ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی بابائی
مصطفی بابائینجوایی از گفت‌وگوهای درون ذهن.
مصطفی بابائی
مصطفی بابائی
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

من در مقابل من

در صندلی حل شده‌ام، جزئی از آن. جمود و سردی چوب در من رخنه کرده است. رگ‌هایم خشک شده و خون درونشان سیاه و لخته. در این سکوت، صدای پلک زدنم را می‌شنوم، چشمانی خشک و قرمز.

در باز می‌شود. منی خسته و خموده وارد می‌شود. بر من می‌نشیند. تنش کوره آتش است. انگار در چیزی می‌سوزد. این شعله تن خشک مرا فرا می‌گیرد و می‌سوزاند.

آه که چه بدموقع رسیدی پیرمرد. کاش همان‌جا، دردبه‌در و درمانده، در مسیر ملال‌آور‌ خود می‌ماندی. این رسیدن‌ تو جشن نیست. ربان قرمزی برای بریدن در خط پایان نبسته‌اند.

کاش پایت را از این مخروبه همیشگی زندگی بیرون نمی‌گذاشتی. حالا که فهمیدی بیرون، که نه زمستان، بلکه سراسر بهار است، شادتری یا غمگین؟ راستش را بگو. من و تو هستیم فقط. بهار زندگی در زمستان عمرت آیا چیزی جز عذاب و حسرت است؟ نمی‌دانی شوخی‌اش تلقی کنی یا توهین.

کاش نمی‌دانستی که یک بازنده‌ای. در حقیقت مطمئن به این واقعیت نمی‌شدی، کاش. در وهم ماندن همیشه هم بد نیست. برزخ را ملامت نکن که حالا بهشت را دیده‌ای و از ورود به آن منعت می‌کنند.

ای پیرمرد، من و‌ تو با هم باختیم، در یک تن، در یک جسم. اما بار تحمل این شکست برای دو نفر هم زیاد است.

صدای خواننده از پشت صندلی می‌گوید:

Fire up your guns!

بگذار تر و خشک با هم بسوزد.

زمستانزندگیقصه
۰
۰
مصطفی بابائی
مصطفی بابائی
نجوایی از گفت‌وگوهای درون ذهن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید