حداقل یک نفر را میشناسم که بیشازحد صادق است. دستت از درونش رد میشود از بس شفاف است. حتی پشتش را میتوانی ببینی. او راحت به چشمهایت زل میزند و میگوید با این حرفت اصلا حال نکردم، تف به رویت.
تمام اخلاقهای گندش را میشناسیم، همیشه رو بازی کرده است. زشتیهای ذات و مغزش بر ما هویداست.
او یک ضدقهرمان است. ضدقهرمانها چیزی برای پنهان کردن ندارند، همه وجودشان آلوده است، آلوده به زیستن. قهرمان است که لازم دارد رازهایش را بپوشاند، کاستیهای زندگیاش را زیر فرش قایم کند، همیشه شستهرفته باشد و روی صحنه بدرخشد. ضدقهرمان با گوشههای جرخورده و خونین دهانش میخندد، آنتاگونیست، اصل جنس. آنها که نیامدهاند تا چرخدندهای برای این جهان باشند، خرابکارها. آنها آمدهاند نظمی نوین برپا کنند، خراب کنند و از نو بسازند.
همانها که برای رام کردن گاو به درون زمین نمیروند و تنها هدفشان جاخالی دادن از ضربات شاخهای گاو است. تلاش برای خروج با کمترین خراش و زخم.
آنها ضعیف و قلدرند؛ اگر ده ضربه از زندگی بخورند، چهار مشت کارساز هم حواله آن کردهاند.
ضدقهرمانها به زخمهایشان قهقهه میزنند، از دردهایشان کمدی میسازند برای محافظهکارانی که گوشهای از وجودشان به شجاعت آنها حسادت میورزد. آنها پابرهنه در زمین زندگی میدوند و با دم شیر بازی میکنند.
احتمالا ما در زندگی به دنبال قهرمانها هستیم، گویا بلیط برنده دست آنهاست. اما زیستن با ضدقهرمانها بیتکلفتر است. از قید و بند رهایی و برای نباختن، کمتر باختن میجنگی. آنها راههای دررو را بهتر بلدند.
آنتاگونیستها سراسر خاکستریاند، خاکستری تیره. آنها هیچ نیمهتاریکی ندارند، چرا که تمام زندگی را در تاریکی مطلق رقصیدهاند. نیمه تاریک متعلق به قهرمانهاست، همان آدمهای خوب ماجرا.
_ با نیمنگاهی به قطعه Antagonist از Soen
