میل به شر را در اعماق وجودم حس میکنم. دقیقا در همان جایی که خونخواری شکلی قبیح ندارد. آنجا انسان بر روی سرهای اجساد، پیروزمندانه مشت در هوا تاب میدهد. میگویند اینجا قلمرو شیطان است. خودمان را راحت کردهایم و انگشت اتهام را به سمت او گرفتهایم.
اما شیطانی در کار نیست. اگر بود خودم حتما سراغش میرفتم؛ چرا که راه خروج از جهنم را از شیطان باید پرسید، نه فرشته. جهنم. جهنم. اجتماع آدمها، ظهر گرم، تنهای خیس از عرق.
کاش میتوانستم دست بیندازم لباس همه این افراد را در تنشان پاره کنم، بعد هم سر خودم را به میله وسط واگن میزدم و جاری شدن خون روی میله و چکه کردن آن به میان پاهایم را تماشا میکردم.
گیتار خستگیناپذیری برای بار هزارم در گوشم فریاد میکشد، همان جای بهخصوص از آهنگ. بین دقیقه سه و چهار. آنقدر بلندش کردهام که فاصلهای تا پاره شدن پرده گوشم نباشد. الکتریک است، خود شیطان. شیطان در گوشهایم لانه کرده است. صدا بالا و بالاتر میرود. چیزی از سطح پوستم میخواهد بیرون بزند، عروج. من این شر را دوست دارم. این شر جلوی هزاران فاجعه را میگیرد. تمام خشمم را از گوشهایم فریاد میکشم تا یقه کسی را در خیابان نگیرم. چشمانم از آهو آرامتر است، اما در سرم نبردی خونین بر پاست. تنم آرام و منظم نفس میکشد، ولی مگر نعرههای درون سرم لحظهای قطع میشوند؟
من شیطانم و شیطان، انسان.
مترو میایستد؛ ایستگاه بعد.
