۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
باشگاهم را عوض کرده ام... به خیال اینکه شاید تو را در آینه ها نبینم... شاید فضایی دیگر با آدم های دیگر، سوزن یاد تو را کمتر بر صفحه ذهنم گیر دهد...
اما با آهنگ ها چه کنم و بوها؟؟؟
راستی چرا در این سه سال و نیم آشنایی هیچ وقت آهنگی برایم نفرستادی؟ پس چرا هر نوایی، شاد یا غمگین، تازه یا قدیمی، با کلماتی با ربط یا بی ربط ، تو را جلوی چشمم می آورد... بوی خوش هر جنبنده ای که هیچ، بوی هر جماد ونباتی، آغاز گفتگوی بی پایان تو با من است. می بینی؛ عشق برای من تجربه ی یک رابطه ی بی نقص نیست؛ گریز از آدمی به آدمی دیگر نیست، ویران کردن و از نو ساختن خویش است... عشق شکستن آینه ها نیست، فرار از خود و پناه به آغوشی تازه نیست؛ فرو کردن چنگه ی جستجو در عمیق ترین و تاریک ترین گوشه های پنهانِ جایی است که بر ناخودآگاه مان سلطه دارد؛ مهم نیست که چه اسمی رویش بگذاریم، قلب، ذهن، روح، روان... مهم اینست که صادقانه بکاویم و بی رحمانه بیرون بکشیم هر آنچه در عمق وجودمان رسوب کرده از مروارید و مرجانی که با افتخار به دیگران نشان می دهیم تا جلبک و لجنی که نمی خواهیم باور کنیم در عمق وجودمان رسوب کرده و ریشه ی اضطراب هایمان است همان هایی که منشا بسیاری از اندیشه ها، احساسات، خلقیات و رفتار و کردار ناخوشایندمان شده است...
عشق آگاهی است. تور انداختن و بیرون کشیدن ریز و درشت و زشت و زیبایِ من و ریختن آنها روی عرشه است... عشق برای من چشیدن گاه گاهِ حالِ خوش و ناخوش مقابل آینه ایست که تمام قد می خواهمش.
انتشار در ویرگول جمعه هشتم خرداد ۱۴۰۵
۹:۳۷ صبح ۱۹ می ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳