احتمالا در این شرایط زندگی و سنی، قصه جزء آخرین مواردیست که امتیاز اهمیت از من و اطرافیانم میگیرد. اما من به هر موضوعی که سرک میکشم، یا در هر بحثی شرکت میکنم، یک جمله در ذهنم تکرار میشود که «این هم یک قصه است.»
خود واژه قصه صورتی سادهسازیشده از ماهیت عمیق داستانسرایی پشت آن است. میدانم دلایل باستانشناسانه و زیستی برای اهمیت قصهپردازی وجود دارد، اما الان اشرافی به آنها ندارم.
من به ارتباط خود و هر یک از اطرفیانم که نگاه میکنم، قصه یا قصههایی باعث تحکیم اتصالات آن شده است؛ داستان بیماریهای جسمی خاله بزرگم من را به او نزدیکتر کرده، حلقه اتصال مهم من و مادرم چالشهایش با خانواده شوهرش است، ماجرایی که پیوند دوستی من و امین را عمیقتر کرد، قصه فروپاشی ناگهانی دوستیهای دانشگاه در تابستان گذشته بود. قصه همان بخش جذاب غیبت کردن است.
سرد شدن روابط هم میتواند ارتباطی به قصهها داشته باشد؛ وقتی اتصالات داستانی ما به هم کمتر میشود، صمیمیتمان هم کاهش پیدا میکند. نمونه مشخصی از این لاغر شدنها را میتوان در مهاجرت، رفتن به خوابگاه و غربت دید.
قصه همه چیز است و وقتی چیزی همه چیز میشود دیگر هیچ چیز نیست. زمانی که هالهای از نور آبی بر تمام محیط زندگی بیوفتد، دیگر هیچ چیز به رنگ آبی نیست. اما میتوان ذرهذره این هالههای کمرنگ را گرفت و خالصسازی کرد.
اگر به دنبال اصالت هر چیز باشی، باید قصه آن را بدانی. این همان چیزی میشود که در هر علم و هنری ردپایش را میتوانی ببینی؛ فیزیک کوانتوم قصه اتمها و ذرات است، تکامل قصه جانداران و مکاتب هنری قصه حرفهای گفته و نگفته هزاران آدم. حتی فلسفه هم قصه فکر کردن است. همه این مسیرها به کشف و پایبندی به حقیقت ختم میشوند. پس قصه اصلی همان حقیقت است. باید آن قدر قصه بگوییم که به قصه حقیقت برسیم. برای هر بار قصه گفتن باید یک قدم عقب بروی و دورتر از هر یک از شخصیتهای داستان به ماجرا نگاه کنی. آن قدر باید عقب بروی که برسی به نقطه مبدا. این خودش باز یک قصه است؛ قصه عقب رفتن و به حقیقت رسیدن، قصهای که پایانی برایش وجود ندارد.
این همه قصه بافتن من برای قصه هم خودش قصهای است. تمام رودهدرازی من برای این بود که شما را به قصهها علاقهمند کنم. من خودم سوای این حرفها قصهها را دوست دارم، مخصوصا آن محالهایش را که ساعتها تو را در خیال فرو میبرند. قصه آن چیزی است که میتواند پراکندهگوییها و پرحرفیهای نامنظم من را سمت و سو ببخشد. آخر من خوب بلدم خرمن کهنه را به باد بدهم. مادرم هم معتقد است که من همیشه در حال «اوسنه بافتن» هستم.
