ویرگول
ورودثبت نام
مه
مه
مه
مه
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

باز این چه شورش است...

صدای طبل ها و سنج ها قلب مرا می لرزاند. قلب من کوچک است؛ قلب گنجشکی را می ماند که سقف پروازش تا بام کعبه ی توست!
صدای طبل ها و سنج ها قلب مرا می لرزاند. قلب من کوچک است؛ قلب گنجشکی را می ماند که سقف پروازش تا بام کعبه ی توست!

تاسوعا ۹:۴۰ صبح.

شهر خلوت و ساختمان تعطیل است. تنهام... طبق معمول چند ماه اخیر. امروز آهنگی پلی نمی کنم. عاشقانه ای نمی نویسم. احساس می کنم خشم فرو خورده ای راه جوشش لطافت را سد کرده است. صدای عبور دسته ای نزدیک و دور می شود. به سکوت پناه می برم و به برکه ی جانم که امروز مُکدّر است نگاه می کنم. آیا این تیرگی به رفت و آمدهای گاه گاه تو در سکوت بر می گردد؟ مسلما بی ربط نیست اما علت هم نیست، ریشه های عمیق تری دارد...

⚫️ و این لکه جوهر، رد مکثی طولانی در خویش است...

شب، آسمان می غرد و می بارد... گویا تاریخ از دل ابرها، فوران می کند و قصه ی بی پایانِ "حسین" با اشکِ "مهتابِ محبوس" فرو می ریزد.

🤍🩶🖤🩶🤍

ظهر عاشوراست. هوا همچنان ابری و شکوه عاشورا بر شهر می بارد. دیگر صدای دسته ها نمی آید گویی مردان شهر، تابوت گلگون حسین را بر دوش تاریخ انسان، تا صحن فرزندش یحیی همراهی می کنند و از آنجا ناگهان حماسه گم می شود... باد می پیچد و خنکای باران دیشب را در جان عناصر شهر تزریق می کند... اما این پایان منظومه ی عاشقی نیست... طوفان کلمات "زینب" در راه است... کلمات آتشین "زینب"، پلی از شط خونین کربلا تا تمام افق های آزاد اندیشی است. دعوت نگاه دوباره ی انسان به خویشتن خویش است وقتی در کشاکش غمبار و تحقیرآمیز میل و نیاز و رنج و زخم و بقا، نوری فراتر از خورشید می بیند...

چهارم تیرماه ۱۴۰۵

عاشورا

شهر
۰
۰
مه
مه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید