشد خودم را تکاندم. لرزاندم. در هوا مشت کوبیدم. چرخیدم. آنجا بود که فهمیدم اینبار با همه‌ی بارها فرق دارد. تفاوتش این بود که حتا من کنترل بدنم هم به دست گرفتم.

راحت سوال میپرسم و زیر سوال میبرم.

فاصله‌ی خاستن تا انجام دادن کارهایم کم شده. قدر وقت را میدانم.

از اینکه راه هنرمند بودن را انتخاب کردم خوشحالم. به قول استاد شاهین کلانتری:

شاید بتوان گفت نخسین و مهم‌ترین مهارتی که در هر هنری باید آموخت «مدیریت سرخوردگی» است. زندگی هنرمند، ناگریز و ناگزیر، سرشار از سرخوردگی‌ست. اما از آنجایی که هنرمند می‌تواند به هر چیزی روحی هنری بدمد می‌تواند همین سرخوردگی را به امری لذت‌بخش تبدیل کند. نوعی خودآزاریِ بخردانه شاید.

 

 روز چهل‌ودوم جنگ| 20 فروردین

پریودم. کلا دیروز رو نفهمیدم چطور گذشت. همش درد کشیدم.
امروز بابا گفت یک خبر خونده که یک ساختمون توی تهران فرو ریخته. همه مُردن. عکسشو نشونم داد. روی عکس نوشته بودن شهدای پلاک 12.

روز چهل‌وچهارم جنگ| 23 فروردین

بابا میگه:
-  پلاستیک گرون شده. کم مصرف کنین.

صابر میگه:
-  باز خوبه هنوز آب داریم. جنگ آب وحشتناکه.

بیشتر توی تخت بودم امروز. با نگین حرف زدیم. بهم گفت:
- توی اتاق تاریک می‌شینم صبح تا شب سریال می‌بینم. برام سخته با آدم‌ها بودن. دیگه مثل قدیم نیستم.

 روز پنجاهم جنگ| 29 فروردین

امروز باید دوباره، در طی این سال‌ها غم‌گساری اعتراف کنم که افسرده هستم. حتا به این فکر کردم چرا اصرار دارم که بگویم به آدمها این اختلال است و نه بیماری؟
چه فرقی میکند؟ وقتی هرروز به نحوی مرا میگاید؟!
 اصلن سرطان است.
افسردگی یک غده‌ی عقده‌ای‌ست. بزرگ و پراکنده در تمام تنم. عقده‌ای که از قلبم شروع شده...

روز پنجاه‌ویکم جنگ| 30 فروردین

امروز عمه آمد تا اندازه‌هایم را بگیرد. یکسری پارچه‌های عهدبوقیِ جذاب که مامان هیچوقت ندوخته بود. جنگ شد و فکر کردم اگر الان نه پس کی؟

روز پنجاه‌و‌دوم جنگ| 31 فروردین

خودم را در او می‌بینم. شفافِ قطعی. انگار منِ الان کنار منِ گذشته نشسته است.
گاهی دلم میخاهد بزنمش. گاهی دلم میخاهد بهش بگویم خیلی احمقی. گاهی میخاهم طردش کنم و بگذارم از التماسِ داشتن من، بمیرد.
اما بجاش نفس عمیق میکشم. تا فحش، نوک زبانم می‌آید، لبم را گاز میگیرم. آغوشم را باز میکنم و میگویم:
- عیبی نداره. درست میشه. من کنارت هستم. دوستت دارم.

جنگیادداشت روزانهنوشتنجنگ ایران
۱۱
۲
ماه‌گل مرتضایی
ماه‌گل مرتضایی
با نوشتن چیزی در من حل نشد اما آرام‌تر شد. یادداشت‌های روزانه در روزهای جنگی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید