ویرگول
ورودثبت نام
مه
مه
مه
مه
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

این قافله ما را تا کجا خواهد برد؟

ظرفها را شسته ام، با احتیاط، طوری که به شست مجروحم فشار نیاید وقتی برای هویج پلو، هویجها رو خلال می کردم یه تیکه از شستم خلال شد!( julienne جولین دیروز یاد گرفتم باید تکرار کنم تا یادم نره)....  باقیمانده ی شام را در یخچال جابجا می کنم و از آشپزخانه بیرون می آیم. صدایی نمی آید به اتاق مهمانها سر می زنم. در باز، چراغ روشن و آنها کودکانه خوابیده اند، پدر روی تشکهای پهن شده وسط پسرها و مادر روی تخت در حال شیر دادن به دختر یک ماهه اش. چراغ را خاموش می کنم. حس خوب خوشبختی مثل نور از وجناتشان بر اشیای درون اتاق می تابد. ذوقی آشنا وجودم را در می نوردد... مسواک که می زنم حس تراوش گرمی خون به پانسمان سر انگشت شستم، دوباره هشدار می دهد... به اتاق خودم می روم، "و"  امشب مهمان من است ... لباسم را عوض می کنم و نگاهی به دور و بر می اندازم... لایه ی نازک غبار روی همه ی سطوح نشسته است. سر شب که رفتیم بیرون، چهره ی شهر با مهی از غبار  پوشیده بود آنقدر لطیف و نمناک که هیچ اذیتی نداشت، فقط لحظه ای این فکر از ذهنم گذشت: کاش برگردم و پنجره ها را ببندم و لحظه ای بعد بی خیال همه چیز به لذت گشتن با مهمانان ادامه دادم... حالا فقط باید بخوابم، تمیز کاری باشد برای بعد. ملافه ی روی تختم را برمی دارم و ملافه ی تمیزی روی آن می کشم فضای خواب در احاطه ی "توست"...
کتابها...
بالای سرم داخل کتابخانه ی تاجِ تخت، یادگارهایت را چیده ام. شرق بنفشه را کنار بالشم گذاشته ام. لباسها و اشیایی که توی کشوهای دراور یا روی پاتختی به بوی تو عزیز  داشته ام و از همه عزیزتر گواشواره هایی که با دست خودت ، گوشم کردی و از همان دم جزء جدانشدنی وجودم شد؛ با آرزویی روشن و امیدی بی پایان قافله ی خواب را همراهی می کنند.
می دانی، من روزگاری عاشق کتاب ها بوده ام، روزگاری دراز، از کودکی تا همین چند ماه پیش... چاهی درونم بود بی ته که با خواندن هیچ کتابی پر نمی شد. دنبال چیزی بودم که نمی یافتم و نمی دانستم چیست و هیچ نویسنده ای نمی توانست پرسش هایم را پاسخ بدهد. نمیخواهم ارزش کتاب را زیر سوال ببرم که شاید هر کدام از آنها دستم را گرفته اند و در تاریکی مطلق نادانی یک گام به روشنایی نزدیکم کرده اند... شاید هم استیصال پس از خواندن آنها و امید برکندن از یاریشان به تمنای به "خود" تکیه و به "او" توکل، دامن زده است... پس دیگر به کتاب یا هر شی دیگری صرفِ ماهیت خودشان یا ارزش مالیشان، نگاه نمی کنم. که نسبت من با اشیا به سبب اتصالشان  با کسی است که دوستش دارم.  حتی کلمات، تصاویر، ارتباطات و تخیلات در این حیطه معنا می شوند و امشب که در این خلسه ی آمیخته با هوشیاری به خودم و چیدمان دنیای اطرافم نگاه می کنم، تو را می بینم که نه تنها به اشیای  اطرافم متصلی که دنیای پیدا و پنهان درونم از سطحی ترین تا عمیق ترین لایه ی تن و جان تحت تاثیر حضور دائمی توست. با تو به درک عینی این بیت سعدی رسیده ام:

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

لبه ی تخت می نشینم. جلوی پنجره رو به باغچه. هوا بی اندازه لطیف است با وجود ریزگرد ها. شرق بنفشه را از زیر بالشم بر می دارم، ورق میزنم. اوراق کاهیِ سبک و کلمات دلنشینی دارد و من عاشق کلماتم... فهرستش را نگاه می کنم از نُه داستان کوتاهش، شش تا را خوانده ام و در آغاز هفتمین متوقف مانده ام. بیش از هفت ماه است این کتاب از تو به من رسیده، اما هنوز تمامش نکرده ام! چرا؟ به اندازه ی کافی وقت نداشته ام؟ قلم نویسنده جذاب نبوده؟ یا من انگیزه ی کافی برای خواندن نداشته ام؟
راستش را به تو و خودم  بگویم هم وقت داشته ام هم انگیزه و هم قلم نویسنده برایم جذاب بوده است اما بعد از آن شفای اعجاز گونه در آن سفر پیچیده ی جسم و روحم همزمان به اصفهان و دنیای بریدن از تعلقات، دریافتم از همه چیز تغییر کرده است... من در آن سفر معنوی خالص شدن، معلق در میان چاهی عمیق و تاریک، از طنابی آویزان بودم که تنها راه نجاتم بود... رشته های بهم پیچیده ی طناب یک یک، گسسته می شد و من از تک تک تعلقاتم، به معنی واقعی کلمه دل می کندم... جسمم، بیمار در میانه ی سفری بسیار جذاب از روحم، اسیر سیاه چاله ی هراس، جدا افتاده بود.در فضایی بین دنیای مرگ و زندگی کشیده می شدم و دنیا: خانواده ی مهربانم، مادر، خواهر و برادری که همسفرم بودند و فرزندانم که بسیار دوستشان دارم؛ با گسستن هر رشته از آن طناب ناپدید می شدند، یکی یکی یکی ... تا رسیدم به یک تار ، تنها یک تار ... من با تار مویی بین هستی و نیستی آویزان بودم و در آن حال احتزار، به تو فکر می کردم... تنها به تو..‌. تو آن یگانه رشته ی اتصالم به هستی بودی و من با درک عمیق این مهمترین تمنای ناخودآگاهم، ناخودآگاهم، به خودِ آگاهم تحویل شدم...

مرگ زندگی
۰
۰
مه
مه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید