شبی تاریک و سهمگین بود بی هیچ ستاره ای در آسمان!
گویی ناامیدی بر سرتاسر زمین، سیطره یافته بود و او هیچ پناهگاهی نداشت!
گدازه های دل، از آتشفشان درون بیرون می ریخت و مأوایی نداشت!
از سر اضطرار و با جانی به تنگ آمده از زندگانی، به سمت رود رفت و وضویی جانانه ساخت لیک نه چون همیشه، بلکه با ذره ذره ی وجود! چشمانش به مسجدی که در آن نزدیکی بود افتاد!
در مسجد باز بود، سراسیمه به داخل رفت! آرامشی وجودش را فرا گرفت و همین که در محراب ایستاد؛ تمام اندوه ها و آلام از او دور شدند! به سجده افتاد و دل را در قربانگاه عشق به زمین افکند و زمانی بر او نگذشت که احساس کرد نوری شعف انگیز از آسمان معنا بر دلش فرونشسته!
وقتی به خود آمد دید هنوز در محراب است! از چشمانش اشک شوق جاری بود و خود را غرق در سروری بی انتها می دید!
سالها طاعت و عبادت به یک سوی و این عبادت در سویی دیگر! این بار گویی خودی در میان نبود!
#فرشته_سنگیان