
غروب بود و دشت بوی خون میداد.
چوپان بر لبهی پرتگاه فرو نشست.
گوسفندها تکهپاره روی علفها افتاده بودند.
ده دقیقه پیش، وقتی گرگ آمد، فریاد زد.
اما هیچکس نیامد.
مردم عادت کرده بودند.
سالها فریاد زده بود: «گرگ! گرگ!»
مردم دویده بودند، و او ایستاده بود و خندیده بود.
حالا دیگر کسی نمیدوید.
به افق خیره شد. آسمان سرخ میشد.
با خود گفت:
چرا دروغگو شدم؟
سکوت، پاسخی نداد.
چرا در این دروغ ریشه دواندم؟
نخستین بار را به یاد آورد. هفتساله بود.
مادر پرسید: «نان را تو خوردی؟»
گفت: «نه، گنجشک برد.»
مادر باور کرد.
آن شب، برای نخستین بار طعمِ دیدهشدن را چشید.
دروغ، آیینهای شد که در آن بزرگتر به نظر میرسید.
همهچیز از گرسنگیِ دیدهشدن آغاز شد.
شب آمد. ماه کنار او ایستاد.
چوپان گفت:
«چرا دروغ گفتم؟»
ماه گفت:
«تا در دل شب گم نشوی.
هر دروغ، فانوس کاغذی کوچکی بود که روشن میکردی تا کسی پیدایت کند.
اما فانوسهای کاغذی زود خاموش میشوند،
و شب میماند.»
باد وزید. چوپان لرزید.
باد گفت:
«به من نگاه کن.
به هر سو میروم، اما گم نمیشوم.
رفتن، اگر برای رسیدن نباشد، آوارگی است.
تو از تهی ماندن میترسیدی.
ترس، دویدن است نه رفتن.
و کسی که از ترس میدود، به جایی نمیرسد.»
ابر آمد و روی ماه را پوشاند.
ابر گفت:
«سایه را شناختی؟
دروغ سایهای بود که انداختی و بعد در آن پنهان شدی.
سایه جای زندگی نیست.»
چوپان سر فرو انداخت.
اشک از صورتش لغزید.
آبِ درون اشک گفت:
«من از قله آمدم؛ برف بودم.
به دشت رسیدم؛ جاری شدم.
به چشم تو رسیدم؛ نمک شدم.
راستی تلخ است؟ شاید.
اما آبِ چشمه زلال است.
دروغ شیرین است و مرداب میشود.»
صبح شد.
استخوانهای گوسفندها روی علفها سفید میزد.
چوپان به ده بازگشت.
مردم از کنارش گذشتند و نگاهش نکردند.
او برای همیشه «چوپان دروغگو» شده بود.
اما در درون خود گفت:
ریشه را یافتم.
دروغ برای دیدهشدن بود.
برای ترس از نبودن.
پرسید:
پس راستی برای چیست؟
خورشید از پشت کوه برآمد و گفت:
«برای اینکه صبح را بلرزانی.»
چوپان گفت:
«اگر کسی مرا باور نکند چه؟»
خورشید گفت:
«وقتی صبح میشود، کسی از خورشید نمیپرسد چرا آمدی.
نور برای باور شدن نمیتابد.
نور میتابد، چون نور است.»
چوپان ایستاد.
برای نخستین بار، بیفریاد، به روشنی نگاه کرد.